مراقبه و جهاد با نفس

گلشن احباب جلد هفتم - جلسات نود و دوم، نود و سوم، نود و چهارم و نود پنجم؛ مراقبه و جهاد با نفس.

مجلس نودودوم مراقبه و جهاد با نفس (۱)

أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم

بِسمِ اللَهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم

الحَمدُ لِلَّهِ رَبِّ العالَمینَ و صَلّی اللَهُ عَلی سَیِّدِنا مُحَمّدٍ و ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ

و لَعنَةُ اللَهِ عَلی أعدآئِهِم أجمَعینَ مِنَ الأَنَ إلی قیامِ یَومِ الدّینِ

و لا حَولَ و لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ العَلیِّ العَظیم

بحث ما راجع به استفاده از عمر عزیز بود. روایاتی راجع به فکاک نفس از أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام خواندیم. أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام فرمودند: طوبَی لِمَن سَعَی فی فَکاکِ نَفْسِهِ قَبْلَ ضیقِ الأَنْفاسِ. [۱] «خوشا به سعادت کسی‌که سعی و کوشش کند که نفس خودش را از خود جدا کند و به عالم تجرّد وارد شود، قبل از اینکه نفَسش تنگ گردد و عمرش سربیاید.» خوشا به سعادت کسی‌که قبل از اینکه نفَسش به شمارش بیاید و مرگ برسد، سعی و کوشش خود را انجام داده و به عالم تجرّد دست پیدا کرده است!

مبارزه دائمی با نفس

همان‌طور که عرض شد، رسیدن به عالم تجرّد بدون مراقبه و مجاهده با نَفس امکان‌پذیر نیست؛ یعنی تا انسان مجاهده با نفس نکند به مقصد نمی‌رسد. دائماً باید در حال مجاهده و مبارزه باشد و دائماً این شمشیر بُرّان در دستش بوده و این را بر سر نفس بزند، نه یک‌بار و دوبار، بلکه همیشه بزند؛ چون اگر یک ذرّه سستی کند و در مقام خواسته‌های نفس تسلیم شود، از نفس شکست می‌خورد!

خداوند در حدیث قدسی خطاب به حضرت رسول اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم می‌کند و می‌فرماید: یَموتُ النّاسُ مَرَّة و یَموتُ أَحَدُهُم فی کُلِّ یَوْمٍ سَبْعینَ مَرَّة مِن مُجاهَدَة أَنْفُسِهِم و مُخالَفَة هَواهُم. [۲] «ای پیغمبر ما! مردم در عمرشان هرکدام یک‌بار می‌میرند، ولی اولیاء من و اهل آخرت هر روز هفتادبار به‌واسطه مجاهده با نفسهایشان و مخالفت با هوایشان می‌میرند و زنده می‌شوند!»

آیا شده کسی در طول عمر دوبار بمیرد؟ همه یک‌بار می‌میرند. إزهاق نفس و شدّت و سختی جان‌دادن برای هرکس یک‌بار است، ولی برای أولیای إلهی در هر روز هفتادبار است؛ یعنی اینها همیشه در مقام مجاهده با نفس خود هستند. مجاهده با نفس آسان نیست! اینکه می‌گویند: «مجاهده» کند، یعنی «جنگ» کند.

همان‌طور که در جهاد بدنی شمشیر و نیزه بوده و الآن خمپاره و توپ و تانک و مسلسل و این چیزها و زخم‌دیدن و دردکشیدن است! در جهاد نفسی هم همین‌طور است؛ آدم زخم می‌بیند، درد می‌کشد، مشکلات دارد؛ این کلام را به کرّات از مرحوم علاّمه والد می‌شنیدیم که می‌فرمود: در راه خدا حلوا خیر نمی‌کنند!

وقتی لذائذ دنیوی خودش را به انسان نشان می‌دهد، مرد می‌خواهد که چشمش را بر هم بگذارد و غضّ بصر کند و اینها را طرد نماید! راه خدا مرد می‌خواهد.

نازپرورد تنعّم نبرد راه به دوست

عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد[۳]

مجاهده می‌خواهد. باید همّت کرد. انسان تا مجاهده نکند به عالم تجرّد راه نمی‌یابد! محال است. انسان بدون مجاهده خام از دنیا می‌رود. مرحوم علاّمه والد رضوان‌الله‌علیه می‌فرمود: نوع مردم که از دنیا می‌روند در حکم میوه کال هستند، میوه کال به‌هیچ دردی نمی‌خورد! از میوه کال هیچ استفاده‌ای نمی‌شود، خاصیّت ندارد!

برای اینکه تجرّد حاصل شود باید انسان مجاهده نماید! نه یک‌بار، نه دوبار! باید آن‌قدر مجاهده کند و این نفس را دائم به زمین بزند تا نتیجه بگیرد. یک‌بار که نفس را زمین می‌زند، نفس دو مرتبه بلند می‌شود و می‌ایستد، چون با انسان سر جنگ دارد. باز او را زمین می‌زند، باز بلند می‌شود و می‌ایستد. دوباره او را زمین می‌زند، بازهم... آن‌قدر باید این نفس را زمین بزند تا نَفَسش را بگیرد، و دستهایش را بالا کند و بگوید: «أسلَمتُ» من تسلیم شدم!

پیغمبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم فرمودند: با هرکسی شیطانی است که او را به گناه دعوت می‌کند. عرضه داشتند: یارسول الله! شما هم شیطان دارید؟ حضرت فرمود: بله! و لَکِنَّ شَیْطانی أَسلَمَ عَلَی یَدی. [۴] «شیطان من به دست من تسلیم شده است!» نفرمود: شیطان من به دست خدا تسلیم شده است، بلکه فرمود: به دست من تسلیم شده است! یعنی آن‌قدر بر سرش زده‌ام تا اینکه تسلیم شده است. باید بر سر نفس زد! هرچه می‌خواهد، نگوئید: سمعاً و طاعة!

نفس میل پیدا می‌کند که فلان جا برود، حالا شما هم بلند می‌شوی دنبالش راه می‌افتی؟! باید ببینید رضای خدا هست یا نیست؟! دوست داریم فلان مجلس برویم و بنشینیم، باید ببینیم رضای خدا هست یا نیست؟! فلان کار را بکنیم، فلان نگاه را بکنیم، فلان معامله را انجام دهیم؛ همه و همه و همه خواسته‌های نفس است.

باید انسان خواسته‌های نفسش را اگر خلاف رضای خداوند متعال بود زیر پا بگذارد. باید به نفس تو دهنی زد! تا اینکه انسان مالک نفس شود؛ تا به نفس تو دهنی نزنی، مالک آن نمی‌شوی! بلکه نفس مالک شماست و شما را می‌گیرد و به هرکجا بخواهد می‌کشد.

آیا شما باید افسار نفس را در دست بگیرید یا نفس افسار شما را به دست داشته باشد؟! این نفس حیوان سرکشی است. شما باید مالکش باشید! شما باید رامش کنید! نفس واقعاً حیوان است!

حصول تجرّد، با مراقبه و مجاهده

از ما می‌پرسند: ماهیّتت چیست؟ می‌گوئیم: انسان. وقتی می‌پرسند: الإنسانُ ماهو؟ انسان چه چیز است؟ در جواب به قول ما طلبه‌ها می‌گویند: حیوانٌ ناطق. به حمل أوّلی ذاتی، انسان حیوان ناطق است. ولی آیا ما واقعاً حیوان ناطق (به آن معنی که حقیقت انسانیّت باشد) هستیم؟! آیا ما حقیقت انسانیّت را دارم؟!

تا مادامی‌که با حیوانات دیگر مشترکات داریم و به آن تمایزی که بین ما و بین حیوانات دیگر باید باشد نرسیدیم، ما با آنها در نوع و حقیقتمان مشترک هستیم و فرقی میان ما نیست! اگر ما در خورد و خوراک و خواب و غفلت، عین آنها باشیم، هیچ وجه تمیّزی بین ما و آنها نیست. آن‌وقت اگر بپرسند: الإنسانُ ماهو؟ باید بگوئیم: حیوانٌ ناهقٌ، یا حیوان صاهلٌ، یا حیوانٌ...، ولی حیوان ناطق نیست.

حکماء ناطق را به عنوان فصل انسان در نظر می‌گیرند که او را از دیگر حیوانات متمایز می‌کند و این فصل بالمعنی الحقیقی و به واقع معنی الکلمه در صورتی محقّق است که از عالَم غفلت بیرون بیاید و بر اثر یقظه با مجاهدات و مراقبات و محاسبات به تجرّد نائل آید. باید از حیوانات حقیقة جدا شود! البتّه بحث در فصل حقیقی انسان است، و إلاّ

بنابر فصل اصطلاحی، همه ما حیوان ناطق هستیم.

لذا أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام فرمود: امْلِکوا أَنْفُسَکُم بِدَوامِ جِهادِها[۵]. «مالک نفس خودتان بشوید، به اینکه دائماً با او مجاهده کنید!»

دائماً با او کشتی بگیرید. اگر یک‌بار کشتی گرفتی و او را زدی زمین، نگو: آقا من پیروز شدم! برویم حالا تا سال دیگر استراحت کنیم! نفس به انسان مجال نمی‌دهد؛ کمرش را محکم بسته و آماده است. در تشک کشتی هم ایستاده، مبارز هم می‌طلبد! زمین می‌خورد بازهم مبارزه می‌طلبد. دومرتبه بازهم مبارز می‌طلبد! سه‌مرتبه و...

یکی از آقایان از اهل علم که ظاهراً حدود هفتاد و اندی سال داشت و آشنای به معارف بود و أولیاء خدا را دیده بود، خودش برای من نقل کرد. می‌گفت: «در خواب دیدم در خانه ما در قسمت مستراح منزل در گوشه حیاط یک سگ بزرگ بسته بودند، یک سگ خیلی وحشی و درّنده! از خواب بیدار شدم، شکر خدا را کردم، گفتم: این سگ نفس خود من است! منتها شکر خدا که بسته شده بود.» (ایشان خودش این‌طور تعبیر کرده بود.)

