گلشن احباب جلد هفتم - معیت محب و محبوب.
گلشن احباب جلد هفتم - مجلس نود و نه؛ معیت محب و محبوب.
أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ اللَهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم
الحَمدُ لِلَّهِ رَبِّ العالَمینَ و صَلّی اللَهُ عَلی سَیِّدِنا مُحَمّدٍ و ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ
و لَعنَةُ اللَهِ عَلی أعدآئِهِم أجمَعینَ مِنَ الأَنَ إلی قیامِ یَومِ الدّینِ
و لا حَولَ و لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ العَلیِّ العَظیم
قالَ أمیرُالمؤمنینَ علَیهالسّلام: أَنتَ مَعَ مَن أَحبَبْتَ و لَکَ ما اکْتَسَبْتَ. [۱]
حضرت أمیرالمؤمنین علیهالسّلام بعد از فرمایشی طولانی که نسبت به شکّی که برای حارث پیدا شده بود بیان کردند و او را از شک نجات دادند[۲]، سه مرتبه فرمودند: أَنتَ مَعَ مَن أَحْبَبْتَ و لَکَ ما اکتَسَبْتَ. این سهبار تکرار دلالت بر حتمیبودن این معیّت میکند که انسان هرکه را دوست داشته باشد با اوست و از او جدا نیست.
مرحوم علاّمه والد رضواناللهتعالیعلیه کراراً عشق و محبّت خدا را توصیه میکرده و میفرمودند: «سری که عشق ندارد کدوی بیبار است.» عشق خدا را باید در دل آورد؛ اگر بخواهیم صبر کنیم که محبّت خداوند خودبهخود وارد دل ما شود، شاید عمرمان تمام شود و محبّت هم نیاید. اینجا جای صبر نیست؛ باید تحصیل محبّت نمود. نمیشود ما در خانهای که روزنه ندارد بنشینیم و انتظار بکشیم تا نور خورشید بتابد؛ باید بیل و کلنگ و تیشهای به دست بگیریم و این عمارت را خراب کنیم تا از نور خورشید بهرهمند شویم. با مجاهده و مراقبه باید محبّت خدا را صید کرد و به دل آورد.
کسانی خدمت مرحوم آقای انصاری رضواناللهتعالیعلیه رسیده بودند، مرحوم آقای حدّاد رضواناللهتعالیعلیه را هم درک کرده بودند و میپرسیدند: چرا در دل ما محبّت خدا نمیآید؟ ما که ذکر خدا را میگوئیم، پس چرا محبّت نمیآید؟ آیا شما آنطور که گفتهاند بگو، گفتی؟! روزی در خدمت مرحوم علاّمه والد رضواناللهتعالیعلیه از منزل احمدیّه پیاده میرفتیم. به بنده فرمودند: آقا بعضیها بیست سال یا سی سال است که وارد راه خدا شدهاند و هیچ تکان نخوردهاند؛ علّتش ایناستکه مراقبه ندارند، علّتش ایناستکه دستورات را آنطور که داده شده انجام نمیدهند.
اگر بخواهید درختی یا گلی را تربیت کنید، محتاج مراقبه است؛ باید از سرما حفظش کنید، به موقع به او آب دهید، هرس نیاز دارد و گرنه زود از بین میرود. امکان ندارد کسی مراقبه داشته باشد و محبّت خدا در دلش وارد نشود، أصلاً امکان ندارد.
نباید منتظر ایستاد و مراقبه نداشت تا خدا محبّت را به قلب وارد کند، خدا فرموده است: تو اگر یک وجب به طرف من بیائی، من یک ذراع به طرف تو میآیم و اگر بهسوی من قدم برداری من بهسوی تو هرولهکنان میآیم[۳]. باید محبّت خدا را از زیر سنگ هم شده در آورد و عاشق خدا شد.
مرحوم فیض که از علمای بزرگ و جامع معقول و منقول بود، جامع کمالات بود، و در میان علمای اسلام به جامعیّت ایشان کمتر داریم، ایشان در المحجّهالبیضآء که کتاب بسیار ارزندهای است، صفات رذیله و راه مهارکردنش را بیان میکنند. أمّا چهبسا انسان هفتاد سال زحمت بکشد و ریاضت بکشد ولی ریشه این رذائل خشک نشود.
تنها راه ازبینبردن این رذائل، ازبینبردن ریشه معصیت است و تنها راه آن محبّت خداست. تا وقتیکه در قلب، هوی باشد، انسان به دنبال هوی میرود. این هوی را باید گرفت و تنها راهش محبّت خداست، قلب باید از محبّت خدا پر باشد.
قبل از خواب محبّت خدا را در دل بیاورید، بعد از اینکه بیدار شدید، قبل از اینکه به سجده روید و سجده شکر بهجا آورید، و ذکر الحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی أَحْیانی بَعدَ ما أَماتَنی و إلَیهِ النُّشورُ[۴] و الحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی رَدَّ عَلَیَّ روحی لِأَحمَدَهُ و أَعبُدَهُ[۵] را بر زبان آورید، محبّت خدا را در دل مرور دهید.
تا محبّت خدا نیاید کار درست نمیشود؛ علَیکَ بِها صِرفًا. [۶] انسان وقتی نماز میخواند، اگر به عشق خدا نماز بخواند، یعنی: یَدْعُونَنَا رَغَبًا وَ رَهَبًا [۷]بوده و از روی میل و رغبت و اشتیاق عبادت کند، این نماز انسان را حرکت میدهد.
عبادتی که با اشتیاق و عشق باشد با عبادتی که از روی عشق نباشد زمین تا آسمان فرق میکند. غذائی که با میل و بعد از گرسنگی خورده شود، جذب بدن میشود و غذائی که روی سیری خورده شود، تمامش زحمت است. چه عبادت و چه غیرعبادت نباید از روی غفلت باشد. بیع و شراء، خرید و فروش هم باید با عشق خدا باشد.
بازار جای شیطان است و در آن این همه معصیت میشود، مانند قسمهای دروغ و معاملات فاسد. لذا روح انسان در بازار کدر میشود، ولی وقتی یکی از سالکین راه خدا به مرحوم آقای حدّاد رضوانالله تعالیعلیه عرض کرده بود که وقتی به بازار میروم روحم کسل میشود، ایشان فرمودند: «وقتی در بازار میروی و بیع و شراء میکنی، از خدا بخر و به خدا بفروش! با زید و عمرو چه کار داری؟ تو با خدا معامله کن!» پس حتّی در بازار هم میتوان با خدا بود و فقط او را دید.
