راه فناء و اطلاق

گلشن احباب جلد هشتم - جلسه صدونُهم و صدودهم مقام فناء و إطلاق.

أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم

بِسمِ اللَهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم

الحَمدُ لِلَّهِ رَبِّ العالَمینَ و صَلّی اللَهُ عَلی سَیِّدِنا مُحَمّدٍ و ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ

و لَعنَةُ اللَهِ عَلی أعدآئِهِم أجمَعینَ مِنَ الأَنَ إلی قیامِ یَومِ الدّینِ

و لا حَولَ و لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ العَلیِّ العَظیم

قالَ اللهُ تبارکَ‌وتعالَی: کَمَا بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ. [۱] همان‌طور که خداوند ما را خلق کرده به همان کیفیّت هم ما بازگشت می‌کنیم؛ وقتی بچّه متولّد می‌شود درک و شعورش به چه کیفیّتی است؟ در چه حالتی است؟ وقتی که سیر انسان تمام می‌شود نیز به همان کیفیّت است!

معنای «بَدْء» و «عَوْد»

مراد از بَدَأَ آغاز خلقت انسان در مرحله نزول او از مبدأ خود در عوالم قبل از دنیاست و یا آغاز حیات دنیوی و زمان ولادت است.

و مراد از تَعُودُونَ بازگشت حقیقی به موطن اصلی خود و رسیدن به منتهای سیر در عالم قیامت است که پس از چندین موت حاصل می‌شود.

مراد از تَعُودُونَ موت از دنیا نیست؛ چون ما فقط یک موت نداریم. اگر فقط یک موت داشتیم، می‌گفتیم: مراد آیه همان حالت مرگ است و به آن عود حاصل می‌شود و آیه می‌فرماید: انسان همان کیفیّتی را که در بدء تولّد دارد هنگام موت هم دارد! ولی این‌طور نیست و ما چند مرگ در پیش داریم.

قَالُوا رَبَّنَآ أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ فَاعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ إِلی خُرُوجٍ مِن سَبِیلٍ. [۲] گفتند: پروردگارا! دوبار ما را میراندی و دوبار هم زنده کردی؛ پس اعتراف کردیم به گناهانمان؛ آیا راه فراری هست؟!»

مسلّماً ما دو إماته و دو إحیاء داریم، دوبار می‌میریم و دوبار زنده می‌شویم؛ از این نشئه می‌میریم و لباس برزخی به تن می‌کنیم و زنده می‌شویم به حیات برزخی و سپس لباس برزخی را درآورده می‌میریم و لباس قیامت را به تن می‌کنیم.

قیامت، عالم معنی است و برزخ عالم صورت، عالم صورتی مشوب به معنی. عالم صورت را باید زمین گذاشته و به طرف عالم معنی برویم. اگر در این دنیا کار را تمام کردیم؛ یعنی دوبار إماته و دوبار هم إحیا شد، که طوبَی لَنا؛ خوش به سعادتمان! و إلاّ اگر در این عالم نشود، تتمّه‌اش در آن عالم انجام می‌پذیرد، چه بخواهیم و چه نخواهیم!

نبودن قید در آغاز خلقت و بازگشت

یکی از وجوه آیه: کَمَا بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ، این‌است‌که به همان کیفیّتی که از مبدأ پائین آمدیم و نزول کردیم و به همان کیفیّتی که متولّد شدیم که در عالم توحید بودیم و هیچ نمی‌دانستیم و هیچ شعور و إدراکی نداشتیم، به همان کیفیّت هم برگشت می‌کنیم و در عالم توحید قرار می‌گیریم. ابتدائش فناء بوده و انتهایش هم فناء فی الله است؛ هیچ قیدی از قیود موقع برگشت در وجود ما نیست.

این قیودی که به خودمان متّصل کردیم و در این دنیا با خود حمل می‌کنیم از علم و محبّت به أشیا، تمام این قیود از بین می‌رود و همان‌طور که برهنه آمدیم و با خود هیچ نیاورده بودیم، وقتی هم به کمال برسیم به همان صورت رفته و با خود هیچ نمی‌بریم.