این نفس چنین موجودی است! این را باید آن‌قدر زد تا اینکه انسان مالکش شود! امْلِکوا أَنْفُسَکُم؛ یعنی «مالک نفس خودتان شوید!» بِدَوامِ جِهادِها. «به اینکه دائماً با او جهاد کنید!» از خواسته‌های نفس تبعیّت نکنید! هرچه می‌گوید، خلافش را انجام دهید.

خداوند به پیغمبرش در حدیث قدسی معراج[۶] می‌فرماید: یا أَحمَدُ! فَاحْذَرْ أَن‌تَکونَ مِثْلَ الصَّبیِّ إذا نَظَرَ إلَی الأَخضَرِ و الأَصفَرِ أَحَبَّهُ و إذا أُعْطِیَ شَیْئًا مِنَ الحُلْوِ و الحامِضِ اغْتَرَّ بِهِ! «ای احمد! حذر کن از اینکه مثل بچّه باشی که وقتی به چیز سبز یا زردی نگاه می‌کند و می‌بیند قشنگ است، یا وقتی‌که به او چیزی شیرین مثل حلوا و شیرینی یا چیز ترشی می‌دهند، فریفته می‌شود و محبّت و میل او به آن سو کشیده شده و نفسش به آن مایل می‌گردد.»

تأکید بر تهجّد و گرسنگی

فَقالَ صَلَّی‌اللَهُ‌عَلَیهِ‌وءَالِهِ‌وسَلَّمَ: یا رَبِّ! دُلَّنی عَلَی عَمَلٍ أَتَقَرَّبُ بِهِ إلَیکَ. «حضرت عرض کردند: ای پروردگار من! مرا دلالت کن به عملی که من به‌واسطه آن به تو تقرّب حاصل نمایم.» قالَ عَزَّوجَلَّ: اجْعَلْ لَیْلَکَ نَهارًا و نَهارَکَ لَیْلاً. «شب خودت را روز قرار بده و روز خودت را شب قرار بده!» جای این دو را عوض کن!

عرضه داشت: یا رَبِّ کَیفَ ذَلِکَ؟ «ای خدا! این کار چگونه است؟ من چکار کنم؟!» مقصود از اینکه شب را به‌جای روز و روز را هم به‌جای شب بگذارم، چیست؟!

قالَ: اجْعَلْ نَوْمَکَ صَلَوة و طَعامَکَ الجوعَ. فرمود: دو کار بکن؛ مقتضای شب چیست؟ مقتضای آن آرامش و خواب است! اجْعَلْ نَوْمَکَ صَلَوة. «ای رسول من! شما به‌جای خواب، نماز را جایگزین آن کن و شبها نماز بخوان!» و طَعامَکَ الجوعَ. «طعام خودت را در روزها گرسنگی قرار بده.» انسان در روز غذا می‌خورد و شب می‌خوابد و استراحت می‌کند.

عرض کردیم: این دو موضوع از موضوعاتی است که تأکید زیادی بر آنها شده است: تهجّد در شب و گرسنگی.

در روایت داریم: در میان تمام حالات دو حالت برای تقرّب به پروردگار اثرش بیشتر است: یکی: گرسنگی و دوم: حال سجده!

لذا سالک راه خدا همیشه باید شکمش گرسنه باشد، شکمش پر نباشد. با شکم پر نمی‌تواند تقرّب به خدا حاصل کند. باید تا سیر نشدی دست از غذا بکشی، تا گرسنه نشدی دست به غذا دراز نکنی. همیشه خودتان را گرسنه نگاه دارید، البتّه گرسنگی به حدّی نباشد که انسان را ضعف بگیرد و نتواند أصلاً عبادت کند و توجّه داشته باشد.

ورود به بهشت، با تحقّق چهار خصلت

یا أَحمَدُ! وَعِزَّتی و جَلالی! ما مِن عَبْدٍ مؤمن ضَمِنَ لی بِأَربَعِ خِصالٍ إلاّ أَدخَلْتُهُ الجَنَّة. «ای احمد! قسم به عزّت و جلال خودم! هیچ بنده‌ای نیست که چهار خصلت را برای من ضامن شود و انجام دهد إلاّ اینکه من او را وارد بهشت می‌کنم.»

اوّل: یَطْوی لِسانَهُ فَلایَفتَحُهُ إلاّ بِما یَعْنیهِ. «زبانش را ببندد، مگر به چیزهائی که مورد نیازش است، و از صحبت زائد اجتناب کند!»

«یطوی» یعنی بپیچد. «مَطویّ» یعنی پیچیده‌شده. یَوْمَ نَطْوِی السَّمَآءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ. [۷]۷ «روزی که این آسمان و زمین را مانند طومار می‌پیچیم.» زبانی را که بسته گشته و باز نمی‌شود، می‌گویند: «مطویّ». پس مطلب اوّل اینکه: زبانش را ببندد و در غیر از امور مورد نیاز باز نکند.

دوم: و یَحفَظُ قَلْبَهُ مِنَ الوَسْواسِ؛ «و قلبش را از وسواس حفظ کند.» نگذارد شک در قلبش بیاید! شک خیلی بد مرضی است؛ وقتی در قلب انسان بیاید، درخت وجودی انسان را نابود می‌کند. دیدید برخی کرمها درخت را می‌خورد و از ریشه خراب می‌کند. شک هم همین‌طور است.

حضرت امام کاظم علیه‌السّلام فرمود: الشّاکُّ لا خَیْرَ فیهِ[۸]. «در کسی‌که در قلبش شک هست، خیری نیست.» مؤمن باید پر از یقین باشد. باید به خدای خودش، به معاد خودش، به راه خودش یقین داشته باشد! پس مطلب دوم اینکه: قلبش را از وسواس حفظ نماید.

سوم: و یَحفَظُ عِلْمی و نَظَری إلَیهِ؛ «علم من و نظر من به‌سوی خود را حفظ کند.» خداوند به ما إحاطه دارد. به همه موجودات إحاطه دارد؛ أَلاَ إِنَّهُو بِکُلِّ شَیْ‌ءٍ مُحِیطٌ[۹]. وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ. [۱۰] چنان إحاطه‌ای دارد که از رگ گردن به ما نزدیک‌تر است.

اینکه می‌فرماید: «نظر من و علم من را به خودش حفظ کند.» شاید معنایش این باشد که: همیشه خودش را در سایه پروردگار ببیند و همیشه ربط خود را با خدای خود حفظ نماید! این ربط مسلّماً هست. ربط ما و خدا چه ربطی است؟ ربط علیّت و معلولیّت است. ربط نور خورشید و سایه است. ربط خالق و مخلوق است. این ربط هست منتها ما غفلت داریم و به‌واسطه غفلت، به این ربط توجّه نمی‌کنیم، به‌طوری‌که گویا از ناحیه خداوند ربط هست و از ناحیه بنده نیست.

این ربط علیّت و معلولیّت از طرفین هست، از ناحیه مخلوق هم هست! علّت و معلول با همدیگر هستند. نه اینکه ربط تنها از ناحیه خداوند باشد و از ناحیه مخلوق نباشد. سایه از آفتاب جدا نیست، حال می‌خواهد بفهمد یا نفهمد. ما از خدا جدا نیستیم، می‌خواهیم بدانیم، می‌خواهیم ندانیم!

افرادی‌که غافل‌اند، خدا به آنها می‌گوید: تو این ربط را از ناحیه خودت به‌سوی من نگه دار! اگر این معنی و این ربط را به‌واسطه یقظه و مراقبه، همیشه در خودت محفوظ داشتی، من ضامن بهشت برای تو می‌شوم. همیشه توجّهت به من باشد. همیشه بدانی من ناظر به تو و عالِم به تو هستم. پس سوم اینکه: علم من و نظر من به‌سوی خودش را همیشه حفظ کند.

چهارم: و تَکونُ قُرَّة عَیْنِهِ الجوعَ؛ «مایه روشنی چشمش همیشه گرسنگی باشد.» بنده من همیشه شکمش را گرسنه نگه دارد! اگر این چهار خصلت را انجام داد و ضامن شد، من او را در بهشت داخل می‌کنم.

دومرتبه عرض کنیم، این چهار چیز بود:

  • اوّل: زبانش را ببندد و باز نکند مگر در مورد نیاز.
  • دوم: قلبش را از وسواس محفوظ بدارد.
  • سوم: علم و نظر من را به‌سوی خودش حفظ کند.
  • چهارم: گرسنگی مایه روشنی چشمش باشد.

چقدر گرسنگی و جوع ارزش دارد! چقدر روایات متقن و محکم که از حدّ استفاضه گذشته و متواتراً ذکر شده، راجع به جوع داریم!

یا أَحمَدُ! لَوْ ذُقْتَ حَلاوَة الجوعِ و الصَّمْتِ و الخَلْوَة و ما وَرِثوا مِنها. «ای أحمد! چه نیکوست اگر شیرینی گرسنگی و سکوت و خلوت را (خلوت یعنی عُزلت و کناره‌گیری از مردم به‌طوری‌که خودت باشی با خدای خودت) و شیرینی میراث آن را بچشی و بدانی! (میراث این صفات یعنی ثمرات و آثار این صفات که از خود در وجود انسان به ارث می‌گذارد.)»

آثار و ثمرات جوع

حضرت عرضه داشت یا رَبِّ! ما میراثُ الجوعِ؟ «ای پروردگار! میراث و آثار و ثمرات جوع چیست؟» از ناحیه ربّ‌العزّة خطاب آمد:

اوّل: الحِکْمَة؛ کسی‌که گرسنگی بکشد، ما به او حکمت می‌دهیم و او را حکیم می‌کنیم.

دوم: و حِفْظُ القَلْبِ؛ قلبش را حفظ می‌کنیم، نمی‌گذاریم وسواس در قلبش بیاید.

سوم: و التَّقَرُّبُ إلَیَّ؛ تقرّب به من برای او حاصل می‌شود.

چهارم: و الحُزْنُ الدَّآئِمُ؛ دائماً حزن و اندوه در دل او جای می‌گیرد.

پنجم: و خِفَّة المَؤونَة بَینَ النّاسِ؛ این شخص در بین مردم خفیف‌المؤونه می‌شود، خرجش کم می‌شود. بعضی‌ها خرجشان سنگین است، ولی کسی‌که اهل جوع است، قانع می‌شود و به یسیری قناعت می‌ورزد و لذا خفیف‌المؤونه می‌گردد.

