گلشن احباب جلد هشتم - جلسه صد و چهارم، صد و پنجم، صد و ششم، صد و هفتم و صد و هشتم؛ راه بندگی و ندیدن خود.
أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ اللَهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم
الحَمدُ لِلَّهِ رَبِّ العالَمینَ و صَلّی اللَهُ عَلی سَیِّدِنا مُحَمّدٍ و ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ
و لَعنَةُ اللَهِ عَلی أعدآئِهِم أجمَعینَ مِنَ الأَنَ إلی قیامِ یَومِ الدّینِ
و لا حَولَ و لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ العَلیِّ العَظیم
امر سلوک امری سرسری و بدون توجّه و بدون مراقبه نیست که به هر نحوی انسان سیر کند و به هر نحوی سلوک داشته باشد. انسان در راه سیر و سلوک باید به آن واقعیّت و به آن حقیقت که عبارت از «عبودیّت» است برسد.
هر سخنی، هر عملی و هر نیّتی که بر قلب سالک میگذرد چنانچه با حقیقت عبودیّت منافات داشته باشد، مانع شده و موجب میگردد تا سالک نتواند بار را بردارد و خودش را به مقصد برساند.
لذا نیّتهای سالک بایستی حساب داشته باشد. همین نیّتی که به ذهن خطور میکند و انسان آن را امری پیشپاافتاده تلقّی میکند، این نیّتها بایستی با حساب باشد. هرطریقی، هر مسیری که مخالف با بندگی و خاکساری نسبت به پروردگار باشد مردود است و مانع راه سالک میشود و نمیگذارد قدم از قدم به جلو بردارد.
إظهار عجز و نیاز به درگاه إلهی
روش و مراحل طلوع عشق خدا در قلب
ایجاد ابتلائات، برای فهم عجز انسان
ملاک و میزان عبودیّت و خاکساری
در حال خوشی، در حال علم، در حال قدرت، در حال حیات، و... در این حالات خودش را بیچاره ببیند و نیاز خودش را به ذات أقدس إلهی به یاد داشته باشد و به عجز خودش اعتراف کند، ناله کند، إنابه کند، إنابه داشته باشد بهسوی خدا. تا إنابه نداشته باشد به او عنایت نمیشود. تا اشک نریزد به او عنایت نمیشود. باید بیداری شب داشته باشد.
حضرت رسول اکرم صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم فرمودند : «مَن کانَ یُوءمِنُ بِاللَهِ و الیَوْمِ الأَخِرِ فَلایَبیتَنَّ إلاّ بِوَتْرٍ»[۱] کسیکه به خدا و روز جزا ایمان دارد، شب را به صبح نیاورد مگر آنکه نماز وتر را بخواند.» لایَبیتَنَّ یعنی شب را به صبح نیاورد، حال چه خواب باشد و چه بیدار. «بات» یعنی «مَضَی علَیهِ اللَیلُ»[۲]
منظور از نماز وتر در این روایت همانطور که بسیاری از بزرگان فرمودهاند، همان یک رکعت یا سه رکعت آخر نماز شب است[۳]و آنقدر مهمّ است که در روایت است: بعد از نماز عشاء دو رکعت نشسته بخوانید که اگر تا صبح زنده نبودید و حادثهای پیش آمد و نتوانستید نماز شب بخوانید آن دو رکعت نشسته به جای نماز وتر در نماز شب باشد و در نزد خداوند شبتان بدون نماز وتر نباشد، و لذا به آن دو رکعت «نماز وُتَیره» (وتر کوچک) میگویند[۴].
به هر حال، بیداری لازم است، إنابه لازم است، اشک لازم است. خلاصه کندهشدن از این عالم لازم است. این کندهشدن هم باید به دست خود انسان باشد. هر شخصی به دست خود باید خودش را از این عالم بکَند؛ و میشود، با مراقبه میشود، با مجاهده میشود. آنهائی که استاد نداشتند، آنهائی که این راه برایشان روشن نبود و استاد نداشتند، با مجاهده و مراقبه خود را از این عالم کندند و رفتند.
علاّمه والد درباره مرحوم آیةالله انصاری رضواناللهعلیه کراراً میفرمودند: ایشان استاد نداشتند. شما که محضر مرحوم علاّمه یا بعضی محضر مرحوم آقای حدّاد را درک کردید و استفاده کردید، در محضر مرحوم والد ساعتها نشستید و از آن نور استفاده کردید و از مجالس پرنورشان بهره بردید، مراقبه داشته باشید! مواظب باشید! از عمرتان استفاده کنید.
یَآأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا اذْکُرُوا اللَهَ ذِکْرًا کَثِیرًا. اگر میخواهید برسید باید ذکر کثیر داشته باشید، همیشه خدا را به یاد داشته باشید، همیشه به یاد او باشید. وَ سَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَ أَصِیلاً[۵]. او را تسبیح کنید، به ذکر و تسبیح صبح اکتفاء نکنید، صبح و عصر، به یاد او باشید! قیامتان، قعودتان، نشستوبرخاستتان، بیرونرفتنتان، تجارت شما، درسخواندن شما، آمد و شد شما، همهاش به یاد و عشق او باشد.
خدایا! به حقّ محمّد و آل محمّد به همه ما بندگی، عبودیّت و خاکساری در درگاه خودت را، هرچه زودتر و بیشتر عنایت بفرما.
بارپروردگارا! ما طاقت جلال تو را نداریم، با جمال خودت نه با جلالت، هستی ما را از ما بگیر که بدانیم که آنچه هست و آنچه اعطاء شده همه از ناحیه توست.
در مقام عمل خودمان را خاک و کمتر از خاک، بلکه هیچ ببینیم، تا آنکه موجبات رضای تو را فراهم کنیم، بِمُحمّدٍ و ءَالِه.
اللهمّ صَلّ علی محمّد و ءَال محمّد و عجِّل فرجَهم و العَن عدوَّهم
أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ اللَهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم
الحَمدُ لِلَّهِ رَبِّ العالَمینَ و صَلّی اللَهُ عَلی سَیِّدِنا مُحَمّدٍ و ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ
و لَعنَةُ اللَهِ عَلی أعدآئِهِم أجمَعینَ مِنَ الأَنَ إلی قیامِ یَومِ الدّینِ
و لا حَولَ و لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ العَلیِّ العَظیم
در جلسات گذشته عرض شد که راه خدا، راه عبودیّت است. راه عبودیّت ملازم با مسکنت و فقر و خاکساری است، ملازم با نیستی است. و هر ارادهای که با این عبودیّت تنافی داشته باشد، هر نیّتی، هر فکری، هر ذکری که انسان بگوید و منافات با عبودیّت داشته باشد، این فکر و ذکر و این اراده، محکوم به زوال و نیستی است.
باری، بالاتر و برتردیدن خود، خلاف عبودیّت است، خلاف خاکساری است، خلاف نیستی است، خلاف إظهار عجز است، بلکه سدّ راه انسان میشود.
باید به هر شکل شده خود را از این معنی نجات دهیم و آن حال عبودیّت و بندگی در نفس متمکّن شود. خواندن أشعار توحیدی مثل أشعار ابنفارض برای آنهائی که معانی عربی آن را إدراک میکنند بسیار مفید است. أشعار حافظ برای همه مفید است و نیز سائر کتب أشعار عرفانی از قبیل أشعار باباطاهر و غبار همدانی و دیگر کسانیکه در محبّت و عشق خدا سوخته بودند مفید است.
البتّه نه اینکه انسان همینطور این أشعار را سرسری بخواند، باید این أشعار را با توجّه و مراقبه بخواند. عرض شد باید انسان مراقبه داشته باشد تا اثر داشته باشد. خواندن این أشعار با توجّه و مراقبه باعث میشود که محبّت پروردگار، کمکم در دل وارد شود و تا محبّت خدا در دل وارد نشود کار انسان درست نخواهد شد. تنها وسیلهای که انسان را به خدا میرساند این محبّت خداست.
خداوند إنشاءالله به همه ما توفیق دهد که مقدّمات این محبّت و عبودیّت را با عنایات خودش تحصیل کنیم؛ مقدّمات عبودیّت و بندگی، خاکساری نسبت به پروردگار، تذلّل نسبت به موجودات در قلب و دل و عدم تفضیل خود نسبت به هر موجودی از موجودات را بهدست آوریم.
خلاصه اینکه: انسان خودش را از همه موجودات پستتر ببیند و همیشه دست نیازش تا رسیدن به مقصود به دامن پروردگار باشد و عجز و إنابه کند و در درگاه پرورگار تضرّع و زاری نماید که دستش را بگیرد و آنی و کمتر از آنی رهایش نکند.
مثل پدر یا مادری که دست بچّهاش را که تازه به راه افتاده میگیرد و راه میبرد، چطور اگر دست این بچّه را رها کنند میافتد، ما هم همینطور هستیم، مانند این بچّه پای رفتن نداریم و در حرکت بهسوی پروردگار، اگر یک لحظه دستمان را رها کنند میافتیم و زمین میخوریم؛ باید دست گدائیمان دراز باشد تا خداوند دستمان را بگیرد.