منتها در اوّل قوّه محضه بوده ولی الآن که به فناء می‌رسد به فعلیّت تامّه رسیده و وقتی باز می‌گردد می‌فهمد که در عالم فناء بوده و همه قوایش به فعلیّت رسیده است؛ غایة‌الأمر در حال فناء هیچ علم و إدراکی نیست.

بچّه که به دنیا می‌آید هیچ ندارد حتّی قید ایمان هم ندارد؛ بله، اگر یکی از پدر و مادرش مؤمن باشند شرعاً ملحق به آن می‌شود و حکم مؤمن را دارد، ولی آیا می‌گویند بچّه‌ای که به دنیا آمده مؤمن است؟ بچّه که إدراکی از ایمان و کفر ندارد تا ایمان داشته باشد! أصلاً ماهیّت این بچّه به نحوی است که صبغه ایمان و کفر نمی‌پذیرد و به حسب ظاهر لَیسَ بِمؤمن و لا کافر، گرچه حقیقتش ایمان است! حقیقتش توحید است! حقیقتش فناء است! أمّا بچّه است؛ یعنی تقیّد به ایمان و کفر ندارد.

بچّه تقیّد به ایمان و کفر ندارد! نمی‌گوئیم مؤمن نیست؛ چراکه:

کُلُّ مَولودٍ یولَدُ عَلَی الفِطْرَةِ. [۳] هر مولودی بر فطرت توحید زائیده می‌شود.» کدام ایمان از این بالاتر؟! بچّه که به دنیا می‌آید مؤمن است، حتّی اگر پدر و مادر او یهودی باشند و به آنها ملحق شود و بگویند: این بچّه اهل کتاب است، یا حتّی اگر پدر و مادر او کافر باشند و أصلاً به خدا ایمان نداشته باشند و این بچّه به آنها ملحق شود، که: «وَلَدُ الکافِرِ کافِرٌ.» ولی آیا حقیقةً این بچّه کافر است؟ نه! این بچّه بر همان فطرت توحیدی خود است، أمّا تقیّد به ایمان و کفر ندارد؛ وقتی هم که انسان برمی‌گردد این تقیّد به ایمان و کفر را از او می‌گیرند.

عدم تقیّد به ایمان و کفر، در مقام فناء

مقام فناء مقامی مطلق است و هیچ قیدی ندارد، صبغه ایمان و کفر به خود نمی‌گیرد، گرچه کسی‌که به مقام فناء رسیده ده پلّه ایمان را طی نموده تا اینکه به مقام فناء ذاتی رسیده است و کدام ایمان از این بالاتر؟! أمّا مع ذلک این شخص در حال فناء تقیّد به ایمان ندارد، همان‌طور که تقیّد به کفر ندارد. در فناء جز خدا چیزی نیست. أصلاً نفسی نیست که این نفس مقیّد به ایمان یا کفر باشد. أصلاً نفسی نیست!

بله، وقتی از مقام فناء بازمی‌گردد و رجوع می‌کند برای او تقیّد به ایمان حاصل می‌شود، أمّا تا هنوز برنگشته و در مقام فناء است آنجا غیر از خدا نیست؛ خدا هست و خدا هست! إطلاق علی نحوالحقیقه وجود دارد و هیچ تقیّدی نیست و سالک با مجاهده به این درجه خواهد رسید.

أشعار شمس مغربی، درباره اقسام کفر

این معنی را مرحوم شمس مغربی خوب بیان نموده است و در شعر از باب تشبیه و استعاره، حالت اولیاء خدا را که از تقیّد خارج شده‌اند «کفر» نامیده است، چون در آن حال، حق تعالی تمام وجود عبد را می‌پوشاند، آنجا که می‌فرماید:

از سواد الوجه فی الدّارین اگر داری خبر

چشم بگشا و جمال فقر و کفر ما نگر

از سواد این چنین کفر مجازی مردوار

سوی دارالملک آن کفر حقیقی کن سفر

کفر باطل حقّ مطلق را به خود پوشیدن است

کفر حق خود را به حق پوشیدن است ای پر هنر

تا تو در بند خودی حق را به خود پوشیده‌ای

با چنین کفری زکفر ما کجا یابی اثر[۴]

خیلی عالی می‌فرماید! می‌فرماید: کفر مراتبی دارد؛ أدون مراتب کفر این‌است‌که انسان خود را ببیند جدای از خدا، و خدا و آن حق در این کفر پوشیده و مستتر شود؛ این أدون و پائین‌ترین درجه کفر است و از طرفی مهم‌ترین کفر است، چون ریشه همه رذائل و همه مراتب کفر این‌است‌که انسان خود را در مقابل خدا ببیند.