یعنی باید خدا در وجود انسان باشد، زمانیکه مطالعه یا مباحثه میکند خدا باید حاکم باشد، زمانیکه با عیال و فرزندان و رفقا صحبت میکند خدا باید حاکم باشد؛ أصلاً نباید تنازل کرد، اگر تنازل کرد باید زود برگردد.
أمیرالمؤمنین علیهالسّلام میفرمود: إنّما کُنْتُ جارًا جاوَرَکُم بَدَنی أَیّامًا[۸] «من مدّتی با شما همسایه بودم أمّا بدنم همسایه بود و روحم با شما نبود.» أمیرالمؤمنین شبها را تا صبح عبادت میکردند و روزها به کار مردم میرسیدند و حکم میکردند.
در مسجد کوفه محلّی است به نام دکّةالقضآء که أمیرالمؤمنین آنجا مینشستند و کسانیکه با هم نزاعی داشتند، خدمت حضرت میرسیدند و ایشان هم قضاوت مینمودند. أمّا زبان حضرت حکم میکرد و روح ایشان و قلب ایشان پیش خدا بود. اگر أمیرالمؤمنین قلبش را هم به زید و عمرو میداد که أمیر همه مؤمنان نبود.
سالک باید تمام حقوقی را که بر اوست ادا کند، حقّ عیال و حقّ فرزندان و حتّی حقّ کسیکه زبالههای محلّه را جمع میکند، باید تمام حقوق را داد؛ أمّا نباید دل داد. دل باید با خدا باشد، فکر و ذکر در نماز و غیرنماز باید با خدا باشد. باید در همه حالات، در مطالعه، مباحثه و بیع و شراء، مقصد اصلی که خداست در وجود انسان زنده باشد.
چقدر باباأفضل عالی فرموده است که:
تا در طلب گوهر کانی، کانی
تا زنده به بوی وصل جانی، جانی
فیالجمله حدیث مطلق از من بشنو
هر چیز که در جستن آنی، آنی[۹]
اگر دنبال گنج و زر هستی، همان هستی؛ یعنی بهرهات هماناست، بالاتر نیست.
اصحاب رسول خدا صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم به ایشان عرض میکردند: ما تا وقتی در محضر شما هستیم، دنیا و ماسویالله را فراموش میکنیم و به آخرت متوجّه میشویم، ولی به محض اینکه از مجلس شما خارج میشویم و به نزد خانواده میرویم تمام تعلّقات برمیگردد، میترسیم که مبتلا به نفاق باشیم؟
حضرت فرمودند: نه، این نفاق نیست، ولی اگر آن حال را حفظ کنید ملائکه با شما مصافحه مینمایند و آنقدر قدرت مییابید که میتوانید بر آب راه بروید. [۱۰]
لذا آقا رضواناللهتعالیعلیه میفرمودند: وقتی از جلسه بیرون میروید حالت توجّهتان را حفظ کنید. این سرمایهای که بهدست آوردید، دلهایتان را به خدا دادید و با هم اتّحاد پیدا کردید، اینکه یک ساعت به یاد خدا نفس کشیدید، اینها را حفظ کنید. مراد این نیست که به دنبال کسب و کار نرود، باید زندگی عادی را داشت ولی خدا را نباید از دست داد.
اهل علمی که به دنبال درس هستند، کسانی از آنها که غیر از درس مطامع دیگری مثل ریاست و شهرت و... دارند، آنها که قطعاً مذموم هستند بلاشکٍّ و لا شبهه، ولی آنها که قصدشان فقط درس است، نباید همّ و غمّشان درس باشد، همّ و غمّ انسان باید خدا باشد، درس هم که میخواند باید بهخاطر اینکه خدا فرموده بخواند، بخواند. نباید به فقه و اصول دل داد و به آنها نگاه استقلالی داشت. این اشتباه است! دل را فقط باید به خدا داد.
یکبار خدمت علاّمه والد عرض کردم: اگر کسی درس طلبگی نخواند به مقصد نمیرسد؟ سالک حتماً باید عالم باشد تا به توحید برسد؟
فرمودند: نه، آنقدر أولیاء خدا بودهاند که درس طلبگی نخواندند و به لقاء خدا هم رسیدهاند، ولی وظیفه است و باید درس خواند؛ در شرع مقدّس امر به خواندن درس شده است. مرحوم آقای حدّاد و مرحوم آقای قاضی رضواناللهتعالیعلیهما میفرمودند: باید درس خواند، ولی اینها وسیله است و مقصود بالذّات نیست.
کسیکه به کمال میرسد، فقط خودش را تکان میدهد؛ أمّا اگر عالِم باشد عالَم را تکان میدهد، سعه پیدا میکند. علم اگر با تقوی و ایمان و عشق خدا توأم باشد و به آنها ضمیمه شود، نور است. العِلْمُ نورٌ یَقذِفُهُ اللَهُ فی قَلْبِ مَن یَشَآءُ. [۱۱] «علم نوری است که خداوند، با عنایت خود، آن را در قلب کسیکه بخواهد میافکند.»
به سعی خود نتوان برد ره به گوهر مقصود
خیال باشد کاین کار بیحواله برآید[۱۲]
وجه قلب انسان باید بهسوی خدا باشد، خدائی باشد؛ صِبْغَة اللَهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَهِ صِبْغَة[۱۳] «رنگ إلهی بگیرید و رنگ چه کسی از رنگ خدا زیباتر است؟!»
لزوم استغفار از غفلتها
هیچچیز نباید باعث غفلت انسان شود. هر مقدار غفلت که حاصل شود انسان به همان مقدار از راه باز میماند. اگر انسان بخواهد برای این غفلاتش استغفار کند، چقدر باید استغفار کند؟ تمام عمرش را هم به استغفار بگذراند کم است!
مرحوم آیةالله حاج شیخ محمّد بهاری رضواناللهتعالیعلیه میفرماید:
اگر انسان گناه هم نداشته باشد، غفلت هم نداشته باشد، خواطر هم نداشته باشد، ولی همین مقدار که در معرفت پروردگار کوتاهی کرده، برای گناهکاربودن او کافی است و باید استغفار کند. همینکه خودش را به أسماء جمالیّه و جلالیّه خداوند نرسانده، به لقاء خدا نرسانده، برای گناهکاربودن او کافی است. [۱۴]
رسول خدا صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم میفرمایند: إنّهُ لَیُغانُ عَلَی قَلْبی حَتَّی أَسْتَغْفِرُ اللَهَ فی الیَومِ سَبْعینَ مَرَّة. [۱۵]
«غین» به معنای ابر یا هر پوششی است که روی چیزی را میپوشاند. رسول خدا با آن مقام میفرمایند: گاهی «غَین» یعنی پوششی بر قلبم میآید و روزی هفتادبار استغفار میکنم. این پوشش از غفلت نیست، از ضرورت توجّه به عالم طبع برای تدبیر امر بدن و امور امّت است و گرنه آن حضرت از خدا غافل نمیشود و هرچه را میبینند با خدا میبینند.