آن افرادیکه میدویدند و تند میرفتند و در مسیر سلوک چابک بودند تا دستشان از خدا جدا شد سقوط کردند، ما که داریم آهسته و لنگلنگان میرویم، باید دست عنایتش بیشتر بر سرمان باشد و این معنی را باید از او بخواهیم.
خدایا! همانطور که به خوبان عالم عنایت فرمودی و دستشان را گرفتی، بارپروردگارا! به ما نیز عنایت فرما.
بارپروردگارا! چه میشود دست ما را هم بگیری تا از این عقبات نفس که أمیرالمؤمنین علیهالسّلام فرمود: إنّ أَمامَکُم عَقَبَةً کَءُودًا. [۶] «به تحقیق در پیش روی شما گردنههای سخت و صعبالعبوری وجود دارد.» عبور کنیم؛ إنشاءالله، بحولِ اللهِ و قوّتِه.
اللهمّ صَلّ علی محمّد و ءَال محمّد و عجِّل فرجَهم و العَن عدوَّهم
أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ اللَهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم
الحَمدُ لِلَّهِ رَبِّ العالَمینَ و صَلّی اللَهُ عَلی سَیِّدِنا مُحَمّدٍ و ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ
و لَعنَةُ اللَهِ عَلی أعدآئِهِم أجمَعینَ مِنَ الأَنَ إلی قیامِ یَومِ الدّینِ
و لا حَولَ و لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ العَلیِّ العَظیم
عرض ما در جلسه گذشته راجع به بندگی بود و اینکه مؤمن نباید برای خودش بر دیگری تفضیلی ببیند؛ نپندارد که من از او علمم بیشتر است، جمالم بیشتر است، من کمالم بیشتر است، من از رفیق سلوکیام صفات محمودهام بیشتر است، من جواد هستم او بخیل است، من عالم هستم او جاهل است، من بیشتر کار کردهام و بیشتر در مسیر سیر و سلوک بودهام؛ پس من بر او فضیلت دارم.
تمام اینها زیر پای سالک باید خُرد و لگدمال و لگدکوب شود و اگر چنین نباشد بهرهای از سلوک نبرده و ندارد. اگر سالک بخواهد بهرهای از سلوک داشته باشد باید تمام این فضیلتهائی که برای خود میبیند ـ و إلی ما شاء الله زیاد است ـ تمام اینها را باید زیر پایش خُرد کند و خود را خاک و نیست بداند، نه تنها فضیلت بر انسانها، بلکه نسبت به حیوانات هم نمیتواند خودش را بالاتر ببیند!
انسان از جهات ظاهری بر بسیاری از موجودات فضیلت دارد، در آیه شریفه میفرماید: وَ لَقَدْکَرَّمْنَا بَنِیآءَادَمَ وَ حَمَلْنَهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْنَهُم مِنَ الطَّیِّبَتِ وَ فَضَّلْنَهُمْ عَلَی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلاً. [۷] «ما بنیآدم را تکریم کردیم و خلعت کرامت بر ایشان پوشاندیم و مرکبهائی در خشکی و دریا در اختیار آنها قرار دادیم و از طیّبات به ایشان روزی کردیم و بر بسیاری از موجوداتی که خلق کردیم برتری دادیم.»
أمّا از جهات ملکوتی، انسان از همه مخلوقات أشرف است و قابلیّت و استعداد صعود در عوالم قرب را تا رسیدن به حرم امن إلهی دارد و مظهر همه أسماء إلهی میشود و به این اعتبار خلیفةالله گردیده و از همه ماسویالله بالاتر میرود.
این مطلب درست است یا نه؟ مسلّماً درست است؛ خدا ما را برتری داده و همه این حیوانات را برای ما مسخّر کرده است و آسمان و زمین و شمس و قمر را برای ما مسخّر نموده است؛ وَ سَخَّرَ لَکُمُ الَّیْلَ وَ النَّهَارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ[۸] وَ سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّمَوَ تِ وَ مَا فِی الأَرْضِ. [۹]
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
این حیوانات بی دست و پا، مانند پرندگان و گوسفند و گاو که بهخاطر انسان باید ذبح شوند، یا شتر که نحر میشود، برای چیست؟ برای انسان است؛ یعنی اینها فدای انسان هستند.
پس انسان فضیلت دارد که این حیوانات برای او ذبح میشوند؛ آیا حیوانات کشتهشدن را درک نمیکنند؟ درد ندارند؟ اگر درد ندارند پس چرا گوسفند را که میگیرید و برای ذبح میآورید، میخواهد از دست سلاّخ فرار کند؟
بنده خودم گوسفندی را دیدم که میخواستند آن را ذبح کنند و اشک ریخت! آیا نمیفهمد؟ میفهمد و إدراک دارد، درد را هم حس میکند، مانند ما انسانها؛ فرقی نمیکند.