ششم: و قَوْلُ الحَقِّ؛ سخن حق می‌گوید و حقیقت بر زبانش جاری می‌شود.

هفتم: و لایُبالی عاشَ بِیُسْرٍ أَو بِعُسْرٍ؛ اگر چنین بشود أصلاً باکی ندارد که معیشت و زندگیش آسان باشد یا سخت. به هر وضعی از زندگی راضی می‌شود و اعتنائی به سختی و آسانی نمی‌نماید.

یا أَحمَدُ! هَل تَدْری بِأَیِّ وَقْتٍ یَتَقَرَّبُ العَبْدُ إلَی اللَهِ؟ قالَ: لا، یا رَبِّ! «ای أحمد! آیا می‌دانی چه وقتی بنده به‌سوی من نزدیک شده و تقرّب حاصل می‌کند؟ حضرت عرض کرد: نه، ای پروردگار من!» قالَ: إذا کانَ جآئِعًا أَو ساجِدًا. «خداوند فرمود: در این دو حال تقرّب به من پیدا می‌کند: هنگامی‌که گرسنه بوده یا در حال سجده باشد.»

نتیجه و ملخّص عرائض این شد که: به‌واسطه مجاهده، انسان باید مالک نفس خود شود، و تا نفس خود را مالک نشده، نمی‌تواند تجرّد حاصل کند و مالک‌شدن نفس هم همان‌طور که أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام می‌فرماید، به دوام مجاهده است.

دائماً باید با نفسش جهاد کند و آنچه خواستِ نفس است را برآورده نکند و خلافش را انجام دهد. نفسش می‌خواهد همیشه شکم او پر باشد، نفسش دوست دارد همیشه خوابش خوش باشد و شب تا صبح بخوابد؛ باید خلاف نفس انجام دهد.

مجاهده با نفس حتّی در چیزهای حلال

نفس می‌خواهد گناه کند و از گناه لذّت ببرد، باید با آن مخالفت نماید، حتّی در چیزهائی که خداوند حلال کرده باید با نفس مجاهده نماید؛ چنانکه در همین روایت خواندیم. در همین حدیث قدسی خواندیم که خداوند فرمود: فَاحْذَرْ أَن‌تَکونَ مِثْلَ الصَّبیِّ إذا نَظَرَ إلَی الأَخضَرِ و الأَصفَرِ أَحَبَّهُ و إذا أُعْطِیَ شَیْئًا مِنَ الحُلْوِ و الحامِضِ اغْتَرَّ بِهِ.

یعنی حتّی در مُحلَّلات (چیزهائی که خداوند حلال فرموده است) با نفس مجاهده کن. می‌فرماید: ای أحمد! بپرهیز از اینکه مثل کودک باشی که وقتی به رنگ زرد و سبز نگاه می‌کند آن را دوست می‌دارد و وقتی چیزی از شیرینی و ترشی به او می‌دهند به آن فریفته می‌گردد. نفرمود این رنگ زرد یا سبز یا این شیرینی یا ترشی چیز محرَّمی است؛ چنین چیزی نفرموده است! أصلاً لسان این روایت ناظر به این جهت نیست، أصلاً نظر به حرام ندارد. نمی‌خواهیم عرض کنیم که مطلق است و هم ترک محلَّل و هم ترک محرَّم را شامل می‌شود، نخیر! أصلاً نظر به محرّم ندارد، سیاق و معنای حدیث ناظر به بیان مقامات اولیاء و ابرار است و در آن ترک محرّمات مفروغٌ‌عنه گرفته شده است و دستوراتی خاص را بیان می‌کند که افزون‌تر از اصل واجبات و محرّمات است.

می‌فرماید: این‌طور نباش که هرچه دیدی، خوشت بیاید و میل و رغبت به آن پیدا کنی و به آن فریفته شوی. باید گذر کنی! از این عالم بگذری! از عالم خواستِ نفسانی خودت باید عبور کنی! تا مادامی‌که در میل و خواست نفسانی خود هستی به مقام تجرّد نفس نخواهی رسید!

بارپروردگارا! به محمّد و آل محمّد به ما توفیق عنایت کن که این فرمایشاتی که در این حدیث قدسی آمده، این مطالبی را که خداوند خودش به بهترین خلق خود، رسول اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم می‌فرماید، ما به نحو أحسن و أکمل با عنایت و توفیق خودت عمل کنیم! ما بِنا مِن نِعْمَة فَمِنْکَ[۱۱]؛ «هر نعمتی که داریم (حتّی همین توفیق و همین إراده هم) از ناحیه توست!»

بارپروردگارا! ما را موفّق بدار به حقّ محمّد و آل‌محمّد که در مقام مجاهده با نفس، دوام جهاد داشته و مالک نفس خود باشیم! ما را موفّق بدار که از این عالم نفس إن‌شاءالله عبور کنیم! و آنچه به بندگان خاصّ خودت وعده دادی به ما نیز عنایت بفرما!

اللهمّ صَلّ علی محمّد و ءَال محمّد و عجِّل فرجَهم و العَن عدوَّهم

مجلس نود و سوم مراقبه و جهاد با نفس (۲)

أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم

بِسمِ اللَهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم

الحَمدُ لِلَّهِ رَبِّ العالَمینَ و صَلّی اللَهُ عَلی سَیِّدِنا مُحَمّدٍ و ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ

و لَعنَةُ اللَهِ عَلی أعدآئِهِم أجمَعینَ مِنَ الأَنَ إلی قیامِ یَومِ الدّینِ

و لا حَولَ و لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ العَلیِّ العَظیم

ارزش جهاد با نفس

أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام می‌فرمایند: أَفضَلُ الجِهادِ جِهادُ النَّفْسِ عَنِ الهَوَی و فِطامُها مِن لَذّاتِ الدُّنْیا. [۱۲] «جهاد با نفس در برابر هوا و هوس و جدانمودن او از لذّات دنیا، بافضیلت‌ترین جهاد است.»

یعنی أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام می‌فرمایند: اینکه اگر نفس میل به کاری دارد انسان با او مجاهده کند و خلافش را انجام دهد و نفس را از لذّات دنیا جدا کند، این بافضیلت‌ترین جهادها محسوب می‌شود. نباید نفس را رها کرد تا از لذّات دنیا تبعیّت کند و هرچه دلش خواست و میل پیدا نمود به دنبال او برود!

و در روایت دیگری می‌فرمایند: إنّکَ إن جاهَدْتَ نَفْسَکَ حُزْتَ رِضا اللَهِ. [۱۳] «اگر با نفس خود مجاهده کنی رضای پروردگار را حیازت نموده و به‌دست آورده‌ای!» رضای پروردگار جزء غایات و نهایات از درجات کمال انسان به حساب می‌آید؛ اینکه پروردگار از انسان راضی باشد این درجه، خیلی عالی است. حضرت می‌فرمایند: اگر با نفس خود

جهاد نمودی و خلافش را انجام دادی و نفس را زمین زدی، در این صورت رضای پروردگار را حیازت نموده‌ای!

روایات از أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام درباره رسیدن به فوز و در زمره فائزین گشتن به‌واسطه مجاهده با نفس، از حدّ استفاضه بالاتر است و حتّی می‌توان گفت: به حدّ تواتر می‌رسد.

در روایتی می‌فرمایند: مَن لَم‌یُجاهِدْ نَفْسَهُ لَم‌یَنَلِ الفَوْزَ. [۱۴] اگر کسی با نفس خود مجاهده نکند و نفس خود را یله و رها بگذارد که هر کاری دلش خواست انجام دهد و هر هوائی داشت دنبال کند و هر حرفی که خواست بزند و هر جلسه‌ای که نفسش تمایل داشت شرکت کند، به فوز و رستگاری و فلاح نائل نمی‌شود و نمی‌رسد.

و نیز می‌فرمایند: فی مُجاهَدَة النَّفْسِ کَمالُ الصَّلاحِ. [۱۵] «اگر کسی می‌خواهد به کمال صلاح نائل شود باید با نفس خود مجاهده کند.» امْلِکوا أَنْفُسَکُم بِدَوامِ جِهادِها[۱۶]. «مالک نفس خودتان شوید، به اینکه ائماً با او در حال جهاد باشید.»

لزوم مجاهده دائمی و پرهیز از پرتگاههای نفس

برای تملّک نفس مجاهده دائمی لازم است. اگر انسان یک‌بار مجاهده کرد و نفس خود را به زمین زد نباید مغرور شود که مجاهده کردم و نفس را به زمین زدم، نخیر! این نفس دست بردار نیست، تا مقهور نشود تا مملوک انسان نشود دست بردار نیست.

یعنی تا نفس مغلوب نشود به‌نحوی‌که از قدرت و توان مقابله خارج گردیده و تسلیم شود انسان را رها نمی‌کند! لذا انسان از مواردی که محلّ ظهور و بروز نفس است، جاهائی که پرتگاه نفس بوده و محلّ خطر است أصلاً نباید عبور کند.

مرحوم جدّمان حجّه‌الإسلام‌والمسلمین حاج آقا سیّد عبدالحسین معین شیرازی نقل می‌کردند که: رفیقی داشتیم که منزلش در مجاورت حضرت عبدالعظیم حسنی بود. ایشان برای اینکه نفس خود را زمین بزند و با او مجاهده کند زن نامحرمی که بسیار زیبا و جمیل بود را به منزل خود می‌بَرَد و به او می‌گوید: باید تا به صبح در کنار اتاق به‌صورتی‌که لباسهایت مخلوع باشد بمانی!

خود او همین‌طور سرش را پائین می‌اندازد و کفّ نفس می‌کند و به او حتّی نظری نمی‌نماید. و صبح به او می‌گوید: که از خانه برو! پیش خودش هم می‌گوید: من در این مبارزه پیروز شدم و هیچ عمل خلافی از من سر نزد!

وقتی ماجرا را برای مرحوم انصاری نقل می‌کنند ایشان با ناراحتی می‌فرمایند: اشتباه کرده! خیلی اشتباه کرده است! انسان باید از پرتگاه فرار کند، نه اینکه برای خودش پرتگاه درست نماید و برود لبه پرتگاه بایستد و خودش را نگه دارد! ممکن است پای انسان بلغزد و به پرتگاه بیفتد.