جائی که رسول خدا با آن قلب طاهر و مطهّری که از قلب ایشان طاهرتر و مطهّرتر از اوّل خلقت تا آخر خلقت وجود ندارد، روزی هفتاد بار استغفار میکنند، ما باید چقدر استغفار کنیم؟!
أَسْتَغْفِرُ اللَهَ الَّذی لا إلَهَ إلاّ هُوَ الحَیُّ القَیّومُ، الرَّحمَنُ الرَّحیمُ، بَدیعُ السَّمَواتِ و الأَرْضِ، مِن جَمیعِ ظُلْمی و جُرْمی و إسْرافی عَلَی نَفْسی، و أَتوبُ إلَیهِ. [۱۶]
علی أیّ حال باید این عمر را غنمیت شمرد. إضاعَة الفُرْصَة غُصَّة[۱۷] «ضایعکردن فرصت، موجب غصّه میشود.» این قلب را باید با محبّت خدا، با مجاهده ومراقبه، زنده نگه داشت. باید در شب دو سه بار بیدار شد. اگر انسان بخواهد برای قلب کار کند میتواند کار کند.
مرحوم آقا رضواناللهتعالیعلیه میفرمودند: مردم برای دنیا عمرشان و جانشان را میگذارند، هرروز از صبح تا شب به دنبال کسب و کار میروند، گاهی بچّههایشان ایشان را نمیبینند یا فقط روز جمعه میبینند، أمّا برای راه خدا که زحمتش بیشتر از زحمت دنیا نیست، زحمت نمیکشند.
میفرمودند: «کسیکه برای دنیا زحمت میکشد و سرمایه جانش را میگذارد، همیشه در اضطراب است. ما یک قطعه نان و پنیری میخوریم ولی فارغ از همّ و غمّ دنیا هستیم.»
مشغول مطالعه میشدند بعد از چند ساعت مطالعه که خسته میشدند از کتابخانه پائین میآمدند، همینطور که پائین میآمدند بیتی از حافظ را با آواز و با شور و حال عجیبی میخواندند. در اوج خستگی نیز از عشق خداوند در نهایت شور و شوق بودند.
به می سجّاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بیخبر نَبوَد ز راه و رسم منزلها[۱۸]
خدایا! به برکت خوبانت، به برکت دلسوختگانت، به برکت آنها که به این عالم آمدند ولی به آب و دانه عالم آلوده نشدند، قلب ما را هم به محبّت خودت محترق بفرما و آنی و کمتر از آنی ما را از خودت غافل مفرما.
بارپروردگارا! هوای نفس را از همه ما بگیر و محبّت خودت را در دل ما جای ده. خدایا! أولیاء خودت، حضرت ولیّعصر امام زمان علیهالسّلام را از أعمال و رفتار و نیّات ما راضی و مسرور بگردان و دعای آن بزرگوار را در حقّ ما به منصه اجابت برسان.
اللهمّ صَلّ علی محمّد و ءَال محمّد و عجِّل فرجَهم و العَن عدوَّهم.
گلشن احباب جلد هفتم - مجلس صدم؛ معیت محب و محبوب.
أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ اللَهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم
الحَمدُ لِلَّهِ رَبِّ العالَمینَ و صَلّی اللَهُ عَلی سَیِّدِنا مُحَمّدٍ و ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ
و لَعنَةُ اللَهِ عَلی أعدآئِهِم أجمَعینَ مِنَ الأَنَ إلی قیامِ یَومِ الدّینِ
و لا حَولَ و لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ العَلیِّ العَظیم
در هفته پیش راجع به این فرمایش حضرت که: أنتَ مَعَ مَن أحبَبْتَ و لَکَ ما اکْتَسَبْتَ، إجمالاً عرائضی عرض شد.
حضرت أمیرالمؤمنین علیهالسّلام در ضمن مطالبی که برای حارث بیان میفرمایند، فضائل خود را توضیح میدهند [۱] و از جمله میفرمایند: ألا إنّی عَبْدُ اللَهِ و أَخو رَسولِهِ و صِدّیقُهُ الأَوَّل... أَنَا صِنْوُهُ و وَصیُّهُ و وَلیُّهُ و صاحِبُ نَجْواهُ و سِرِّهِ، أُوتیتُ فَهْمَ الکِتابِ و فَصْلَ الخِطابِ و عِلْمَ القُرونِ و الأَسْبابِ و اسْتودِعْتُ أَلْفَ مِفْتاحٍ یَفتَحُ کُلُّ مِفتاحٍ أَلْفَ بابٍ یُفضی کُلُّ بابٍ إلَی أَلْفِ أَلْفِ عَهْدٍ.
«آگاه باش! من بنده خدا هستم و برادر رسول خدا و صدّیق اوّل او (اوّلین کسیکه او را تصدیق نمود و در این مسیر با صدق و درستکاری ایستاد). من صِنو و همتای او و وصیّ و ولیّ و صاحب نجوا و سرّ او میباشم که فهم کتاب و فصلالخطاب (قضاء به حق) و علم امّتها و گروهها و زمانها و روزگاران و سلسله اسباب و مسبّبات به من عطا شده و هزار کلید از خزائن إلهی به من سپرده شده است که هریک هزار در را باز میکند و هر دری به گشایش هزار هزار عهد منتهی میگردد.»
و أُیِّدْتُ و اتُّخِذْتُ و أُمْدِدْتُ بِلَیْلَة القَدْرِ نَفْلاً و إنّ ذَلِکِ یَجْری لی و لِمَنِ اسْتُحْفِظَ مِن ذُرّیَّتی ما جَرَی اللَیْلُ و النَّهارُ حَتَّی یَرِثَ اللَهُ الأرْضَ و مَن عَلَیها. «علاوه بر این امور به عنوان زیادت و فضیلت، خداوند مرا تأیید فرمود و انتخاب کرد و بهواسطه شب قدر مدد شدم و این إمداد إلهی مادامیکه شب و روز در جریان است، برای خلفای من که از ذرّیه من هستند و اسم أعظم و کتاب إلهی در نزد ایشان به امانت سپرده شده نیز خواهد بود تا اینکه خداوند زمین و اهل آن را به ارث ببرد.»