و «النَّفْسُ هیَ الصَّنَمُ الأکبَرُ[۵].» اشاره به این معنی دارد که بزرگترین بت همین نفس است! «وُجودُکَ ذَنْبٌ لایُقاسُ بِهِ ذَنْبُ.»[۶] تمام گناهان در برابر این گناه ناچیزند و هیچ گناهی با این گناه قابل قیاس نبوده و اهلیّت برای مقایسه ندارد.

هرچه انسان بالاتر برود این کفر لطیف‌تر و ظریف‌تر می‌شود و ازبین‌بردن آن هم مشکل‌تر می‌گردد. آن‌وقت ایشان می‌فرمایند: ما که مغربی هستیم، ما هم کفر داریم، أمّا کفر تو خیلی با کفر ما متفاوت است.

کفر ما فقط اسمش کفر است و از باب استعاره «کفر» نامیده می‌شود، وگرنه آن حقیقت ایمان است که خروج از تقیید به إطلاق باشد.

به این مقام توحید محض از دو جهت «کفر» می‌گویند؛ یکی از این باب که در عالم توحید، ایمان به عنوان یک صفت برای بنده نیست چون آنجا جز عبودیّت محضه و فقر محض و سوادالوجه چیزی نیست و بنده‌ای نمانده تا صفتی را به خود نسبت دهد و چون در آنجا ایمان به زوال موضوعش زائل می‌شود از آن تعبیر به «کفر» می‌کنند.

جهت دیگر که در این شعر هم اشاره می‌کند، این‌است‌که کفر در لغت یعنی پوشاندن، و در عالم توحید خداوند همه وجود انسان را فرا گرفته و می‌پوشاند و دیگر چیزی از انسان باقی نمی‌ماند.

کفر حق خود را به حق پوشیدن‌است ای پرهنر

تا تو در بند خودی حق را به خود پوشیده‌ای

با چنین کفری زکفر ما کجا یابی اثر

می‌فرماید: تو تا در بند خودی و با این کفرت حق را پوشانده‌ای و از این پا بالاتر ننهادی، نمی‌توانی از کفر ما خبردار شوی که کفر ما چیست؟! «تا تو در بند خودی حق را به خود پوشیده‌ای» یعنی نمی‌گذاری حق جلوه‌گری کند و حق را ببینی. «با چنین کفری زکفر ما کجا داری خبر؟»

تا به اینجا می‌رسد که:

ای که در بند قبول خاص و عامی روز و شب

کفر و ایمان را رها کن نام این معنی مبر

کفر و ایمان چون حجاب راه حق‌دان ای پسر

رو به سان مغربی از کفر و ایمان در گذر[۷]

ایمان مفید و غیرمفید

این ایمانی که این‌قدر بر آن تأکید شده است که یکی از أسماء پروردگار هم «مؤمن» است و مؤمن طبق برخی از وجوه، به معنای ایمان به حقّانیّت خویش و تصدیق انبیاء است؛ هُوَ اللَهُ الَّذِی لاَ إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلَمُ الْمؤمن الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ. [۸] این ایمان نباید قیدی برای سالک راه خدا شود! تقیّد به این معنی به همان نحوه مضرّ است که تقیّد به کفر ضرر دارد؛ یعنی هر دو حجاب راه هستند!