شیطان انسان را رها نمی‌کند! شیطانی که در قرآن می‌فرماید: قَالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ * إِلاَّ عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ. [۱۷] «قسم به عزّت تو من تمام افراد را گمراه می‌کنم مگر بندگان مخلَص تو را.» این شیطان انسان را رها نخواهد کرد.

این شخص خیلی جرأت داشته که این کار را انجام داده است. این فرمایش أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام که: فی مُجاهَدَة النَّفْسِ کَمالُ الصَّلاحِ؛ «در مجاهده نفس کمال صلاح است.» مراد مجاهده نفس به صورت عامّ است که انسان اگر در مسیرش ناخواسته اتّفاقاتی پیش آمد، در مقام مجاهده با نفس برآید؛ أمّا اینکه برای خودش امتحانی ایجاد کند و خود را در مهلکه قرار دهد و بعد کفّ نفس کند، این درست نیست!

ذِرْوَة الغایاتِ لایَنالُها إلاّ ذَووا التَّهذیبِ و المُجاهَداتِ. «به بلندای آن نهایات و آن عظمت‌ها و آن فناء فی‌الله می‌رسند مگر صاحبان تهذیب و مجاهدات.» مگر آنهائی که خودشان را پاک می‌کنند و دائماً این نفس را غبارروبی می‌کنند. إلاّ ذَووا التَّهذیبِ و المُجاهَداتِ[۱۸]؛ یعنی: مگر آنهائی که دائماً شمشیر در دست گرفته و مرتّب بر سر نفس می‌کوبند. از

این طرف سر بلند کرد بر او می‌زنند، از آن طرف سر بلند کرد بر او می‌زنند. این نفس انسان را رها نمی‌کند تا وقتی‌که یا زمین بزند و یا زمین بخورد! باید آن‌قدر این نفس گوشمالی شود که دیگر نفَسش در نیاید.

به پیغمبر صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم عرضه داشتند آیا شما هم شیطان دارید؟ فرمودند: بله! ولی شَیْطانی أَسلَمَ عَلَی یَدی. شیطان من تسلیم من شده است.

زمین‌زدن شیطان، با توکّل

شیطان از بین رفتنی نیست! نفس از بین رفتنی نیست! شیطان و نفس همیشه هستند. خدا نفس را خلق نموده و تا أبد هست، منتها باید شما او را زمین بزنید و إلاّ او شما را به زمین می‌زند؛ راه دیگری هم نیست، پس چه بهتر که شما با توکّل بر خدا او را زمین بزنید.

وَ مَن یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَهِ فَهُوَ حَسْبُهُ. [۱۹] «کسی‌که به خداوند توکّل کند خدا او را کفایت خواهد کرد.» إِنَّهُو لَیْسَ لَهُو سُلْطَنٌ عَلَی الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ عَلَی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ. [۲۰] «شیطان بر کسانی‌که ایمان آورده‌اند و بر خدا توکّل می‌کنند تسلّطی ندارد.»

پس غیرمخلَصین هم می‌توانند کمر شیطان را بشکنند و او را بر زمین بزنند؛ اگر نتوانند نفس را بر زمین بزنند که هیچ‌گاه از مخلَصین نخواهند شد. آن‌قدر این نفس را با توکّل زمین می‌زنند تا اینکه مخلَص می‌شوند و از نفس می‌گذرند. باید از امتحانات دیگر بگذرند تا از نفس بگذرند!

غیر از مخلَصین هم کسانی هستند که شیطان أصلاً به آنها راه ندارد و آنها راه شیطان را بسته‌اند. البتّه تا انسان به مقام خلوص نرسد در مقام توکّل متمکّن نمی‌شود و هر لحظه ممکن است از حال توکّل خارج شود و فقط وقتی به مقام خلوص رسید دیگر از تیررس شیطان خارج می‌شود، ولی به هرحال مادامی‌که کسی توکّل دارد از مکر شیطان و نفس خارج است.

فلذا أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام در روایاتی که به حدّ استفاضه می‌رسد می‌فرمایند: با نفس خود بجنگید! حارِبوا أَنْفُسَکُم عَلَی الدُّنْیا و اصْرِفوها عَنها[۲۱]. «با نفسهای خودتان بر سر این دنیا جنگ کنید و او را از دنیا روی‌گردان کنید!» این به دست خود انسان است که هروقت تمایل به دنیا در ذهن آمد نفس خود را از آن برگرداند.

این تمایلات اوّل در ذهن می‌آید و بعد وارد قلب می‌شود و سپس در قلب ریشه می‌دواند و بعد هم شاخ و برگ پیدا کرده و تمام قلب را می‌گیرد! هروقت تمایل به دنیا در ذهن آمد سریع آن را برگردانید! نگذارید که تثبیت شود و در قلب وارد گردد و شاخ و برگ بگیرد؛ حارِبوا أَنْفُسَکُم عَلَی الدُّنْیا و اصْرِفوها عَنها.

لزوم ریاضت‌کشیدن

انسان باید این کار را با ریاضت انجام دهد. انسان باید ریاضت بکشد، فلذا أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام می‌فرمایند: الشَّریعَة ریاضَة النَّفْسِ. [۲۲]

«شریعت عبارت است از ریاضت نفس.» نفرمودند: فی الشَّریعَة ریاضَة النَّفسِ. «در شریعت ریاضت نفس است.» بدین معنی که شریعت بخشهائی دارد که یک بخش آن ریاضت نفس است، نه! می‌فرمایند: الشَّریعَة ریاضَة النَّفْسِ. «حقیقت شرع مقدّس ریاضت نفس است!» یعنی راه، راه ریاضت نفس است و غیر از این راه راهی وجو ندارد. راه، راه منکوب‌کردن نفس است! راه راهی است که انسان باید خلاف هوای نفس عمل کند و هرچه بیشتر خلاف هوای خودش عمل نمود بیشتر بهره می‌برد.

مَنِ اسْتَدامَ ریاضَة نَفْسِهِ انْتَفَعَ. [۲۳] «اگر کسی ریاضت نفس را ادامه دهد و دائماً در مقام ریاضت نفس باشد بهره می‌برد.» دوام ریاضت، شرط انتفاع است، نه اینکه اگر انسان یک مرتبه ریاضت کشید کافی باشد.

ملاک ریاضت نفس و مصادیق آن

ریاضت این نیست که انسان هیچ نخورد؛ شام نخورد، ناهار نخورد. مراد از ریاضت این نیست که هیچ نخوابد. مراد از ریاضت این نیست که انسان أصلاً مسکن و مرکب نداشته باشد. نه! مراد از ریاضت این‌است‌که انسان بخوابد ولی خوابش را کم کند، غذا بخورد أمّا خوراکش کم باشد؛ به اندازه‌ای که سیر شود نخورد. بخورد أمّا هرچیزی هروقت دلش می‌خواهد نخورد؛ مراد از ریاضت این‌است!

اگر انسان می‌خواهد برسد باید ریاضت بکشد. باید غذا که می‌خورد برای تقویت بخورد. برای این غذا بخورد که نیرو بگیرد تا بتواند عبادت خدا را به‌جا آورد. خیلی اوقات مرحوم علاّمه غذا میل نمی‌کردند و هیچ هم بیان نمی‌فرمودند که چرا میل نمی‌کنند ولی می‌فهمیدیم که جهت مراقبه و مجاهده با نفس است، نه فقط در خوراک در همه امور همین‌طور بودند!

یک قاعده و ضابطه خدمت شما عرض کنم و آن قاعده این‌است‌که: ملاک در ریاضت نفس مخالفت هواست! این یک قاعده کلّی است که انسان با هوای نفس و میل نفسانی خود مخالفت داشته باشد و زمام نفسش در دست خودش باشد!

روزه‌گرفتن برای وصول به درجات عالیه لازم است؛ آقا رضوان‌الله‌تعالی‌علیه تأکید داشتند که پنجشنبه اوّل و آخر ماه و

چهارشنبه اوّل از دهه وسط را روزه بگیرید و این حدّأقل است. اگر انسان می‌تواند باید بیشتر روزه بگیرد. در مرتبه بعد از صیام، خود جوع و گرسنگی نیز امری مطلوب و لازم است؛ سالک بدون صیام و بدون جوع نمی‌تواند برسد! انسانی‌که شکمش پر است نمی‌تواند توجّه پیدا کند.

إلی‌ماشاءالله در کتب عرفان و اخلاق در باب جوع نوشته و بیان شده و این همان مجاهده است، همان ریاضت نفس است! إنِ اسْتَطَعْتَ أَن‌یَأتیَکَ المَوْتُ و بَطْنُکَ جآئِعٌ و کَبِدُکَ ظَمْآنُ فَافْعَلْ[۲۴]. «اگر می‌توانی کاری کنی که درحالی مرگت فرا رسد که شکمت گرسنه و کبدت تشنه باشد آن کار را انجام بده!» خدا می‌داند چه ثمراتی برآن مترتّب است!

خواب هم همین‌طور است؛ خواب برای بدن لازم است أمّا چه مقدار؟ آیا انسان جائز است که آن‌قدر بخوابد که از خواب إشباع شود؟

این باعث می‌شود بهره‌های معنوی‌ای که خداوند در شب برای انسان قرار داده است، از انسان سلب شود و دیگر هم نخواهد آمد! دیگر نخواهد آمد! ریاضت امر عجیب و غریبی نیست! منتها مشکل است.

إلی‌ماشاءالله گفته شده است که أَقلِلْ کَلامَکَ. [۲۵] «کلامت را کم کن!» أمّا چقدر در مقام عمل بوده‌ایم؟! چقدر عمل نمودیم؟! مادامی‌که این مطلب در ذهنمان هست عمل می‌کنیم و همین که مدّتی گذشت فراموش می‌کنیم و آن عمل را ترک می‌کنیم؛ ولی نباید این‌طور باشد! انسان باید همیشه کم سخن بگوید در همه جا همین‌طور باشد. این مجاهده است!