و أُبَشِّرُکَ یا حارِثُ! لَتَعرِفُنی عِندَ المَماتِ و عِندَ الصِّراطِ و عِندَ الحَوْضِ و عِندَ المُقَاسَمَة. «به تو بشارت میدهم ای حارث! هنگامیکه میخواهی از دنیا بروی و هنگامیکه میخواهی از صراط عبور کنی و در کنار حوض و هنگام مقاسمه مرا میبینی و میشناسی.»
قالَ الحارِثُ: و ما المُقاسَمَة یا مَولایَ؟ قالَ: مُقاسَمَة النّارِ أُقاسِمُها قِسْمَة صَحیحَة؛ أَقولُ: هَذا وَلیِّی فَاتْرُکیهِ و هَذا عَدُوّی فَخُذیهِ. «حارث عرض کرد: ای مولا و ای آقای من! مقاسمه چیست؟
حضرت فرمودند: قسمتنمودن آتش جهنّم است؛ من آن را قسمتی صحیح و حق مینمایم. به جهنّم میگویم: این ولیّ من است او را رها کن و این دشمن من است، او را بگیر.» و با این کار مؤمنین را از کافرین و منافقین جدا میسازم.
حضرت ادامه میدهند و باز هم بسیاری از فضائل خود بیان میفرمایند، به حدّی که وقتی انسان این فرمایشات حضرت را نگاه میکند، میبیند به حسب ظاهر حضرت چیزی را فروگذار نکردهاند و هرچه بوده بیان کردهاند، ولی مع ذلک بعد از این فرمایشات میفرمایند: خُذْها إلَیکَ یا حارِثُ! قَصیرَة مِن طَویلَة. «ای حارث! این چیزیکه من برای تو بیان کردم را بگیر و به قلبت بسپار؛ این اندکی بود از بسیاری!» یعنی گوشه ای از دری را بر روی تو باز کردم.
شاید هم تحمّل نداشته که أمیرالمؤمنین بخواهند مطلب را بِتمامِه و حقیقتِه برای او بازگو نموده و بیان کنند و نشان داده و ارائه دهند. هرکسی تحمّل ندارد! مگر همّام که از اصحاب خاصّ حضرت بود تحمّل داشت که حضرت یک مقدار از صفات متّقین و مؤمنین از شیعیان خود را بیان کنند؟! حضرت صفات متّقین را برای همّام بیان کردند. فَصَعِقَ هَمّامٌ صَعْقَة کانَتْ نَفْسُهُ فیها. [۲۰] همّام صیحهای زد و از دنیا رفت.
تحمّل شنیدن صفات مؤمنین و متّقین از زبان آن حضرت برای مؤمنینی که اهلیّت برای وعظ و نصیحت دارند، ممکن نیست، چه رسد که حضرت بخواهند خودشان را معرّفی کنند. لذا میفرمایند: من گوشهای از این در را به روی تو باز کردم. ای حارث! یک ورقی از این دفتر معارف بر روی تو گشودم؛ قَصیرَة مِن طَویلَة.
بعد سهبار فرمودند: أَنتَ مَعَ مَن أَحبَبْتَ و لَکَ ما اکْتَسَبْتَ. تو ای حارث! با هرکسیکه او را دوست داشته باشی با او معیّت داری. و از برای توست آنچه را که کسب کردی.»
انسان با کسی همراه است که او را دوست دارد و هرچه را کسب نماید مالکش میشود؛ حالا همّت انسان چقدر اقتضا کند؟! المَرءُ یَطیرُ بِهِمَّتِهِ کَما أنّ الطَیرَ یَطیرُ بِجَناحَیهِ. [۲۱] مرد به همّتش طیران میکند، چنانکه پرنده با بالهایش پرواز میکند.
علمای علم عرفان مثال زدهاند و میگویند: محبّت برای انسان، حکم بال را دارد برای پرنده. اگر پرنده بال نداشته باشد نمیتواند پرواز کند، همینطور اگر انسان محبّت نداشته باشد نمیتواند بهسوی محبوب خود سیر کند؛ محال است. محبّت حکم بال را دارد. حالا گاهی محبوب انسان دنیاست، با این محبّتی که دارد حرکت و سیر میکند بهسوی دنیا. و دنیا أعمّ است از مال و غیرمال.
با محبّت، انسان بهسوی هرچیزیکه در دنیا موجب تعلّق انسان بوده و محبوب باشد، حرکت میکند. نسبت به عوالم عِلوی نیز انسان به هرچیزی محبّت داشته باشد بهسوی همان پرواز میکند و آنجا میرود. کسیکه ملائکه را دوست داشته باشد از ملائکه بالاتر نمیرود، پروازش بهسوی مَلَک است و کسیکه تسخیر جن را دوست داشته باشد به همان سو رفته و از آن بالاتر نمیرود و همینطور اگر کسی خدا را دوست داشته باشد پروازش بهسوی خداست، خدائی که جمال مطلق است، خدائی که کمال مطلق است، خدائی که جمالش بیبدیل است؛ لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ[۲۲] مثل و بدیلی ندارد.
حضرت یعقوب در فراق حضرت یوسف آنقدر گریه کرد که چشمانش از گریه سفید شد؛ وَ ابْیَضَّتْ عَیْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ[۲۳] تا اینکه خداوند جبرئیل را فرستاد که: ای یعقوب! برای چه گریه میکنی؟ مگر من خالق تو نیستم؟ مگر غیر از یوسف، یازده پسر دیگر نداری؟ گفت: بله! گفت: من یک یوسف از تو مفقود کردم، آن هم که از دنیا نرفته، فقط در پیش تو نیست و مفقود شده، آنطور گریه می کنی! در فراق من که خدای تو هستم و هیچ بدیلی هم ندارم، چه خواهی کرد؟!
در روایت است که: حضرت یعقوب شروع به لرزیدن کرد و بهخاطر این پیغامی که از جانب پروردگار توسّط جبرائیل به ایشان رسید، بیهوش شد. [۲۴]
این مطلب، این معنی را میرساند که انبیا در عین اینکه فرزندانشان را دوست داشته و به آنها به شدّت علاقه داشتند ولی این محبّتها در طول محبّت حضرت پروردگار بوده است، و گرنه اگر محبّتی استقلالی بوده و در طول محبّت خدا نبود، حضرت یعقوب از شنیدن این مطلب بیهوش نمیشد. قلب حضرت یعقوب از محبّت آن جمال مطلق مملوّ بوده که با شنیدن این سخن مدهوش گشته است.
در جهان چون حسن یوسف کس ندید
حسن آن دارد که یوسف آفرید
همه جمالها، همه کمالها، ارتباط به خدا دارد. و لذا اوست که حقیقة شایسته محبّت است.