مرحوم علاّمه والد رضوان‌الله‌تعالی‌علیه می‌فرمودند: ایمان برای بعضی‌ها بت است! [۹] کدام خطری از این بالاتر؟! ایمان که نباید بت باشد؛ ایمان باید بت‌شکن باشد، باید بت‌ها را بشکند! اگر ایمان برای انسان بت شود همان کاری که کفر انجام می‌دهد همان کار را انجام می‌دهد! چرا؟ چون هردو مانند سنگی یک خرواری هستند که در مقابل راه سالک قرار گرفته و نمی‌گذارد سالک راه را طی کند. و این دو از این جهت با هم فرقی ندارند؛ این سنگ دو صبغه دارد: یکی صبغه کفر و دیگری صبغه ایمان!

ایمانی برای سالک مفید است که مانعیّت نداشته باشد و انسان را از این عالم بکند و آن کدام ایمان است؟ آن ایمانی است که انسان را در بند خود نکند و انسان به آن تقیّد نداشته باشد؛ به این معنی که حجاب بین خود و خدا نشود؛ همان‌طور که فرمود: لَوْ کَانَ فِیهِمَآ ءَالِهَةٌ إِلاَّ اللَهُ لَفَسَدَتَا. [۱۰] اگر در زمین و آسمان خدایانی جز الله بود هرآینه آن دو فاسد می‌شدند.» در راه خدا هم اگرانسان بیش از یک إله داشته باشد سیرش از راه حق منحرف گشته و فساد او را می‌گیرد.

أَ فَرَءَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُو هَوَیهُ وَ أَضَلَّهُ اللَهُ عَلَی عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلَی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلَی بَصَرِهِ غِشَوَةً فَمَن یَهْدِیهِ مِن بَعْدِ اللَهِ أَفَلاَتَذَکَّرُونَ. [۱۱] آیا دیدی کسی را که خدا و معبودش را هوای نفس خود قرار داده است و خداوند او را با وجود علمش گمراه ساخته است و بر گوش و قلب او مهر زده است و پرده‌ای بر چشم او انداخته است، در این صورت چه کسی بعد از خداوند می‌تواند او را هدایت کند؟ آیا متذکّر نمی‌گردید؟!»

کفر و ایمان چون حجاب راه حق دان ای پسر

رو به سان مغربی از کفر و ایمان در گذر

خلاصه آنکه: انسان همان‌طور که به این عالم آمده به همان نحو باز می‌گردد! همان‌طور که هنگام تولّد حقیقت ایمان بوده ولو اینکه فرزند کافر باشد؛ کُلُّ مَولودٍ یولَدُ عَلَی الفِطرَةِ. [۳] هر مولودی بر فطرت توحید خلق شده است.» و حقیقت ایمان در او بوده و تقیّد به ایمان در وجود این طفل نیست، در مراجعت هم به همین نحو است و تقیّد به ایمان از وجودش رخت می‌بندد و تا از وجود شخصی تقیّد به ایمان رخت برنبندد به درجه کمال از ایمان نخواهد رسید.

به بچّه کلاس اوّلی می‌گویند: باید این تکلیف را بیاوری، برای کلاس دومی تکلیف دیگری می‌گویند و همین‌طور تا برسد به دانشگاه؛ آن تکالیفی که از کلاس اوّل و دوم می‌خواستند دیگر الآن از او نمی‌خواهند و اگر آن تکالیف را بیاورد او را توبیخ می‌کنند!

شرابهای بهشتی مختلف

شرابهائی که به سالک راه خدا می‌دهند متفاوت است؛ بعضی از این شرابها محدود و مشخّص است، در جام قرار می‌گیرد، ولی بعضی آن‌قدر بزرگ است که أصلاً جام‌پذیر نیست و کسی‌که این شراب را می‌نوشد جامش شکسته می‌شود. همه شرابها به کیفیّت واحده و طعم واحد نیستند.

خداوند در سوره محمّد صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم شرابهای بهشتی را بیان می‌فرماید: أَنْهَرٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّرِبِینَ وَ أَنْهَرٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّی. [۱۳] نهرهائی از خمر که برای نوشندگان لذّت‌بخش است و نهرهائی از عسل مصفّی.»

این شرابها متفاوت است و سالک در هر مرحله‌ای از مراحل سلوک شرابی خاصّ متفاوت با شراب مرحله قبل می‌نوشد؛ بعضی شرابها رنگ و بو ندارد، در بعضی شرابها زنجبیل است و در بعضی کافور.