بعضی خیال میکنند این حیواناتی که ذبح میشوند درد ندارند! چرا، درد دارند و اذیّت میشوند. فلذا مستحبّ است حیوانی را که میخواهید بکشید، چاقو بُرندهتر باشد. هرچه برندگی آن بیشتر باشد و این حیوان متوجّه نشود بهتر است. و اگر شما با چیز تیزی غیر از آهن یا فلزی مثل آهن سر حیوان را ببرید گوشتش حرام میشود و خوردنش جائز نیست و اگر حیوان اذیّت شود معصیت هم هست و همینطور مکروه است که حیوان را در برابر حیوان دیگر سر ببرند.
شتری متعلّق به یکی از اصحاب رسول خدا صلّیاللهعلیهوآله وسلّم بود. پیر و لاغر شده بود. آمد روبهروی حضرت نشست و شروع به صداکردن نمود. حضرت فرمودند: میدانید چه میگوید؟ میگوید: وقتی که جوان بودم مالک من، از من کار کشید. و مرا به کار واداشت، حالا که پیر و فرتوت شده و به درد کار نمیخورم، حالا میخواهد مرا نحر کند و گوشتم را بفروشد. حضرت مالکش را خواستند و گفتند: شترت را چند میفروشی؟ و شتر را از او خریدند و رها کردند. [۱۰]
و در برخی از روایات نظیر همین حکایت آمده است و نقل کردهاند که: صاحب شتر به احترام حضرت شتر را آزاد کرد و شتر در اطراف مدینه و در بازارها رفت و آمد میکرد و هرکجا میرفت میگفتند: هَذا عَتیقُ رَسولِ اللَهِ صَلَّیاللَهُعَلَیهِوءَالِهِوسَلَّمَ. [۱۱] «این شتر آزادشده رسول خدا است.»
پس این حیوان کشتهشدن و نحرشدن را حس میکند و رنج میبرد و اذیّت میشود که پیش حضرت آمده و گله و شکایت میکند. حیوانات درک میکنند و میفهمند و اینکه با همه این مطالب شریعت اجازه داده که حیوان را بکشند و گوشت آن را بخورند، نشانه شرافت انسان بر حیوان است.
علی أیّ حالٍ، انسان بر حیوان شرافت دارد، بر همه مخلوقات شرافت و تفضیل دارد، ولی ما که انسانیم نباید خودمان را بالاتر ببینیم.
صحبت سرِ دیدن است نه داشتن! انسان شرافت دارد أمّا نباید شرافت را ببیند، نباید خودش را بالاتر ببیند؛ نباید بگوئیم: شرافت را خدا داده، پس چه اشکال دارد ما هم شرافت را ببینیم و خود را برتر بدانیم؟
نباید بگوئیم: این صفت را خدا در بنده خلق کرده پس این بنده بر دیگران فضیلت دارد. خدا این جمال را به من داده و به فلانی نداده، پس من زیباترم. خداوند به من سخا و کرامت و تقوا داده، پس من سخیترم، کرامتم بیشتر است، تقوایم بیشتر است، قیام لیلم بیشتر است، أقرأ در قرآن هستم، خداوند این صفات را به من داده و به او نداده است؛ پس من برتر از او هستم.
اینها همه درست است، ولی ما نباید ببینیم، چرا؟ چون از جیب خودمان نیاوردهایم که ببینیم! کلام همین است که این فضیلتها در حقیقت مال کیست؟ اینکه انسان را أحسن از همه موجودات قرار داده و ما انسان شدیم، این فضیلت را از کیسه خودمان آوردیم، یا خدا به ما عنایت کرده است؟
اگر این انسانیّت را بنده از جیب خودم آورده بودم و خودم کسب کرده بودم، لازمهاش این بود که من بر آنهائی که ندارند فخر بورزم، لازمهاش این بود که خودم را از آن حیوان، از آن حمار و از آن سگ نجسالعین و از آن انسان و... بالاتر ببینم.
أمّا اینها را چه کسی به ما داده است؟ خداوند داده است و در وجود ما به ودیعت و امانت نهاده و ما مالک حقیقی نیستیم تا به خودمان نسبت داده و خود را برتر بدانیم.
اگر خدا علم کسی را بیشتر قرار داده، مبارک باشد. اگر خدا کسی را زیباتر قرار داده، مبارک باشد؛ ولی الحَمدُ لِلّه. «همه حمد مال خداست.» حمد اختصاص به خدا دارد. خداوند این صفت ممدوحه را در این بنده قرار داده و در بنده دیگری قرار نداده است. جای فخر نیست تا من بر شما فخر بفروشم، یا شما بر من، یا زید بر عمرو و حسن بر حسین؛ اینها همه مال خداست.