حضرت شعیب از محبّت خداوند و در فراق او گریه میکرد! آنقدر گریه کرد که از شدّت گریه نابینا شد. خداوند چشمش را به او باز گرداند. باز آنقدر گریه کرد که نابینا شد و دوباره خداوند او را بینا نمود تا اینکه برای بار سوم نابینا شد و خداوند بینائیش را به او بازگرداند. ولی باز هم حضرت شعیب به گریه و زاری مشغول شد، پروردگار، جبرئیل را بهسوی حضرت شعیب فرستاد که: ای شعیب! چرا اینقدر گریه میکنی؟
گفت: عَقَدَ حُبُّکَ عَلَی قَلْبی فَلَسْتُ أَصبِرُ أَو أَراکَ. محبّت تو بر دلم گره خورده و از فراق تو بیتاب و بیصبرم و نمیتوانم تحمّل کنم مگر آنکه تو را ببینم.» خطاب رسید که: ای شعیب! فَمِن أَجْلِ هَذا سَأُخدِمُکَ کَلیمی موسَیبْنَعِمْرانَ. «بهجهت محبّت تو نسبت به من، به زودی موسیبنعمران را که کلیم من است و او با من و من با او صحبت میکنم، خادم تو قرار میدهم. [۲۵]
خداوند بهجهت این حالات حضرت شعیب، کلیمش را خادم او قرار میدهد و از آن طرف هم حضرت موسی بهخاطر خدمت به حضرت شعیب به آن مقامات میرسد و به ملاقات پروردگار نائل میشود.
آقا رضواناللهتعالیعلیه خیلی در عبادات و ریاضات جدّ و جهد میکردند. عباداتی داشتند که ما أصلاً طاقت آن را نداریم. منزل احمدیّه را که ساخته بودند، روی پشتبام اطاقی تنها ساختند. کراراً میفرمودند: «این اطاق را برای خلوت با خدا ساختیم.
تنها میرفتند در اطاق بالا و سجّادهشان را هم میبردند و در پشتبام را هم قفل میکردند و میفرمودند: تا من پائین نیامدهام کسی در نزند، و حتّی اگر مهمان آمد، هرکس بود، درِ بالای پشتبام را نزنید!
و میرفتند و هرروز حدود سه ساعت یا بیشتر مشغول ذکر خدا میشدند. گاهی شبها میرفتند در اطاق بالا عبادت میکردند. و یک تسبیح هزار دانه داشتند، با آن تسبیح ذکر میگفتند.
این فقط یک بخش از عباداتشان بود، نماز شبهای مفصّل و روزههای مستمرّ و إنفاقات و صدقات و... با این همه میفرمودند: ما دنیا و آخرت را به اهلش واگذار کردیم.
در بعضی از کتبشان هم این معنی را مرقوم فرمودهاند. در پایان مباحث شفاعت در کتاب شریف معادشناسی میفرمایند: خداوندا! تو میدانی و از ته ضمیر ما خبر داری که نه تنها ما شفاعت را قبول داریم! بلکه غیر از امید به شفاعت موالی خود چهارده معصوم پاک چیز دیگری در بساط نداریم! ولایت آنان و برائت و بیزاری از أعدائشان، سرلوحه لوح ماست که قبل از نوشیدن شیر در ما بوده و پس از مرگ هم برون نخواهد رفت. دنیا و ما فیها و آخرت و ما فیها را به اهلش و به طالبانش سپردیم، و غیر از محبّت خالص و بیشائبه این خاندان نه طلبی است و نه مطلوبی. [۲۶]
اینکه میفرمایند: «دنیا و ما فیها و آخرت و مافیها را به اهلش سپردیم» یعنی: ما آمدیم در دنیا ولی نه به دنیا نظری داشتیم و نه به آخرت و نظرمان فقط به خود خدا بود. معنایش این نیست که ما عبادت و اطاعت خدا نکردیم، بلکه در عبادت و اطاعت در نهایت مجاهده و ریاضت بودند؛ أمّا عبادت را برای آخرت بهجا نمیآوردند، عبادت را فقط برای خدا انجام میدادند و هدفشان خدا بود. و اگر از محبّت اهل بیت علیهمالسّلام هم صحبت میفرمودند، فقط از این باب بود که ایشان أسماء حسنای إلهی و مظاهر أتمّ حضرت حق و بابالله میباشند.
غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است[۲۷]
زاهد از تو حور میخواهد قصورش بین
به جنّت میگریزد از درت یا رب شعورش بین
اینها مطالبی است که بر زبان انسان میآید و انسان میگوید، أمّا در مقام عمل هرکس چند مَرده حلاّج است و چقدر جلو میرود؟ خدا میداند!
أَنتَ مَعَ مَن أَحبَبْتَ. ای حارث! تو با هرکس دوستی، هرکس را دوست داری، با او معیّت داری و با او هستی! و لَکَ ما اکْتَسَبْت. از برای توست آنچه را که کسب کردی.
أنتَ مَعَ مَن أَحبَبْتَ؛ یعنی: تو با کسیکه او را دوست داری معیّت داری، حتّی اگر فرض کنید، حیوانی را دوست دارد با او معیّت داشته و با او محشور میشود، مثل قاطبه غربیها که اینها سگ دوست دارند، سگ را در خانه و محافلشان میآورند و به آن محبّت دارند، محبّتهائی عجیب! جائی که میخواهند مسافرت بروند، با سگشان میروند، اینها با همان سگشان محشور میشوند.
قدر و منزلت انسان بهقدر و منزلت محبوب انسان است. هرچه را انسان دوست داشته باشد، شرافت و قدر و منزلت انسان بهقدر و شرافت همان چیز است. هرچقدر محبوب انسان عالیتر باشد، شرافت خود انسان هم بالاتر میرود. اگر کسی محبوبش خدا باشد، به همان مقدار که خدا شرافت دارد، او بالا میرود و محبّت خدا عظمت نفس انسان را میرساند که همه را ترک کرده و او را گرفته و او را دوست میدارد.
مگر أمیرالمومنین علیهالسّلام نفرمودند: کانَ لی فیما مَضَی أَخٌ فی اللَهِ و کانَ یُعظِمُهُ فی عَیْنی صِغَرُ الدُّنْیا فی عَیْنِهِ. [۲۸] من دوستی در ایّام گذشته داشتم که حال از دنیا رفته، و این دوست در چشم من خیلی بزرگ بود. چرا؟ چون دنیا در چشمش کوچک بود.
نفسی که دنیا در چشمانش کوچک و خدا پیش چشمش بزرگ است و قصد و غرضش از آمدن در این عالم، عشق با خداست، نه دنیا و مافیها، این نفسی بزرگ و عظیم است؛ اگر بزرگ نبود که عشق و یاد خدا که بزرگ است در آن جا نمیگرفت! نفسی که کوچک است، بهجای محبّت خداوند، خانه و ماشین در آن جا میگیرد، اموال دنیا در آن جا میگیرد.