ازبین‌بردن آرزوهای دنیوی

انسان باید أمل و آرزوی خود را به کمترین حد برساند! مؤمن نباید آرزو داشته باشد! مراد از آرزو، آرزوی دنیوی است، نه آرزوهای خدائی که منتهای آمال سالک راه خدا و انسان مؤمن، خداست!

انسان نباید آرزوی دنیوی داشته باشد؛ نباید آرزو کند من یک باغی داشته باشم و بعد برود کار کند و زحمت بکشد که باغ را به‌دست بیاورد! وقتی هم که به‌دست آورد متوقّف نمی‌شود، چون آرزو مراتبی دارد. بعد به دنبال چه و چه برود و با این آرزوها همین‌طور زندگی کند و عمر خود را سپری نماید؛ این درست نیست! انسان باید عمر خود را با آرزوی خدا سپری کند. عمر انسان باید با آرزوی خدا سپری شود، نه با غیرخدا! أمل و آرزو، دشمن عمل است. (بیشتر: آرزوهای دنیوی)

مجلس نود و چهارم مراقبه و جهاد با نفس (۳)

أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم

بِسمِ اللَهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم

الحَمدُ لِلَّهِ رَبِّ العالَمینَ و صَلّی اللَهُ عَلی سَیِّدِنا مُحَمّدٍ و ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ

و لَعنَةُ اللَهِ عَلی أعدآئِهِم أجمَعینَ مِنَ الأَنَ إلی قیامِ یَومِ الدّینِ

و لا حَولَ و لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ العَلیِّ العَظیم

انسان مؤمن همیشه باید با خودش سر جنگ داشته باشد! هیچ‌گاه از میدان محاربه و جنگ با خودش خسته نشده و این جنگ با نفس را به هیچ قیمتی رها نکند!

مبارزه با هوای نفس

مراد از محاربه با نفس این‌است‌که با هوای نفس مبارزه کنیم. هوی چیزی است که حقیقت ندارد، واقعیّت ندارد! اگرچه به حسب اصل لغت، هوی به معنای میل است و میل هم دو قسم دارد: یکی میل به امر باطل و دیگری میل به‌سوی حق، ولی به حسب اصطلاح که در قرآن و روایات وارد شده است، فقط بر میل به باطل إطلاق می‌شود. بله اگر در روایتی هوی را مقیّد به باطل کرده باشد و با قید باطل بیان نوع هوی را بنماید در آنجا هوی به معنای لغوی استعمال شده ولی عندالإطلاق بر هوای باطل و میل و گرایش به باطل حمل می‌شود.

در روایت است که: جاهِدْ هَواکَ. [۲۶] «با هوای نفست مبارزه کن!» این هوی به معنای هوای باطل است و إلاّ اگر انسان مؤمن میل و گرایش دارد شب از خواب بلند شده نماز شب بخواند، معنا ندارد بگوید: من نماز نمی‌خوانم، چون روایت داریم که: جاهِدْ هَواکَ. با هوای نفست مبارزه کن!

و نیز در روایت است که: جاهِدْ نَفْسَکَ. [۲۷] «با نفس خود مجاهده کن!» مجاهده با نفس از آن جهت است که شرور از این نفس برمی‌خیزد، خرابکاریها و تخریبها از این نفس برمی‌خیزد و إلاّ نفس من حیث هی هی یکی از مخلوقات خدا می‌باشد؛ همان‌طور که چشم و گوش مخلوق خداست، همان‌طور که دست و پا و جوارح انسان مخلوقی از مخلوقات پروردگار است، بلکه شرافت انسان به همین نفس است، به همین حقیقت انسان است؛ پس چرا خطاب شده که این نفس را سرکوب کرده و به او اهانت کنید؟!

أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام می‌فرمایند: أَهِنْ نَفْسَکَ ما جَمَحَتْ بِکَ إلَی مَعاصی اللَهِ[۲۸]. «نفس خود را خوار و ذلیل گردان مادامی‌که نافرمانی کرده و تو را به معاصی خدا می‌کشاند.» مبادا نفس خود را تکریم کنید و احترامش را داشته باشید! نفس این چیزها سرش نمی‌شود؛ مثل چهارپای چموشی می‌ماند که شما او را تکریم می‌کنید و او شما را به زمین می‌زند.

باید او را شلاّق بزنید ولی اگر بگوئید: به‌جای شلاّق می‌خواهم او را ببوسم و تکریم کنم، همانجا تا نیّت کنید او را تکریم نمائید او شما را زیر پاهای خود خرد کرده و چیزی از شما باقی نمی‌ماند، لذا أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام می‌فرمایند: باید نفس را اهانت کنید! خوار و ذلیلش نمائید! مبادا او را تکریم کنید!

نفس و رسیدن به کمال و تجرّد

نفس من حیث هی هی از مخلوقات خداوند است و با همین نفس است که انسان باید به تکامل برسد. همین نفس را انسان باید با مجاهده به کمال برساند تا روح، مجرّد شده و غیر از خدا نبیند. نفس مثل مرکب چموشی است که ابتدا شیطنت می‌کند و می‌خواهد راکبش را به زمین بزند أمّا آن‌قدر سوارکار با او کار می‌کند و در تربیت او زحمت می‌کشد تا اینکه چنان رام می‌شود که هیچ‌گاه سوارش را ترک نمی‌کند؛ همین اسبی که سابقاً حاضر نبود که یک آن سوارکار بر روی او بنشیند الآن رام شده و به هر نحوی که سوارش بخواهد به او سواری می‌دهد. البتّه نفس در حقیقت از جهت دیگری مثل راکب است و ما از جهت رام‌شدن به مرکب تشبیه کردیم. نفس همان «روح» است که در بدو أمر به آن إطلاق «نفس» می‌شود تا وقتی‌که به آن تجرّد و حقیقت خود برسد.

أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام می‌فرمایند: با هوای خود جنگ کن!

اگر مؤمن بخواهد به حقیقت ایمان برسد باید با هوای نفس بجنگد و حتّی یک آن او را رها نکند، چون نفس انسان را رها نمی‌کند شما هم نباید او را رها کنید؛ رَبِّ لاتَکِلْنی إلَی نَفْسی طَرْفَة عَیْنٍ أَبَدًا. [۲۹] «خدایا! یک چشم‌به‌هم‌زدن ما را به خودمان وا مگذار!» چون نفس شیطنت می‌کند.

مالک نفس بودن هنگام غضب

هروقت نفس خواست گردن‌کشی کند باید فوراً افسار آن را بکشید و محکم به سر نفس بزنید تا رام شود. مؤمن هنگام غضب مالک نفس خود است نباید این غضب باعث شود که مؤمن از راه حق به باطل کشیده شود؛ اگر مثلاً بچّه خلافی کرده باشد و شما غضبناک شدید نباید بیشتر از حد او را تنبیه کنید؛ اگر با یک گوشمالی تأدیب می‌شود نباید او را دوبار بزنید، یکی برای او و یکی برای هوای نفس که تشفّی خاطری برایتان حاصل شود.

تربیت طفل با پدر است و مادر أصلاً حقّ زدن بچّه را ندارد مگر با إذن پدر. بعضی پدر و مادرها بیش از حدّ نیاز فرزند را می‌زنند؛ این کار حرام است و إشکال شرعی دارد. تأدیب فرزند درصورتی‌که منحصر به ضرب باشد و با نصیحت و وعظ و ارشاد تأدیب نشود باید به کمترین مقدار زدن که موجب تنبّه و تأدیبش می‌شود و دیگر آن عمل زشت را انجام ندهد، اکتفا کرد و بیشتر از آن جائز نیست.

اگر کسی یک مرتبه شما را زد نباید او را زیر لگد خرد کنید؛ یکی زده شما هم حقّ قصاص دارید و هم می‌توانید عفو کنید که: العَفْوُ أَفضَلُ الإحْسانِ. [۳۰] البتّه اگر بر عفو اثر نامطلوبی مترتّب شود مثلاً آدم شقیّ‌ای هست که اگر شما او را عفو کنید فردا شخصی را و پس‌فردا شخص دیگری را می‌زند اینجا عفو أفضل نیست و به همان مقدار که زده می‌توان او را زد.

امام صادق علیه‌السّلام می‌فرمایند: المُؤمنُ إذا غَضِبَ لَم‌یُخرِجْهُ غَضَبُهُ مِن حَقٍّ[۳۱]. «مؤمن آن‌است‌که وقتی غضب می‌کند این غضب او را از حق به باطل نمی‌کشاند.» مؤمن در همه حال مالک نفس خودش است، چه در حال نشیب و چه در حال فراز، چه در حال سختی و چه در حال گشایش، در عسر و در یسر؛ در همه حال مالک نفس خودش است؛ چرا؟! چون آن‌قدر بر سر این نفس کوبیده که نفسش مقهور او شده و در همه حال قاهر بر نفسش بوده و افسار این نفس همیشه در دست اوست، نه اینکه خودش مقهور نفس باشد. در حال غضب که این نفس سرکشی کرده باید دهانه‌اش را فوری بگیرید!

ریاضت نفس، حقیقت شریعت

الشَّریعَة ریاضَة النَّفْسِ[۳۲]. «حقیقت و واقعیّت شریعت، ریاضت نفس است.» معنای ریاضت نفس همین ساختن نفس است که انسان نفس خود را بسازد. أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام فرمودند: مَنِ اسْتَدامَ ریاضَة نَفْسِهِ انْتَفَعَ[۲۳]. «کسی‌که همیشه در مقام ریاضت نفس باشد و همیشه در حال خودسازی و فشارآوردن به نفس بوده و دائماً حالت حمله به نفس داشته باشد، بهره می‌برد.»

همچنین در روایت دیگری می‌فرمایند: إنّکَ إن جاهَدْتَ نَفْسَکَ حُزْتَ رِضا اللَهِ. [۱۳] «اگر شما با نفس خود مجاهده کنید رضایت پروردگار را حیازت می‌کنید.» حیازت‌کردن یعنی به‌دست‌آوردن که سبب تملّک است. کسی‌که ماهی را از آب می‌گیرد می‌گویند: حیازت کرد؛ یعنی به‌دست آورد و مالک شد.