مرحوم علاّمه والد رضوان‌الله‌تعالی‌علیه می‌فرمودند: شرابی که کافور دارد را به کسی‌که باید شراب زنجبیلی بخورد نمی‌دهند؛ شراب زنجبیلی را در اوائل راه می‌دهند و شراب کافوری برای أواخر سلوک است که حال حرارت سالک گذشته و تمام شده است، لذا شراب خنک کافور به او می‌دهند. [۱۴] إن‌شاءالله از این شرابها قسمت همه ما بشود.

ساقی باقی که جانم مست اوست

باده‌ای در داد کان بی‌رنگ و بوست

بی‌دهان، جان باده‌ای را در کشید

کو منزّه از خم و جام و سبوست

نور میْ در جان و در دل کار کرد

نارِ وی در استخوان و مغز و پوست

چون حجاب ما یقین شد مرتفع

هر دو عالم را به کل دیدم که اوست[۱۵]

باده‌ای را که به کاملین یا افرادی‌که قریب به کمال هستند می‌دهند آن باده را با دهان نمی‌خورند، چون دهان محدود و مقیّد است. آب لیوان را می‌توان با دهان خورد ولی آب دریا را نمی‌توان با دهان خورد، دهان محدود است. «بی‌دهان، جان باده ای را در کشید» این باده در حدّ دهان نیست، محدود نیست که در جام یا خم یا سبو بریزند، در هیچ‌کدام از اینها نیست؛ «کو منزّه از خم و جام و سبوست»

یَقولونَ لی: صِفْها فأنتَ بِوَصفِها

خَبیرٌ أجَلْ عِندی بِأوصافِها عِلمُ

«به من می‌گویند: محبوب را برای ما توصیف کن، خدا را توصیف کن چراکه تو به اوصاف وی عالم هستی! آری در نزد من علم به اوصاف او وجود دارد.»

صَفآءٌ و لا مآءٌ و لُطفٌ و لا هَوا و نورٌ و لا نارٌ و روحٌ و لا جِسم[۱۶]

«او صفاست أمّا آب نیست. لطیف است، حقیقت لطافت است أمّا هوا نیست؛ (لطافت آن از جسم سرچشمه نگرفته و فوق جسم است.) و نور است أمّا این نور از آتش نشأت نگرفته است. و روح است ولی در آنجا خبری از جسم نیست و آن روح تعلّق به جسم ندارد.»

پیدانکردن خداوند!

این چه خدائی است که نمی‌شود او را پیدا کرد؟! آقا رضوان‌الله تعالی‌علیه می‌فرمودند: آدم می‌خواهد برود او را پیدا کند این اطاق را می‌گردد پیدایش نمی‌کند، آن اطاق است؟ برویم آن اطاق پیدایش کنیم نه! آنجا نیست، برویم توی صحرا پیدایش کنیم، توی باغ پیدایش کنیم، نه! هیچ‌جا پیدا نمی‌شود! هیچ‌جا پیدا نمی‌شود! با اینکه همه جا هست ولی پیدا نمی‌شود؛ چرا؟ چون مطلق است!

بله، وقتی می‌شود او را پیدا کرد که خود انسان نباشد و دیگر وجودی نداشته باشد، آن‌وقت می‌شود خدا را پیدا کرد! که در این صورت هم اوست و غیر او نیست. پس آن ذات مقدّس، غیب‌الغیوب و مکمون و مستور است و دست مخلوق به آن آستان قدسی نرسد.