رضوان خدا بر مرحوم علاّمه والد، این شعر را خیلی میخواندند:
دِه بوَد آن نه دل که اندر وی
گاو و خر باشد ضیاع و عِقار[۲۹]
آن دلی که در او گاو و چهارپایان است، آن دل نیست، آن ده است که در آن ضیاع و عقار است و گاو و خر زندگی میکنند. اگر دلی تعلّقش به گاوش باشد، به باغش باشد، به ماشینش باشد، آن ده است.
یادم میآید یکی از رفقای مسجدی، مردی مؤمن و بسیار شریف بود و در بازار کارگری میکرد. شخصی بود نورانی، محاسنی سفید داشت، و چون تجویدش خیلی خوب بود آقا بعضی وقتها که به مسجد میآمدند امر تعلیم و آموزش تجوید به اهل مسجد را به ایشان واگذار میکردند. الآن مدتّهاست به رحمت خدا رفته است.
علی أیّ حالٍ شبی مجلسی برای پسرشان گرفته و آقا را هم دعوت کرده بودند. وقتی مرحوم والد به مجلس تشریف بردند، با حال زائدالوصفی خدمت ایشان گفت: آقا ما منزلی تهیّه کردیم، منزلی در فلانجا خریدیم. آقا بلافاصله فرمودند: مؤمن که نباید از خرید منزل اینقدر مسرور باشد؛ مؤمن باید به فکر خدا باشد، منزل و أمثال منزل پیدا میشود و میخرد، ولی مؤمن باید فکر خدا باشد.
آقا سر بزنگاه تلنگری به او زدند؛ یعنی متوجّه و بیدارش کردند، متنبّهاش کردند که چیزی را با خدا عوض نکن! منزل بخر، در منزل ساکن شو، أمّا دلت دنبال منزل نرود. دلی که دنبال منزل است، آن دیگر دِه میشود، دل نمیشود. دل بایستی سراغ خدا برود؛ رضوان خدا بر ایشان.
أنتَ مَعَ مَن أَحبَبْتَ و لَکَ ما اکْتَسَبْتَ. ممکن است بعضی توهّم کنند که جمله اوّل أمیرالمؤمنین علیهالسّلام مغنی از جمله دوم است و ما را در عمل از آن بینیاز میکند. اگر هرکسی خدا را دوست دارد با خداست، و هرکس که با خدا باشد همه چیز دارد؛ پس این جمله دوم که حضرت فرمود: لَکَ ما اکْتَسَبْتَ. «از برای توست آنچه را که کسب کردی.» چه معنی دارد و چه نیازی به آن هست؟ وقتی کسی محبّ خدا و با خدا بود، دیگر چه نیازی هست به اینکه مالک مکتسباتش باشد؟
در جواب عرض میکنیم که: ممکن است انسان با خدا معیّت داشته باشد، ولی مکتسباتش کم و ناچیز باشد و لذا آنانکه با خدا هستند به حسب مکتسباتشان مراتبی دارند.
یک مثال بزنیم تا مطلب خوب روشن شود: شما بچّهای را که در قنداق بوده و ضعیف و ناچیز است و نه راه رفته و نه ورزشی کرده و نه علمی آموخته، نزد سلطان میآورید و مورد عنایت سلطان قرار میدهید و سلطان به او محبّت پیدا میکند، ولی یک وقت پهلوانی را که زحمت کشیده و عمرش را ورزش کرده و یا عالمی را که سالها درس خوانده و علاّمه دهر شده، به نزد سلطان میآورند و آن هم محبوب میشود؛ هردو محبوب سلطاناند و هردو مورد عنایت سلطان واقع میشوند و هردو با سلطان معیّت دارند و در مجلس سلطاناند، أمّا مکتسبات این بچّه قنداقی چه مقدار است؟ هیچ! مکتسبات آن عالم یا پهلوان چه مقدار است؟! بهره هرکس از محضر سلطان به مقدار مکتسبات و توانائیهای اوست. بچّه نوزاد از محضر سلطان نمیتواند آنطور که آن عالم یا پهلوان بهره میبرند، استفاده کند. توجّه فرمودید!
آنچه حضرت فرمودند، دو چیز است: اوّل: أَنتَ مَعَ مَن أَحبَبْتَ.
«تو با هرکسیکه دوست داری محشور خواهی شد و معیّت داری.» دوم: و لَکَ ما اکْتَسَبْتَ .و از برای توست آنچه را که کسب کردی.» هرچقدر در این عالم به عشق و محبّت خدا زحمت کشیدی، آن را واجد میشوی؛ یعنی با خدا با مکتسباتت هستی.
لذا مرحوم آقای قاضی به طلاّب علوم دینیّه میفرمودند: تا میتوانید درس بخوانید، چراکه وقتی آن حالات پیدا شد، دیگر نمیتوانید درس بخوانید. خوب، مگر درس در کنار رسیدن به کمال و فناء چه فائدهای دارد؟ مگر بالاتر از آن حالات و مقام فناء و بقاء چه حالتیست؟ بالاتر از آن چیزی نیست؛ اصل فناء فی الله و بعد بقاء بالله است و بس. أمّا اگر شخصی در بقاء باشد و عالم باشد خیلی متفاوت است با آنکه در بقاء باشد و عالم نباشد؛ این و لَکَ ما اکْتَسَبْتَ است، آن چیزهائی است که در دنیا کسب کردی که اثرش در عالم بقاء هم ظاهر میشود. خلاصه بایستی کسب کرد.
رضوان خدا بر مرحوم علاّمه والد بزرگوار که آمدند در این دنیا و توجّه و قصد و غرضشان در این نشئه فقط به او بود و بس. فقط عشق و محبّت او بود و بس. آنچه به حسب ظاهر وظیفه بود، از رفتن به مسجد و منبر و تفسیر و درس قرآن و درس اخلاق و صحبتهای روزهای جمعه و شبهای دوشنبه و شبهای دیگر و گاهی بعد از نماز صبح، همه اینها را بهجای میآوردند، ولی دل با خدا بود.
آنقدر ایشان متوغّل در توحید و عشق و محبّت پروردگار بودند
که گاهی وقتها از تدبیر امور عالم طبع میماندند. البتّه هیچوقت از عشق و محبّتشان به خداوند چیزی بیان نمیفرمودند. أمّا گاهی اوقات ما خودمان مشاهده میکردیم و گاهی حالشان را که کاشف از آن عشق بود خودشان بیان مینمودند.