اگر شما می‌خواهید رضایت و میل خدا را حیازت کنید تنها راهش مجاهده با نفس است. اگر بخواهید جزء فائزین و رستگاران شوید تنها راهش مجاهده با نفس است. یک شمشیر بکشید و سر این نفس را ببرید! نفس از آن حیوانات درّنده‌ای است که تازیانه کفافش نمی‌کند باید او را بکشید و تازیانه فائده‌ای ندارد!

این نفس تا زنده است شما را رها نمی‌کند، تا شما را زمین نزند و شما را از بین نبرد و خرد نکند شما را رها نمی‌کند! باید بمیرد تا انسان از شرّ او نجات پیدا نماید. باید بشوید مصداق فرمایش حضرت أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام در وصف مؤمنین واقعی که فرمودند: قَدأَحْیا عَقْلَهُ و أَماتَ نَفْسَهُ. [۳۵] «عقلش را زنده نمود و نفسش را میراند.»

اهل تهذیب و مجاهده

ذِرْوَة الغایاتِ لایَنالُها إلاّ ذَووا التَّهذیبِ و المُجاهَداتِ. [۱۸] أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام فرمودند که: «اگر می‌خواهید به درجات عالیه و قلّه‌های معرفت دسترسی پیدا کنید باید اهل تهذیب و اهل مجاهده با نفس باشید!» صاحب تهذیب و اهل تهذیب به کسی می‌گویند که همیشه در حال تهذیب نفس باشد؛ اگر کسی یک روز یا یک ماه در مغازه‌ای کار کند به او صاحب مغازه نمی‌گویند. اگر کسی یک مرتبه چیزی را رنگ بزند نمی‌گویند که این شخص رنگ‌کار و نقّاش است، بلکه باید شغلش رنگ‌کاری و نقّاشی باشد تا به او نقّاش بگویند. کسی‌که خودش را یک‌بار یا ده‌بار یا صدبار تهذیب کرد به او «صاحب تهذیب» نمی‌گویند! بلکه باید عمرش را در تهذیب نفس بگذراند؛ یعنی دائماً قلبش را فرچه بکشد و از آلودگیها پاک کند. دائماً فرچه به دستش باشد و قلب خود را تمیز کند تا به او صاحب تهذیب و ذَووا التَّهذیب بگویند.

أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام می‌فرمایند: افرادی به قلّه‌های معرفت می‌رسند که صاحب تهذیب و مجاهده باشند، نه اینکه یک‌بار یا دوبار مجاهده با نفس کنند، امسال مجاهده نفس کنند. و سال آینده آرام بنشینند. منظور از صاحب مجاهده در اینجا کسی است که تا دم مرگ مجاهده کند.

أَفضَلُ الجِهادِ جِهادُ النَّفْسِ عَنِ الهَوَی و فِطامُها مِن لَذّاتِ[۳۷] الدُّنْیا؛ أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام فرمودند: بافضیلت‌ترین مجاهده، مجاهده با هوای نفس است و أفضل جهاد، جداکردن نفس از لذائذ دنیا است.» عرض کردیم که در روایات هوی بر هوای باطل إطلاق می‌شود. در روایت است که: حارِبوا أَنْفُسَکُم عَلَی الدُّنْیا و اصْرِفوها عَنها فَإنّها سَریعَة الزَّوالِ[۳۸]. «با نفسهای خود که میل و گرایش به دنیا دارند محاربه و جنگ کنید و آنها را از دنیا برگردانید، چون دنیا پایدار نبوده و زودگذر است.»

خدایا! به برکت محمّد و آل محمّد به ما توفیق بده تا با عنایات خودت از این مرحله نفس عبور کنیم! بارپروردگارا! به لطف و کرمت این نفس ما را خودت منکوب بفرما! و نفس ما را با دست خود ما با لطف و عنایت خودت تسلیم ما بگردان! خدایا! به محمّد و آل محمّد دنیا و زخارف دنیا را از جلوی دیدگان ما بردار و قلوب ما را از این زخارف دنیا منصرف بگردان!

اللهمّ صَلّ علی محمّد و ءَال محمّد و عجِّل فرجَهم و العَن عدوَّهم

مجلس نودوپنجم مراقبه و جهاد با نفس (۴)

أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم

بِسمِ اللَهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم

الحَمدُ لِلَّهِ رَبِّ العالَمینَ و صَلّی اللَهُ عَلی سَیِّدِنا مُحَمّدٍ و ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ

و لَعنَةُ اللَهِ عَلی أعدآئِهِم أجمَعینَ مِنَ الأَنَ إلی قیامِ یَومِ الدّینِ

و لا حَولَ و لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ العَلیِّ العَظیم

محاربه و جنگ با نفس

مؤمن در هرحال و در همه‌جا و در هر شرائطی باید با نفس خود محاربه و جنگ کند و یک آن هم از نفس خود غافل نشود که یک آن غفلت از نفس برابر با سقوط در مهالک است، چون نفس سرکش است و تا مادامی‌که تسلیم نشود سرکشی آن باقی است و همین سرکشی او انسان را در مهالک وارد می‌کند.

وقتی شیطان به‌واسطه نفس أمّاره انسان را وسوسه می‌کند باید با شمشیر توکّلِ بر خدا او را قطعه‌قطعه نمود! اگرچه با یک‌بار توکّل قطعه‌قطعه نمی‌شود و باز سر در می‌آورد ولی باید این کار را انجام داد؛ إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَاءِفٌ مِنَ الشَّیْطَنِ تَذَکَّرُوا فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ. [۳۹] «کسانی‌که تقوا پیشه کرده‌اند، اگر شیطانی به دور ایشان به گردش و طواف بیاید و بخواهد با خواطر و القائات شیطانی ایشان را به غفلت بکشاند، متذکّر شده و با حربه ذکر و یاد خدا به جنگ با او رفته و او را دفع می‌کنند و در این حال بینا و صاحب بصیرت می‌گردند.» این تذکار باید همیشه همراه انسان باشد، این مُبصریّت و بینایی همیشه باید باشد؛ باید انسان بینا باشد و مهالک نفس را ببیند، ضربات نفس را ببیند و متوجّه باشد که از کجا نفس به او ضربه می‌زند! که اگر متوجّه نباشد ضربه می‌خورد و ضربه‌خوردن مساوی است با رفتن در مهالک!

ازبین‌بردن آرزوها

یکی از تعلّقات نفس آرزوهاست! آرزوهای دور و درازی که انسان دارد؛ در این دنیا چگونه زندگی کنیم؟! چطور خوش باشیم؟! منزل و ماشین ما چگونه باشد؟! عیال و أولادمان چطور باشند؟! می‌خواهیم چقدر أولاد داشته باشیم؟! أموالمان به چه کیفیّتی باشد؟! این آرزوهائی است که هرشخصی‌که در این دنیا هست و تعلّق به این دنیا دارد، این آرزوها همراه اوست. سالک راه خدا باید از بن و ریشه، این آمال و آرزوها را بکَند و قطع کند! أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام فرمود: إنّی مُحارِبٌ أَمَلی و مُنْتَظِرٌ أَجَلی. [۴۰] من با آرزوهایم جنگ می‌کنم! أمیرالمؤمنین با کسی‌که جنگ می‌کرد چطور جنگ می‌کرد؟ ایشان از سر و قامت یا از کمر می‌زد و دو نصف می‌کرد! در هرحال او را از بین می‌برد. در جنگ این‌طور نیست که فقط یک خراش به بدنش وارد کنند، نه! جنگ مقاتله است؛ مقاتله یعنی کشتن همدیگر؛ هرکدام بر دیگری غلبه پیدا کند او را می‌کشد.

إنّی مُحارِبٌ أَمَلی. «من با آرزوی خودم جنگ می‌کنم.» یعنی این آرزو را از بیخ و بن قطع می‌کَنم نه اینکه یک ذرّه‌ای از آن را قطع کنم و مقدار دیگر را باقی بگذارم! مثلاً آرزو داریم خانه کذائی داشته باشیم و آرزو هم داریم مال کذائی داشته باشیم، حالا از خانه صرف نظر می‌کنیم ولی از مال صرف نظر نمی‌کنیم؛ نه، این اشتباه است. مؤمن باید تمام آرزوها را از بین ببرد! مؤمن نباید آرزوئی جز خدا داشته باشد! آرزوی او فقط باید خدا و لقاء او باشد! البتّه این منافات ندارد که کسبه تحرّک داشته باشند و دنبال کار بروند، آن هم مطابق دستورات خدا و به همان مقداری که خدا فرموده است نه بیشتر از حد. خداوند روزی را تضمین کرده است و کار بیشتر از وظیفه، موجب روزی بیشتر نمی‌شود، همان مقداری که روزی باشد همان مقدار است و این کارکردن از باب وظیفه است. کارکردن شما از باب وظیفه است و درس‌خواندن ما هم از باب وظیفه است، و از حیث وظیفه‌بودن هیچ فرقی نمی‌کند! انسان باید وظیفه‌اش را انجام دهد و روزی را از خداوند ببیند.

نباید در دل سالک آرزوئی وجود داشته باشد؛ شما نباید آرزوی مال داشته باشید، منِ طلبه هم نباید آرزوی جاه و عنوان داشته باشم، نباید آرزوی مرجعیّت داشته باشم که یک زمانی مرجع شوم؛ اینها همه باطل است.

نیّت إلهی، در تمامی امور

درس برای خدا! کار برای خدا! مؤمن نشست و برخاستش برای خداست! همه امورش برای خداست! حتّی خواب و خوراکش برای خداست؛ یا أَباذَرٍّ! لِیَکُنْ لَکَ فی کُلِّ شَیْ‌ءٍ نیَّة صالِحَة حَتَّی فی النَّوْمِ و الأَکْلِ[۴۱]. رسول خدا صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم به أباذر فرمود: «در هرچیزی باید نیّت خیری داشته باشی! حتّی در خوردن و خوابیدن هم باید نیّتت خدا باشد.»

انسان بخوابد به این نیّت که خستگی او رفع شود و نیرو بگیرد تا بتواند بلند شده نماز بخواند و خدا را اطاعت کند. غذا بخورد تا قوّت بگیرد و بتواند شب تهجّد داشته باشد. غذا برای التذاذ نباشد! اگر خواب و غذا برای التذاذ باشد با بهائم فرقی نمی‌کنیم؛ آنها هم خواب دارند ما هم خواب داریم. اگر نیّت خدا نباشد ما هم مثل بهائم هستیم و هیچ فرقی نمی‌کند، فقط آنها روی چهار دست و پا راه می‌روند ولی ما روی دوپا راه می‌رویم.