فلذا وقتی امام رضا علیهالسّلام با همه غلامانشان از سیاه و سفید و شریف و پست همغذا میشوند و یکی از اصحاب خدمت حضرت عرض میکند: یابن رسول الله! شما با این غلامان همغذا میشوید؟ ای کاش سفره جداگانهای برای غلامان ترتیب میدادید! حضرت میفرمایند: این سخن را رها کن! پروردگار ما یکی است، پدر ما آدم علینبیّناوآله وعلیهالسّلام یکی است، مادرمان حوّا هم یکی است، و الجَزآءُ بِالأَعْمالِ. [۱۲] «جزاء همه بر اساس أعمال است.» که در آخرت معلوم میشود.
فضیلت حقیقی به تقواست، ولی خود تقوا را هم چه کسی داده است؟ خدا داده است و متعلّق به اوست.
وقتی انسان در عالم به دیده توحید نگاه میکند همه یکسان هستند، انسان نمیتواند بگوید: این از آن بالاتر است. اگر امام علیهالسّلام هم خودش را بالاتر از مأمومش ببیند، دیگر امام نیست!
خداوند به حضرت موسی علینبیّناوآلهوعلیهالسّلام خطاب کرد که: ای موسی! این دفعه که میآئی به کوه طور، خلقی پائینتر از خودت را برای من بیاور! حضرت موسی پیغمبر بود، اولوالعزم بود، و این همه فاسق در میان بنیاسرائیل بود، یک نفر را حضرت نتوانست بیاورد؛ از کجا که من از او بالاتر باشم!
گذشت و گذر کرد تا رسید به سگی، گفت: از کجا که من از این سگ بالاتر باشم! سپس وحی نازل شد که: ای موسی! اگر کسی را حتّی آن سگ را با خود آورده بودی، اسمت را از دیوان نبوّت محو میکردم. [۱۳]
اینها بهخاطر عبودیّت است. تا انسان به عبودیّت نرسد، تا نچشد، تا عبودیّت را ذوق نکند، تا لمس نکند، نمیتواند این حال را داشته باشد و حتماً با خود میگوید: این سگ است و من انسانم و ما انسانها أشرف موجودات هستیم، أشرف ممکنات هستیم؛ وَ لَقَدْکَرَّمْنَا بَنِیآءَادَمَ وَ حَمَلْنَهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْنَهُم مِنَ الطَّیِّبَتِ وَ فَضَّلْنَهُمْ عَلَی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلاً. [۷]
نباید انسان هیچکسی و هیچ موجودی را از خودش پائینتر بداند. از جهت خلقت همه مخلوق خدا هستند؛ پس از این جهت خودش را در دائره ممکنات باید با همه مساوی بداند.
و از جهت عملکردی که داشته نیز نمیشود خودش را بالاتر از کسی ببیند؛ چرا؟ چون انسان آنقدر غفلت دارد که معلوم نیست هیچ موجودی آنقدر غفلت داشته باشد. این غفلتی که ما داریم از کجا که از این حیوانات کمتر نباشیم، از کجا که در روز قیامت ما و آن حیوان را بگذارند و ما مُنحطتر و کمتر از آن حیوان نباشیم؟!
فَمَن ثَقُلَتْ مَوَ زِینُهُو فَأُولَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ[۱۵]. «کسانیکه ترازوهای أعمالشان سنگین است، آنان فقط رستگارانند.» ملاک، سنگینیِ میزان و ترازوست؛ اگر میزان سنگین بود، بهبه! وگرنه خسران است.
علاوه بر آن، مؤمن باید همیشه خودش را پائینتر از دیگران بداند، چون باید همیشه به عیوبش التفات داشته باشد، به دردش مشغول باشد. طوبَی لِمَن شَغَلَهُ عَیْبُهُ عَن عُیوبِ النّاسِ. [۱۶] خوشا به حال کسیکه عیبش او را از پرداختن به عیوب دیگران باز داشته است.»
مؤمن همیشه از خودش فقط بدی میبیند و از خوبیهائی که خداوند در او به ودیعت نهاده غافل است و در عوض نسبت به دیگران همیشه حسن ظن دارد و خوبیهای ایشان را میبیند و بدیهایشان را نمیبیند و لذا خود را پستتر و پائینتر از دیگران میبیند و در مقایسه خودش با دیگران خود را پائینتر محسوب میکند.