گاهی اوقات که وجهی برای اینکه پول تاکسی بدهند نداشتند، پیاده به مسجد میرفتند، با اینکه مسیر هم بسیار طولانی بود. میفرمودند: من از احمدیّه پیاده رفتم به سمت مسجد قائم و در نزدیکی لالهزار که رسیدم، دیدم که یک لنگه نعلین زرد است و یک لنگه دیگرش به رنگ دیگر، و دیگر چارهای نبود و راهی برای تعویضش نداشتم و لذا همانطور رفتم و همانطور پیاده برگشتم.
بسیار دیده شد که فراموش میکردند عمامه را روی سرشان بگذارند و در وسط راه برمیگشتند، اگر کسی متوغّل در عشق و محبّت پروردگار نباشد، آیا میشود اینطور باشد؟ والده ما میگفتند که پدرتان میفرمود: هر چند وقت یکبار بایستی بروم آقای حدّاد را زیارت کنم و إلاّ میمیرم؛ یعنی آنقدر این عشق قوی است که نمیتوانم تحمّل کنم و أصلاً از دنیا میروم؛ رحمةاللهعلیهرحمةواسعة عاشَ سَعیدًا و ماتَ سَعیدًا.
اللَهُمَّ ارْزُقنا حُبَّکَ و حُبَّ مَن یُحِبُّکَ. خدایا! محبّت خودت را روزی ما کن، محبّت کسانیکه تو را دوست دارند را روزی ما بفرما.
و حُبَّ کُلِّ عَمَلٍ یوصِلُنی إلَی قُرْبِکَ. و محبّت هر عملی که ما را به تو نزدیک کند. و أَنتَجعَلَکَ أَحَبَّ إلَیَّ مِمّا سِواکَ. و خودت را محبوبترین اشیاء در نزد ما قرار بده.
و أَنتَجعَلَ حُبّی إیّاکَ قَآئِدًا إلَی رِضْوانِکَ و شَوْقی إلَیکَ ذآئِدًا عَن عِصْیانِکَ. [۳۰]
خدایا! دلهای ما را به محبّت خودت محترق بفرما. و خودت را محبوبترین موجودات در قلب ما قرار بده. پروردگارا! بر درجات مرحوم علاّمه والد، مرحوم آقای حدّاد، مرحوم آقای قاضی، و جمیع أولیاء خودت بیفزا. همه آنها را از ما راضی بگردان. بارپروردگارا! أعمال ما را موجب رضای خودت قرار بده.
اللهمّ صَلّ علی محمّد و ءَال محمّد و عجِّل فرجَهم و العَن عدوَّهم
۱. الأمالی شیخ مفید، ص۷.
۲. حارث أعور همْدانی یکی از اصحاب أمیرالمؤمنین علیهالسّلام و از قبیله همْدان یمن بود که علوم مختلفی را از آن حضرت فراگرفته و روایاتی از آن حضرت نقل نموده است. حارث از شیعیان و دلدادگان حضرت أمیرالمؤمنین علیهالسّلام بود که نزد آن حضرت منزلت والائی داشت.
با این حال، همانگونه که از این روایت ظاهر است، بهخاطر مشاجره اصحاب حضرت در مسأله خلافت بعد از رسول خدا صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم، برای او شکّ و تردید حاصل شد و حضرت به او فرمودند: فإنّکَ امْرُوءٌ مَلبوسٌ علَیکَ. (همانمصدر، ص۵) «تو مردی هستی که حق بر تو مشتبه شده است.»
ولی حضرت أمیرالموءمنین علیهالسّلام با بزرگواری تمام، مطلب را برای او تشریح نمودند و با بیان فضائل و مناقب خود و عنایت إلهی به آن حضرت و شیعیان ایشان، شکّ و تردید او را زائل فرمودند. چون حارث هَمْدانی این سخنان دُرربار را از زبان أمیرالمؤمنین علیهالسّلام شنید، چنان مست و مدهوش آن کلام شده بود که از شدّت خوشحالی و سرور نمیتوانست ردایش را جمع کند.
در انتهای روایت وارد است که: فقامَ الحارِثُ یَجُرُّ رِدآءَهُ و هُوَ یَقولُ: ما أُبالی بَعدَها مَتَی لَقیتُ المَوتَ أو لَقِیَنی. (همانمصدر، ص۷) «از جای خود برخاست و میرفت و رداء به روی زمین میکشید و با خود میگفت: پس از استماع این کلمات من دیگر باک ندارم که چه زمان مرگ بهسوی من آید، یا من بهسوی مرگ بروم.»
۳. از رسول خدا صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم روایت است که فرمودند: إنّ اللهَ تَعالَی یَقولُ: مَن تَقَرَّبَ إلَیَّ شِبْرًا تَقَرَّبْتُ إلَیهِ ذِراعًا و مَن تَقَرَّبَ مِنّی ذِراعًا تَقَرَّبْتُ مِنهُ باعًا و مَن أتانی مَشْیًا أتَیْتُهُ هَرْوَلَةً (عوالیاللئالی، ج۱، ص۵۶)
۴. الکافی، ج۲، ص۵۳۹.
۵. همانمصدر، ص۵۳۸.
۶. دیوانابنفارض، ص۱۸۴ «بر تو باد به ذات و نفس محبوبه! و اگر خواستی از او تنازل کنی و آن را با چیز دیگری مخلوط و ممزوج نمائی، از آب دهان او (که مراد اهل بیت علیهمالسّلام است و هیچ موجودی مانند آنان، با سکینه و آرامشبخشتر و نزدیکتر به ذات أحدیّت، یافت نمیشود) به چیزی دیگری عدول نکن که این کار ظلم حقیقی است.»
۷. قسمتی از آیه ۹۰، از سوره ۲۱: الأنبیآء؛ «از روی رغبت و اشتیاق به خدا و خوف از غضب إلهی ما را میخوانند و عبادت میکنند.»
۸. نهجالبلاغة، خطبه ۱۴۹، ص۲۰۷.
۹. أمثالوحکمدهخدا، ج۴، ص۱۹۲۵.