چقدر ابن‌فارض خوب می‌فرماید:

هَبی قَبلَ یُفْنی الحُبُّ مِنّی بَقیَّةً

أراکِ بِها لی نَظْرَةَ المُتَلَفِّتِ[۱۷]

«آیا می‌شود اجازه دهی نظری از روی حسرت به تو بنمایم (همچون کسی‌که در حال مفارقت از محبوب به عقب برگشته و با حسرت به او می‌نگرد)، قبل از آنکه آتش محبّت آنچه از من باقی مانده و با آن می‌توانم تو را ببینم را نیز بسوزاند؟»

می‌دانم که اگر با آتش محبّت بسوزم و وارد در فناء شوم دیگر چیزی نمی‌ماند که بتوانم از لذّت وصل تو متمتّع گردم، ولی خدایا! آیا می‌شود اکنون که از من ذرّه‌ای باقی است یک نگاه به تو بکنم؟

خداوند می‌فرماید: نه، نمی‌شود! این باقی‌مانده اندک را هم باید بدهی تا بتوانی مرا ببینی! باید آن بقیّه را هم فدا کنی تا بشوی واقع‌بین! این وجود قید است و خدا مطلق، با قید نمی‌شود مطلق را دید. خدا قدّوس است. «قدّوس» مبالغه قدس می‌باشد؛ یعنی منزّه و مبرّا از جمیع عیوب و جمیع قیود است، مطلق و صرف است.

شراب مطلق و بدون قید

روزی از خدمت مرحوم علاّمه والد بزرگوار رضوان خدا بر ایشان و روحشان شاد! سؤال کردم: مراد حافظ چیست که می‌فرماید:

بیا ای شیخ و از خم‌خانه ما

شرابی خور که در کوثر نباشد[۱۸]

با اینکه شراب کوثر بهترین شراب است؛ و لا شَرابَ أعلی و أصفَی و أبیضَ من شَرابِ الکَوثَر. این چه شرابی است که در کوثر نیست؟!

فرمودند: خود این شراب کوثر قید کوثریّت پیدا کرده است، ولی آن شراب بالاتر بوده و أصلاً قیدپذیر نیست. شراب کوثر به همه مؤمنین داده می‌شود ولی آن شرابی که از کوثر بالاتر است اختصاص به خاصّان و اولیاء خدا دارد.

این معانی را چه کسی می‌فهمد؟ رجلی إلهی مثل مرحوم علاّمه والد رضوان‌الله‌تعالی‌علیه می‌تواند اینها را بفهمد که این شراب را نوش جان کرده است.

بیا ای شیخ و از خم‌خانه ما

شرابی خور که در کوثر نباشد

خداوندا! به برکت محمّد و آل محمّد به همه ما توفیق عنایت بفرما که در عین ایمان محض، این ایمان، قید و حجاب راه ما نشود! أعمال ما، عبادات دست و پا شکسته ما حجاب ما نشود!

اهمّیت مراقبه و همّت

انسان باید از تمام اینها عبور کند، در عین اینکه باید تمام اینها را داشته باشد، ولی آن حقیقت توحید آن‌قدر دقیق بوده و در إطلاق صرف است که مؤمن باید تمام این امور را یک یک کنار بگذارد و در آن نماند و برود تا بدان توحید برسد!

انسان باید در تمام آنات و در همه ساعات توجّه و مراقبه داشته باشد. همّت انسان باید بلند باشد که: «المَرءُ یَطیرُ بهِمَّتِهِ کَما أنّ الطَّیرَ یَطیرُ بِجَناحَیهِ[۱۹]». «انسان با همّت خود پرواز می‌کند، همان‌طور که پرنده با دو بال خود پرواز می‌نماید!» انسانی که عاشق خداست و همّت می‌کند این راه را برود همین همّت او را می‌برد! همان‌طور که حافظ می‌فرماید:

بر سر تربت ما چون گذری همّت خواه

که زیارتگه رندان جهان خواهد بود[۲۰]

همّت خیلی مهمّ است! تو همّت بخواه! همّت همان طلب است.

خدایا! به برکت محمّد و آل محمّد همه ما را موفّق بدار تا با مجاهده تمام حجب را به لطف و کرمت از جلوی پا برداریم و خودت به لطف و کرم خود این حجب را از جلوی پای ما بردار! تا ما جز تو را نبینیم و تمام قیود و تقیّدات از ایمان و کفر گرفته تا سائر امور همه برداشته‌شود و نفس ما رنگ خدائی و صبغه إلهی به خود بگیرد؛ صِبْغَةَ اللَهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَهِ صِبْغَةً. [۲۱] رنگ إلهی به خود بگیرد و چه کسی صبغه و رنگ او از خدا زیباترست؟»

إن‌شاءالله خداوند همه ما را موفّق بدارد که أعمالمان، رفتارمان، کردارمان، حوائجمان مرضیّ پروردگار باشد و خودش به لطف و عنایت خودش ما را از این عالم، بلکه از همه عوالم بکَند! اللَهُمَّ اجْعَلْ هَمَّنا همًّا واحِدًا و حالَنا فی خِدمَتِکَ سَرمَدًا.