لذا باید انسان خودش را از همه موجودات پائینتر ببیند، از همه موجودات. اینکه این معنی را در چند جلسه مکرّر بیان کردیم بهخاطر اهمّیت موضوع است، برای اینکه سیر و سلوک ما آمیخته با این باشد که اگر نباشد ما أصلاً بهرهای از سلوک نداریم و به مقصد نخواهیم رسید.
کرامت امام رضا علیهالسّلام نسبت به بَزَنطی
بنابراین راه خدا راه عبودیّت و خاکساری است، راه بندگی است، راه نیستشدن و فناست؛ این راه با فخر و عُجب و خودبزرگبینی أصلاً نمیسازد، و این را همه باید در نظر داشته باشیم. خود حقیر و همه دوستان و رفقا باید در نظر داشته باشیم که هر کاری و هر فکر و خاطرهای و هر ذکر و عبادتی که با این معنی منافات داشته باشد باید آن را تصحیح کرد.
منظور این نیست که نمازی را که میخوانیم یا ذکری را که میگوئیم ترک کنیم، نه؛ آن نماز و ذکر و عبادت باید باشد ولی باید فکر و نیّت را تصحیح کرد. چشم را باید درست کرد. این چشمی که خلاف میبیند، این چشمی که باید خدا را ببیند ولی نفس را میبیند، این چشم را باید درست کرد.
إنشاءالله خداوند به همه ما توفیق دهد که ما در مسیر بندگی باشیم، در مسیر عبودیّت باشیم، خود را نبینیم، بیچارگی خود را حس کنیم، نسبت به پروردگار إظهار عجز و نیاز داشته باشیم تا إنشاءالله خداوند به ما توفیق دهد و راهش را برای ما باز کند تا به ربوبیّت او آشنا و واقف شویم، بِحقِّ مُحمّدٍ و ءَالِه.
اللهمّ صَلّ علی محمّد و ءَال محمّد و عجِّل فرجَهم و العَن عدوَّهم
أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ اللَهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم
الحَمدُ لِلَّهِ رَبِّ العالَمینَ و صَلّی اللَهُ عَلی سَیِّدِنا مُحَمّدٍ و ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ
و لَعنَةُ اللَهِ عَلی أعدآئِهِم أجمَعینَ مِنَ الأَنَ إلی قیامِ یَومِ الدّینِ
و لا حَولَ و لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ العَلیِّ العَظیم
در جلسات گذشته عرض شد که مؤمن نباید برای خود هستی و موجودیّتی قائل شود! نباید برای خودش تفضیلی بر دیگری ببیند!
فضیلت سیادت، و لزوم ندیدن آن از خود
عرض شد امام صادق علیهالسّلام میفرماید: شاید آن بنده خدائی که اهل معصیت است و تو به دید معصیت به او نگاه میکنی خدا او را موفّق به توبه کرده و گناهش بخشیده شود و تو موفّق به توبه نشوی، و او عاقبت به خیر شود و تو عاقبت به خیر نشوی.
لذا خیلی انسان باید حواسش را در رفتار و حرکاتش جمع کند، مبادا به چشم حقارت به کسی نگاه کند. کراراً آقا میفرمودند: همین کسیکه میآید زبالههای منازل را میبرد و خیابانها را جارو میزند، مبادا انسان به دید حقارت به او نگاه کند! شاید او با خدا باشد و از ما به خدا نزدیکتر باشد. از کجا معلوم؟! شاید رابطهاش با خدا محکمتر باشد، اخلاصش بیشتر باشد، ایمانش قویتر باشد! گذشته از آنکه اگر شما هم به خدا نزدیکتر باشید متعلّق به شما نیست و همین تقوی و قرب، ملک خداست.
لذا انسان باید دست و پای خود را خیلی جمع کند! و مطلقاً خود را نبیند و به دیده إعجاب به خود ننگرد وگرنه زمین میخورد. مراقبه هم معنایش همین است؛ یعنی همیشه نسبت به هرکسی متواضع باشد. فکر و قلبش همیشه در مشتش باشد، تحت سیطره و تسلّطش باشد و همیشه حال عبودیّت را در خود حفظ نماید و نگذارد فکر و نیّتش از دست خارج شود، باید جلویش را بگیرد، نفسش را کنترل کند. این یک اسب لجام گسیخته است، دائم میخواهد صاحبش را زمین بزند.