۱۰. امام باقر علیهالسّلام فرمودند: أما إنّ أصحابَ مُحَمّدٍ صَلَّیاللهُعلَیهِ وءَالِهِوسَلَّمَ قالوا: یا رَسولَ اللهِ نَخافُ علَینا النِّفاقَ. قالَ: فقالَ: و لِمَ تَخافونَ ذلِکَ؟ قالوا: إذا کُنّا عِندَکَ فذَکَّرْتَنا و رَغَّبْتَنا وَجِلْنا و نَسینا الدُّنیا و زَهِدْنا حَتّی کَأَنّا نُعایِنُ الأَخِرَة و الجَنَّة و النّارَ و نَحْنُ عِندَکَ، فإذا خَرَجْنا مِن عِندِکَ و دَخَلْنا هذِهِ البُیوتَ و شَمِمْنا الأَولادَ و رَأَیْنا العِیالَ و الأهلَ یَکادُ أننُحَوَّلَ عَنِ الحالِ الَّتی کُنّا علَیها عِندَکَ و حَتّی کَأَنّا لَمنَکُنْ علَی شَیءٍ. أ فَتَخافُ علَینا أنیَکونَ ذلِکَ نِفاقًا؟
فقالَ لَهُم رَسولُ اللهِ صَلَّیاللهُعلَیهِوءَالِهِوسَلَّمَ: کَلاّ! إنّ هَذِهِ خُطُواتُ الشَّیطانِ فیُرَغِّبُکُم فی الدُّنیا. وَاللهِ لَو تَدومونَ علَی الحالَة الَّتی وَصَفْتُم أنفُسَکُم بِها لَصافَحَتْکُمُ المَلَآئِکَة و مَشَیْتُم علَی المآءِ (الکافی، ج۲، ص۴۲۴)
۱۱. مصباحالشّریعة، ص۱۶
۱۲. دیوانحافظ، ص۹۵، غزل ۲۱۲
۱۳. قسمتی از آیه ۱۳۸، از سوره ۲: البقرة
۱۴. ثُمّ اعلمْ أیّها الأخُ الأعزُّ! إنّک لاتَخلوا عنِ المعصیة فی جوارحِک مِن الغیبة و الأذیّة و البُهتانِ و خیانة البصرِ و غیرِها مِن صُنوفِ المَعاصی و أنواعِها. و لو فُرضَ فلاتَخلو عنِ الرّذآئلِ فی نفسِک و الهمِّ بها. و إن سلِمتَ فلا أقلَّ مِن الخواطرِ المُتفرّقة المُذهِلة عَن ذکرِ الله.
و لو سلِمتَ فلا أقلَّ مِن غَفلة و قصورٍ فی معرفة الله و صفاتِ جمالِه و جلالِه و عجآئبِ صَنیعِه و أفعالِه، و لا ریبَ فی أنّ کلَّ تلک مَنقَصة فیک، یجبُ الرّجوعُ عَنها (تذکرةالمتّقین، ص۴۳)
۱۵. مستدرکالوسآئل، ج۵، ص۳۷۵؛ و مفتاحالفلاح، ص۱۵۰
۱۶. بحارالأنوار، ج۸۴، ص۲۰.
۱۷. نهجالبلاغة، حکمت ۱۱۸، ص۴۸۹.
۱۸. دیوانحافظ، ص۱، غزل ۱.
۱۹. الأمالی شیخ مفید، ص۷.
۲۰. نهجالبلاغة، خطبه ۱۹۳، ص۳۰۶
۲۱. أمثالوحکمدهخدا، ج۱، ص۳۲.
۲۲. قسمتی از آیه ۱۱، ازسوره ۴۲: الشّوری.
۲۳. قسمتی از آیه ۸۴، از سوره ۱۲: یوسف.
۲۴. در تفسیرحدائقالحقآئق این قضیّه اینگونه آمده است: نقل است که: یعقوب در ذکر یوسف چندان مبالغه میکرد که غیرت حضرت إلهیّت جلّجلالُه ظهور کرده، جبرئیل را بفرستاد تا با وی گفت که: ای یعقوب! یوسف را که آفرید؟ و او را که پرورش داد؟ یعقوب گفت: حضرت خداوند تعالی. گفت: به غیر از یوسف چند فرزند داری؟ گفت: یازده فرزند.
گفت: در فراق فرزندی که یازده فرزند دیگر داری این همه ناله میکنی! اگر العیاذُ بالله به فراق آن یکی مبتلا گردی که آن را بدل نیست، چه چاره کنی؟ یعقوب بر خود بلرزید و بیهوش شد. چون به هوش آمد سر به زانوی حسرت نهاد و دم در کشید.
جبرئیل فرمود: یا یعقوب! مَلِک تعالی میفرماید که: من غیورم و در کارها صبورم، غیرت ما روا نمیدارد که چندین یاد یوسف میکنی.
یعقوب از این خطاب عتابآمیز متأثّر گشت و زبان از گفتار نام او بر بست، تا آنوقت که ابنیامین را از پیش او برداشتند، فراق یوسف تازه گشت و سوز و اندوه او بیاندازه شد، رو به گوشه آورد، بیخودانه گفت: یَآأَسَفَی عَلَی یُوسُفَ. (قسمتی از آیه ۸۴، از سوره ۱۲: یوسف) «ای دریغا بر فراق یوسف!»
آوردهاند که: چون یعقوب در فراق یوسف بنالید و از سر سوز و درد گفت: یَآأَسَفَی عَلَی یُوسُفَ، امر آمد که: یا یعقوب! به لقای یوسف که از تو فوت شده و بهجهت اشتغال تو به مهر و محبّت یوسف، از آن دولت و سعادت ماندهای، تأسّف نمیخوری؟ تا کی بود این غمخوردن و نفس سرد بر کشیدن؟ هیچ غم آن نمیخوری که تا به وی مشغولی از ما بازماندهای؟ ( تفسیرحدآئقالحقآئق، ص۶۹۳)
انبیاء علیهمالسّلام گرچه در مقام بقاء همیشه به یاد خداوند هستند ولی مراتب توجّهشان به پروردگار متفاوت است و اشتغال به عالم کثرت، ایشان را از توجّه تفصیلی به خداوند باز میدارد، لذا همواره مشتاق ساعات عبادت و خلوتاند تا به آن توجّه تفصیلی برگردند.
محبّت حضرت یعقوب به یوسف علیهماالسّلام هم در طول محبّت خداوند بود و چون حضرت یوسف آینه جمال إلهی و صاحب مقام طهارت و خلوص بود، او را به شدّت دوست میداشت، ولی خداوند میخواست یعقوب از همین نظر مرآتی و طولی هم کاسته و بیشتر به خود خداوند تفصیلاً توجّه فرماید و لذا او را عتاب فرمود.
۲۵. بحارالأنوار، ج۱۲، ص۳۸۰ و ۳۸۱.
۲۶. معادشناسی، ج۹، ص۳۸۲.
۲۷. دیوانحافظ، ص۱۰، غزل ۱۶.
۲۸. نهجالبلاغة، حکمت ۲۸۹، ص۵۲۶.
۲۹. دیوان سنائی، ص۱۹۹. (قصیده کنوز الحکمة)
۳۰. بحارالأنوار، ج۹۱، ص۱۴۸. (مناجاة المحبّین)