آنچه مؤمن را از غیرمؤمن و از حیوانات جدا می‌کند همین معناست. کسی‌که خدا ندارد زندگی‌اش پوچ است! این غربیها راست می‌گویند و در کتابهایشان هم می‌نویسند که زندگی جز گذر ایّام نیست!

امروز می‌رود و فردا می‌آید، فردا می‌رود و پس‌فردا می‌آید، همین‌طور روزبه‌روز می‌آید و هیچ فرقی با گذشته ندارد، چون خدا ندارند! کسی‌که خدا دارد هر آنِ او با قبل فرق می‌کند!

اگر کسی در مقام اطاعت و بندگی خدا باشد در هر آن بالا می‌رود و نورش بیشتر می‌شود، یقینش بیشتر می‌شود. پس اینکه این افراد می‌گویند زندگی نیست مگر تکرار مکرّرات، به‌خاطر این‌است‌که خدا ندارند و راست می‌گویند. واقعاً اگر خدا نباشد زندگی همه‌اش تکرار است. امروز غذا می‌خورد می‌رود بیرون و شب برمی‌گردد و دوباره غذا می‌خورد و می‌خوابد؛ عین بهائم. هیچ فرقی نمی‌کند امروزش مثل دیروز و پریروز است، همه‌اش تکرار مکرّرات است!

أمّا اگر کسی خدا داشته باشد همیشه رشد می‌کند، فلذا رسول خدا صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم فرمودند: طوبَی لِمَن طالَ عُمُرُهُ و حَسُنَ عَمَلُهُ[۴۲]. «خوشا به سعادت کسی‌که عمرش طولانی باشد و عملش نیکو باشد.» اگر زندگی تکرار مکرّرات باشد عمر طولانی چه أثری دارد؟ نه! باید عمر طولانی باشد و انسان با عمل نیک دائماً به خدا تقرّب پیدا کند و خودش را برساند به خورشید! به خورشید ولایت!

روایتی درباره زهد در دنیا

أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام در روایتی زهد در دنیا را این‌گونه تعریف می‌فرمایند: أَیُّها النّاسُ! الزَّهادَة قَصْرُ الأَمَلِ و الشُّکْرُ عِندَ النِّعَمِ و التَّوَرُّعُ عِندَ المَحارِم[۴۳]. ابتدا می‌فرماید: «ای مردم! زهد کوتاه‌کردن آروزست.» زاهد و مُعرِض از دنیا به کسی می‌گویند که آرزویش را کوتاه کرده و بریده و آرزوی بلند ندارد. بعد ادامه می‌دهند: و الشُّکْرُ عِندَ النِّعَمِ و التَّوَرُّعُ عِندَ المَحارِمِ. «و شکرکردن بر نعمت‌های إلهی و پرهیز از محارم إلهی.» به اینها زهد می‌گویند. در روایتی دیگر می‌فرمایند: رَأْسُ السَّخآءِ الزُّهْدُ فی الدُّنْیا. [۴۴] «رأس و سر سخاوت، زهد در دنیا است.» سخیّ بر چه کسی إطلاق می‌شود؟ بر کسی‌که در اعطاء مال دریغ نکند و هرچقدر شخص در إعطاء مال کمتر دریغ کند سخاوتش بیشتر است. حاتم در زمان خودش از همه باسخاوت‌تر بود که ضرب‌المثل شده و به کسی‌که خیلی سخاوتمند است «حاتم» می‌گویند. انسان باسخاوت بر کسی إطلاق می‌شود که تعلّقش به مال کم بوده و از بذل مال دریغ نکند.

حضرت أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام می‌فرمایند: حقیقت سخاوت زهد در دنیا است؛ یعنی نفسی که در دنیا زاهد بوده و از دنیا إعراض کرده و به دنیا تعلّق ندارد سخیّ است، نه صرفاً آن نفسی که مالش را إعطا می‌کند ولی در قلبش به آن تعلّق دارد! حضرت نمی‌خواهند نفی کنند و بفرمایند: اگر کسی در راه خدا مالش را إعطا کرد سخی نیست، می‌فرمایند: حقیقت سخاوت زهد در دنیا است و نفسی سخیّ است که از دنیا إعراض کرده و به دنیا چشم نداشته باشد.

کسی‌که مال خود را می‌دهد سخیّ است، چون از مال خود گذشته است. آقا می‌فرمودند: همان‌طور که موتور به ماشین پیچ و مهره شده و کنده نمی‌شود این أموال هم به جان بعضی‌ها چنان پیچ و مهره شده و به آن تعلّق دارند که اگر گوشه ماشینشان به جائی اصابت کند و سابیدگی کوچکی پیدا کند شب خوابشان نمی‌برد و تا صبح در رختخواب بیدارند؛ و اینها به‌خاطر تعلّقی است که به مالشان دارند. به کسی‌که مال خود را إعطا کند سخی می‌گویند چون به مالش تعلّق ندارد. حال اگر کسی به دنیا و مافیها تعلّق نداشت حضرت می‌فرمایند: این شخص به رَأسُ السَّخآء رسیده است و این نفس حقیقت سخاوت را داراست.

حکایاتی از شیخ عبدالله پیاده

مرحوم آقا شیخ عبدالله پیاده که حدود بیست سالی است که به رحمت خدا رفته است. [۴۵] مرد زاهدی بود و به‌واسطه همین زهد خیلی چیزها داشت. مرحوم جدّ ما (والد والده) نقل می‌کردند که: هروقت هر غذائی که اراده می‌کرد برایش آماده بود، ولی نمی‌خورد و غذایش نان و ماست بود. خیلی زاهد بود! به کرّات امتحان کرده بودند که ایشان از شهری به شهر دیگر با طیّ‌الأرض می‌رفت و هیچ‌گاه سوار ماشین نمی‌شد و از این جهت به او آشیخ عبدالله پیاده می‌گفتند.

یکی از بستگان، ایشان را به خانه خود دعوت کرده و بدون اینکه متوجّه شود زیر گیوه‌های او را علامت قرمز زده بود که اگر مسیر طولانی را پیاده رفت این علامت پاک شود، بعد از اینکه ایشان به سفری طولانی رفت و برگشت، گیوه‌های او سابیده نشده بود و آن علامت همچنان بود!

خدا رحمت کند استاد ما مرحوم آیه‌الله آقای حاج شیخ مرتضی حائری، آقازاده آیه‌الله‌العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری رحمه‌الله علیهما، با ایشان رفاقت داشت و به ایشان احترام می‌گذاشت و وقتی آشیخ عبدالله می‌آمد درس را قطع می‌کرد و می‌گفت: آشیخ عبدالله کاری پیش آمده که اینجا آمدید؟!

روزی خدمت مرحوم علاّمه والد رضوان‌الله‌تعالی‌علیه بودیم و ایشان فرمودند که حاج آقا معین گفتند: آشیخ عبدالله به من گفت: بیست سال مجاهده کردم و زحمت کشیدم تا طلا و مال دنیا با خاک در نزدم یکسان شد! من (مرحوم علاّمه والد) بلاتأمّل به ایشان گفتم: آقا در نزد من بدون مجاهده، طلا و مال دنیا از خاک هم پست‌تر است! و حاج آقا معین از شنیدن این مطلب خیلی تعجّب کردند.

این فرمایش ایشان به‌خاطر إعراض از دنیا و تعلّق‌نداشتن به دنیا است که عدم تعلّق به دنیا رَأسُ السَّخآء است. اینکه ایشان فرمودند: بدون مجاهده؛ یعنی برای به‌دست‌آوردن این حالت مجاهده نکرده‌اند و غرضشان از مجاهده مطالبی عالی‌تر و راقی‌تر بوده است؛ و إلاّ ایشان مجاهده عُظمی کردند. کسی‌که به لقاء خدا مشرّف می‌شود مجاهده عظمی کرده است که اگر نکند به لقاء خدا مشرّف نمی‌شود! غرض مرحوم والد از بیان این مطلب تنبّه مرحوم جدّمان حاج آقا معین بود که برایشان تفاوت راه عرفان با طریق خوبانی مثل مرحوم آقا شیخ عبدالله پیاده معلوم شود و مرحوم جدّمان نیز از شنیدن این مطلب تکانی خورده و متنبّه شده بودند.

تعلّق‌نداشتن به دنیا

وقتی تعلّق به دنیا از قلب کسی برخاست، نه فقط دنیا در چشم او بی‌ارزش می‌شود، بلکه از آن بیزار می‌گردد و به مراتب از خاک هم در نظرش پست‌تر می‌گردد و به فرمایش حضرت، مال دنیا را مانند جیفه متعفّن بدبو می‌بیند؛ کانَتِ الدُّنْیا و أَهْلُها حَقیرَة عِندَهُ کَالجیفَة یَعافُها مَن یَراها[۴۶]. یا مانند قاذورات و کثافاتی که در شکم انسان است و انسان از آن بیزار بوده و می‌خواهد آن را از خود دور کند؛ کَالطَّوْفِ فی الجَوْفِ یَشْتَهی کُلٌّ إخْراجَهُ. [۴۷]

أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام درباره یکی از أصحابشان می‌فرمایند: کانَ لی فیما مَضَی أَخٌ فی اللَهِ و کانَ یُعظِمُهُ فی عَیْنی صِغَرُ الدُّنْیا فی عَیْنِهِ[۴۸]. «من برادری دینی داشتم که محبّت و رفاقتم با او در راه خدا و به‌خاطر خدا بود و در چشم من خیلی بزرگ می‌آمد به‌جهت اینکه دنیا در چشم او کوچک بود.» یعنی چون دنیا در چشم او کوچک بود و اعتنا به دنیا و زخارف دنیا نداشت، در چشم من بزرگ می‌نمود! برای بچّه‌ها که اسباب‌بازی می‌خرید خیلی خوشحال می‌شوند، أمّا یک ساعت که بازی می‌کنند آن را کنار می‌اندازند، چون نفس آنها به دنیا تعلّق ندارد! لذا می‌گویند: برای آنها یک‌دفعه ده‌تا اسباب بازی نخرید، یکی بخرید سیر که شد یکی دیگر بخرید و إلاّ تمام آن اسباب‌بازیها را در یک روز کنار می‌اندازد و از شما چیز دیگری می‌خواهد. ولی اگر شما برای یک انسان بزرگ چیزی بخرید تا عمر دارد آن را نگه داشته رها نمی‌کند، چون تعلّق دارد! لذا رسول خدا صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم پنج خصلت خوب را برای اطفال ذکر می‌کنند و می‌فرمایند: من این خصلت‌ها را دوست دارم؛ یکی این‌است: الخامِسُ: یُعَمِّرونَ ثُمَّ یُخَرِّبونَ[۴۹]. عمارتی می‌سازند و زود خرابش می‌کنند. این عمارتی که سه ساعت روی خاکها نشسته و زحمت کشیده و آن را ساخته سریع خراب می‌کند و این‌طور نیست که لاأقل چند روزی آن را نگه دارد، چون تعلّق ندارد.