از امام صادق علیهالسّلام روایت است که آن حضرت فرمودند:
طوبَی لِعَبْدٍ جاهَدَ لِلَّهِ نَفْسَهُ و هَواهُ و مَن هَزَمَ جُنْدَ هَواهُ ظَفِرَ بِرِضا اللَهِ و مَن جاوَزَ عَقْلُهُ نَفْسَهُ الأَمّارَةَ بِالسّوءِ بِالجَهْدِ و الاِسْتِکانَةِ و الخُضوعِ عَلَی بِساطِ خِدْمَةِ اللهِ تَعالَی فَقَدفازَ فَوْزًا عَظیمًا. [۱۷]
«خوشا به سعادت بندهای که برای خدا با نفس و با هوایش مجاهده کند و به جنگ نفس و جنگ هوایش برود! و هرکسیکه لشکر هوایش را هزیمت دهد و پراکنده نماید به رضای خدا ظفر پیدا کرده و موفّق شده است. و هرکس بهواسطه کوشش و مجاهده و مسکنت و خضوعداشتن در مقابل پروردگار، عقلش از نفسش که أمّاره به سوء است و او را دعوت به سوء و معصیت میکند عبور کند (یعنی عقلش بر نفسش حاکم و غالب باشد، و هواهای نفس یله و رها نباشد که نفس هرکاری که میخواهد طبق آمال و آرزوها و هواهای خودش انجام دهد) به رستگاری عظیمی رسیده است.»
اولیاء خدا رفت و آمدشان، نشست و برخاستشان روی حساب بود. هر جائی که زمینه هوی بود، آن را قطع نموده و شرکت نمیکردند.
یادم هست ما کوچک بودیم، در یکی از مساجد معروف تهران مجلس ختمی بود، در خدمت مرحوم علاّمه والد میخواستیم وارد مجلس شویم، مرسوم است بزرگان و آقایان وقتی وارد میشوند، برایشان صلوات میفرستند. یکی از همین گردانندگان ختم که اهل مسجد بود، تا صدایش بلند شد و گفت: برای حضرت آیةالله...، آقا مچ دستشان را محکم گرفتند و به جدّ فرمودند: ساکت! برای من از این کارها نکنید!
نورانیّت مجالست با افراد از نفسگذشته
در ادامه حضرت امام صادق علیهالسّلام میفرمایند: و لا حِجابَ أَظلَمُ و أَوحَشُ[۱۸] بَینَ العَبْدِ و بَینَ الرَّبِّ مِنَ النَّفْسِ و
الهَوَی. [۱۷] هیچ حجابی بین بنده و خدا تاریکتر و نامأنوستر و غریبتر از حجاب نفس و هوای نفس نیست.»
این حجاب هم تاریکتر است و هم غریبتر و بیگانهتر. لذا انسان باید روی هوای نفسش پا بگذارد! هم روی خود نفس و هم روی هوی. هوای نفس از نفس تبعیّت دارد، از مترشّحات نفس و از آثار نفس است.
خداوند إنشاءالله به همه ما توفیق دهد که در مقام مجاهده برآئیم و مراقبه را بیشتر، شدیدتر و محکمتر از قبل داشته باشیم. باید در أعمال و رفتار، در فکر، در خطورات فکری و خطورات قلبی خود مراقبه داشته باشیم تا بتوانیم إنشاءالله نفس و هوای نفس را به لطف و عنایت پروردگار قلع و قمع کنیم.
اللهمّ صَلّ علی محمّد و ءَال محمّد و عجِّل فرجَهم و العَن عدوَّهم
أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ اللَهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم
الحَمدُ لِلَّهِ رَبِّ العالَمینَ و صَلّی اللَهُ عَلی سَیِّدِنا مُحَمّدٍ و ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ
و لَعنَةُ اللَهِ عَلی أعدآئِهِم أجمَعینَ مِنَ الأَنَ إلی قیامِ یَومِ الدّینِ
و لا حَولَ و لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ العَلیِّ العَظیم
بحث راجع به روایت شریفی از امام صادق علیهالسّلام بود که حضرت فرمودند:
طوبَی لِعَبدٍ جاهَدَ لِلَّهِ نَفسَهُ و هَواهُ و مَن هَزَمَ جُنْدَ هَواهُ ظَفِرَ بِرِضا اللَهِ و مَن جاوَزَ عَقْلُهُ نَفْسَهُ الأَمّارَةَ بِالسّوآءِ بِالجَهْدِ و الاِسْتِکانَةِ و الخُضوعِ عَلَی بِساطِ خِدْمَةِ اللَهِ تَعالَی فَقَدفازَ فَوْزًا عَظیمًا.
و لا حِجابَ أَظلَمُ و أَوحَشُ بَینَ العَبْدِ و بَینَ الرَّبِّ مِنَ النَّفْسِ و الهَوَی، و لَیْسَ لِقَتْلِهِما فی قَطْعِهِما سِلاحٌ و ءَالَةٌ مِثْلُ الاِفْتِقارِ إلَی اللَهِ و الخُشوعِ و الجوعِ و الظَّمَإِ بِالنَّهارِ و السَّهَرِ بِاللَیلِ؛ فَإن ماتَ صاحِبُهُ ماتَ شَهیدًا و إن عاشَ و اسْتَقامَ أَدّاهُ عاقِبَتُهُ إلَی الرِّضْوانِ الأَکبَرِ.