اللهمّ صَلّ علی محمّد و ءَال محمّد و عجِّل فرجَهم و العَن عدوَّهم

پانویس

۱. ذیل آیه ۲۹، از سوره ۷: الأعراف.

۲. آیه ۱۱، از سوره ۴۰: غافر (المؤمن).

۳. الکافی، ج۲، ص۱۳.

۴. دیوان‌کامل‌شمس‌مغربی، ص۱۵۰.

۵. عبارتی معروف در لسان اهل معرفت است (تمهیدات عین‌القضاة، ص۲۰۹؛ و روح‌الأرواح، ص۱۹۷؛ و رساله‌سیروسلوک منسوب‌به‌بحرالعلوم، ص۱۰۳) در برخی از منابع نیز روایت تلقّی شده است. (تفسیرعرآئس‌البیان، ج۲، ص۲۶۹)

۶. تفسیرابن‌عربی، ج۱، ص۹۴؛ و رساله‌سیروسلوک منسوب‌به‌بحرالعلوم، ص۱۰۴، تعلیقه ۷۷.

۷. دیوان‌کامل‌شمس‌مغربی، ص۱۵۱.

۸. قسمتی از آیه ۲۳، از سوره ۵۹: الحشر؛ «اوست الله، آنکه هیچ معبودی نیست جز او، سلطان و حکمران مقتدر، پاک و منزّه از هر عیب و نقص، ایمنی‌بخش دلها و مسیطر بر عالم و عالمیان، قاهر و غالب بر جمیع مخلوقات، دارای مقام جبروت و عظمت و بزرگی.»

۹. درباره اینکه گاهی ایمان به خداوند سبب حُجب شده و بتی برای او می‌گردد، زیرا موجب منّت‌گذاشتن بر خداوند می‌شود، شیخ کلینی (ره) از علیّ‌بن‌سُوَید از حضرت موسی‌بن‌جعفر علیهماالسّلام روایت می‌کند که:

سَأَلْتُهُ عَنِ العُجبِ الَّذی یُفسِدُ العَمَلَ، فقالَ: العُجبُ دَرَجاتٌ؛ مِنها أن‌یُزَیَّنَ لِلعَبدِ سُوآءُ عَمَلِهِ فیَراهُ حَسَنًا فیُعجِبَهُ و یَحسَبَ أنّهُ یُحسِنُ صُنْعًا، و مِنها أن‌یُوءمِنَ العَبدُ بِرَبِّهِ فیَمُنَّ علَی اللهِ عَزَّوجَلَّ و لِلَّهِ علَیهِ فیهِ المَنُّ. (الکافی، ج۲، ص۳۱۳)

۱۰. قسمتی از آیه ۲۲، از سوره ۲۱: الأنبیآء.

۱۱. آیه ۲۳، از سوره ۴۵: الجاثیة.

۱۲. الکافی، ج۲، ص۱۳.

۱۳. قسمتی از آیه ۱۵، از سوره ۴۷: محمّد.

۱۴. امام‌شناسی، ج۱، ص۱۸۷ تا ۱۸۹.

۱۵. دیوان‌کامل‌شمس‌مغربی، ص۸۴

۱۶. دیوان‌ابن‌الفارض، قصیده میمیّه، ص۱۸۲.

۱۷. همان‌مصدر، تائیّه کبری، ص۲۷.

۱۸. دیوان‌حافظ، ص۱۰۵، غزل ۲۳۵

۱۹. أمثال‌وحکم دهخدا، ج۱، ص۳۲.

۲۰. دیوان‌حافظ، ص۸۷ ، غزل ۱۹۶.

۲۱. قسمتی از آیه ۱۳۸، از سوره ۲: البقرة.

مطالب جدید