معلوم است که صرف درست‌کردن و خراب‌کردن که موضوعیّت ندارد و إلاّ این بساز و بفروشها إلی‌ماشاءالله عمارت می‌سازند و خراب می‌کنند و اگر این‌طور بود باید حضرت رسول آنها را بیشتر دوست داشته باشد! پس چرا رسول خدا می‌فرماید: من این خصوصیّت را دوست دارم که می‌سازند و خراب می‌کنند؟ چون نشان می‌دهد که دل بچّه‌ها تعلّق به دنیا ندارد و این تعلّق‌نداشتن را رسول خدا دوست دارند. حضرت هروقت به بچّه‌ها می‌رسیدند أوّل سلام می‌کردند و بچّه‌ها را خیلی دوست داشتند.

فضیلت دوست داشتن أطفال

حضرت موسی علی‌نبیّناوآله‌وعلیه‌الصّلوه‌والسّلام عرضه می‌دارد: یا رَبِّ! أَیُّ الأَعْمالِ أَفضَلُ عِندَکَ؟ فَقالَ: حُبُّ الأَطْفالِ، فَإنّ فِطْرَتَهُم عَلَی تَوْحیدی[۵۰]. «کدام‌یک از أعمال در نزد تو أفضل است؟

خطاب آمد دوست‌داشتن أطفال، چون فطرت آنها بر توحید است.» باید بچّه‌ها را دوست داشته باشیم. این أطبّای اطفال که زیاد با بچّه‌ها سروکار دارند باید قدر این نعمت را بدانند! چرا؟ چون این بچّه‌ها به فطرت نزدیک‌تر هستند. ما وارد این عالم شدیم و از فطرتمان دور گشتیم و محبّت به بچّه‌ها ما را متوجّه فطرتمان می‌کند، موجب تذکار و برگشت به فطرت می‌شود. قرب به أطفال قرب به فطرت است، لذا فرمود: أفضل أعمال دوست‌داشتن بچّه‌ها است. این بچّه‌های کوچک معصوم‌اند و به فطرت توحید نزدیکتر هستند.

إن‌شاءالله خداوند به محمّد و آل محمّد ما را زاهد در دنیا قرار داده و این آمال و آرزوها را ولو اندک باشد از ریشه و بن برکند و آرزوها و آمال ما را فقط خودش قرار دهد! یا نَعیمی و جَنَّتی و یا دُنْیایَ و ءَاخِرَتی[۵۱]. «ای خدای من! نعیم من تو هستی! بهشت من تو هستی! دنیای من تو هستی! آخرت من تو هستی!» فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلَلُ فَأَنَّی تُصْرَفُونَ[۵۲]؟

اللهمّ صَلّ علی محمّد و ءَال محمّد و عجِّل فرجَهم و العَن عدوَّهم

پانویس

۱. غررالحکم ودررالکلم، ص۸۲۰ .

۲. بحارالأنوار، ج۷۴، ص۲۴.

۳. دیوان‌حافظ، ص۱۰۵، غزل ۲۳۷.

۴. این عبارت در برخی کتب عرفانی از رسول اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم نقل شده است ( تأویلات ملاّ عبدالرزّاق کاشانی مشهوربه: تفسیرابن‌عربی، ج۱، ص۲۵۷؛ و الرّسآئل‌التّوحیدیّة، رسالة الوسآئط، ص۱۵۰)

ابن‌شهرآشوب (ره) نیز از آن حضرت روایت نموده است که: إنّ اللهَ أعانَنی علَی شَیطانٍ حَتّی أسلَمَ علَی یَدی (مناقب‌ءَال‌أبی‌طالب علیهم‌السّلام، ج۱، ص۲۳۰)

البتّه مضمون این حدیث در کتب دیگری نیز روایت شده است. ابن‌عبّاس می‌گوید: قالَ رسولُ اللهِ صلّی‌اللهُ‌علیهِ[ وءَالِه]وسلّم: ما مِنکُم مِن أحَدٍ إلاّ و قَدوُکِّلَ بِهِ قَرینُهُ مِنَ الشَّیاطینِ. قالوا: و أنتَ یا رَسولَ اللهِ؟! قالَ: نَعَم، و لَکِنَّ اللهَ أعانَنی علَیهِ فأَسلَمَ (مجمع‌الزّوآئد، ج۸، ص۲۲۵)

همچنین ابن‌أبی‌جمهور أحسائی (ره) روایت کرده است که: و رُویَ عنه صلّی‌اللهُ‌علیهِ‌وءَالِه‌وسلّم أنّه قالَ: ما مِنکُم أحَدٌ إلاّ و لَهُ شَیطانٌ. فقیلَ لَهُ: و أنتَ یا رَسولَ اللهِ؟! فقالَ: و أنا! و لَکِن أعانَنی اللهُ علَیهِ فأَسلَمَ (عوالی‌اللئالی، ج۴، ص۹۷)

۵. غررالحکم ودررالکلم، ص۱۵۰ و ۱۵۱.

۶. این حدیث شریف در باب ۵۴ از إرشادالقلوب، ص۱۹۹ تا ۲۰۶ به‌طور کامل آمده است.

۷. صدر آیه ۱۰۴، از سوره ۲۱: الأنبیآء.

۸. الکافی، ج۲، ص۳۹۹.

۹. ذیل آیه ۵۴، از سوره ۴۱: فُصّلت.

۱۰. ذیل آیه ۱۶، از سوره ۵۰: ق.

۱۱. مصباح‌المتهجّد، ج۱، ص۷۵.

۱۲. غررالحکم ودررالکلم، ص۲۰۷

۱۳. همان‌مصدر، ص۸۱۷ .

۱۴. همان‌مصدر، ص۶۰۳.

۱۵. همان‌مصدر، ص۴۷۶.

۱۶. همان‌مصدر، ص۱۵۱.

۱۷. آیه ۸۲ و ۸۳، از سوره ۳۸: ص.

۱۸. غررالحکم ودررالکلم، ص۳۷۱.

۱۹. قسمتی از آیه ۳، از سوره ۶۵: الطّلاق.

۲۰. آیه ۹۹، از سوره ۱۶: النّحل.

۲۱. غررالحکم ودررالکلم، ص۳۵۲

۲۲. همان‌مصدر، ص۳۷.

۲۳. همان‌مصدر، ص۶۰۸.

۲۴. مستدرک‌الوسآئل، ج۷، ص۵۰۰.

۲۵. غررالحکم ودررالکلم، ص۱۳۶.

۲۶. من‌لایحضره‌الفقیه، ج۴، ص۴۱۰.

۲۷. بحارالأنوار، ج۱، ص۱۵۷.

۲۸. غررالحکم ودررالکلم، ص۱۳۵.

۲۹. الکافی، ج۲، ص۵۸۱.

۳۰. غررالحکم ودررالکلم، ص۳۹.

۳۱. بحارالأنوار، ج۷۵، ص۲۰۹.

۳۲. غررالحکم ودررالکلم، ص۳۷.

۳۳. همان‌مصدر، ص۶۰۸.

۳۴. همان‌مصدر، ص۸۱۷ .

۳۵. نهج‌البلاغة، خطبه ۲۲۰، ص۳۳۷.

۳۶. غررالحکم ودررالکلم، ص۳۷۱.

۳۷. همان‌مصدر، ص۲۰۷.

۳۸. همان‌مصدر، ص۳۵۲.

۳۹. آیه ۲۰۱، از سوره ۷: الأعراف.

۴۰. غررالحکم ودررالکلم، ص۲۶۳.

۴۱. مکارم‌الأخلاق، ص۴۶۴.

۴۲. من‌لایحضره‌الفقیه، ج۴، ص۳۹۶.

۴۳. نهج‌البلاغة، خطبه۸۱، ص۱۰۶.

۴۴. شرح‌آقاجمال‌خوانساری برغررالحکم ودررالکلم، ج۴، ص۵۲.

۴۵. مرحوم شیخ عبدالله پیاده در رمضان‌المبارک ۱۴۰۳ هجری قمری رحلت نموده و در قبرستان بقیع شهر مقدّس قم مدفون گردید.

۴۶. التّحصین‌وصفات‌العارفین، ص۱۹.

۴۷. همان‌مصدر.

۴۸. نهج‌البلاغة، حکمت ۲۹۵، ص۵۲۶.

۴۹. از حضرت رسول اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم نقل شده است که فرمودند: إنّی أُحِبُّ مِنَ الصِّبیانِ خَمسَةَ خِصالٍ: الأوَّلُ أنّهُمُ الباکونَ، الثّانی عَلی التُّرابِ یَجتَمِعونَ، الثّالِثُ یَختَصِمونَ مِن غَیرِ حِقدٍ، الرّابِعُ لایَدَّخِرونَ لِغَدٍ، الخَامِسُ یُعَمِّرونَ ثُمّ یُخَرِّبونَ (زهرالرّبیع، ص۲۵۹)

۵۰. بحارالأنوار، ج۱۰۱، ص۱۰۵.

۵۱. همان‌مصدر، ج۹۱، ص۱۴۸. (مناجاة المریدین)

۵۲. قسمتی از آیه ۳۲، از سوره ۱۰: یونس.

مطالب جدید