قالَ اللَهُ عَزَّوَجَلَّ: وَ الَّذِینَ جَهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَ إِنَّ اللَهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ. و إذا رَأَیْتَ مُجتَهِدًا أَبلَغَ مِنکَ فی الاِجْتِهادِ فَوَبِّخْ
نَفسَکَ و لُمْها و عَیِّرْها و حُثَّها عَلَی الاِزدِیادِ عَلَیهِ. [۱۷]
«خوشا به سعادت بندهای که با نفس و با هوای نفس خود مجاهده کند. و هرکس که لشکر هوای نفس خویش را هزیمت و فراری دهد، به رضای خدا ظفر پیدا میکند و به مقام رضایت پروردگار میرسد! (خدا از او راضی و این شخص هم از خدا راضی میشود!)
و هرکس عقلش از نفس أمّاره به سوء بگذرد و عقل او بر نفسش غالب و حاکم باشد، این شخص به فوز عظیم نائل شده و رسیده است.»
عقل به چه وسیلهای بر نفس أمّاره غلبه پیدا میکند؟ بهواسطه کوششکردن، مجاهدهنمودن، مسکنت و خضوعداشتن در مقابل پروردگار؛ بِالجَهْدِ و الاِستِکانَةِ و الخُضوعِ عَلَی بِساطِ خِدْمَةِ اللهِ تَعالَی.
بعد حضرت میفرمایند: و لا حِجابَ أَظلَمُ و أَوحَشُ بَینَ العَبْدِ و بَینَ الرَّبِّ مِنَ النَّفْسِ و الهَوَی. «هیچ حجابی ظلمانیتر و غریبتر بین انسان و بین پروردگارش از نفس و هوای نفس نیست.»
بعد از اینکه حضرت میفرمایند: هیچ حجابی ظلمانیتر و غریبتر از حجاب نفس و هوا و تمایلات نفسانی نیست، میفرمایند: و لَیْسَ لِقَتْلِهِما و قَطْعِهِما سِلاحٌ و ءَالَةٌ مِثْلُ الاِفْتِقارِ إلَی اللَهِ و الخُشوعِ و الجوعِ و الظَّمَإِ بِالنَّهارِ و السَّهَرِ بِاللَیلِ؛ فَإن ماتَ صاحِبُهُ ماتَ شَهیدًا.
حالا که نفس تاریکترین حجاب است، پس این نفس را باید کشت! این هوای نفس را باید کشت! این حجاب را باید از بین برد!
حضرت میفرمایند: «برای قتل و کشتار این دو، اسلحهای مثل افتقار و احتیاج إلی الله و خشوع و جوع و تشنگی در روز و سهر و بیداری در شب نیست.»
سلاح کشتن نفس، در بیان امام صادق علیهالسّلام
خداوند إنشاءالله به همه ما توفیق دهد که در مقام رسیدن به لقاء پروردگار از «ما» و «من» بگذریم و درمقام خشوع و خضوع و افتقار و إظهار عجز و نیاز باشیم. در همه احوال افتقار خودمان را به خدا حفظ کنیم؛ این مسأله خیلی مسأله مهمّی است!
ما خدمت مرحوم علاّمه عرض میکردیم: خلاصه این شیطان دست از سر ما برنمیدارد، رها نمیکند، کجا انسان امید داشته باشد که مورد عنایت پرودگار واقع میشود و آخرالأمر بتواند جُلّ و پِلاسش را از این عالم عبور دهد؟
مرحوم علاّمه والد رضواناللهتعالیعلیه کثیراً میفرمودند: تنها و تنها راهش ایناستکه انسان این حالت افتقار بهسوی خدا را همیشه همراه خود داشته باشد.
میفرمودند: باید برای سالک در تمام مراحل، این حالت عجز و نیاز وجود داشته باشد. و نیز میفرمودند: اینکه بعضی در امتحانات شکست خوردند به جهت ایناستکه حالت عجز و نیاز همراهشان نبود، و إلاّ وقتی حالت عجز و نیاز باشد اگر انسان اشتباه هم داشته باشد خداوند اشتباهش را رفع میکند و انسان را عبور میدهد.
وقتی انسان از سر صدق «یا الله» بگوید و واقعاً خود را محتاج خدا بداند و خدا را در امتحانات و در مصائب ربّ خویش بداند، خدا هم عبورش میدهد، أمّا چنانچه نه! «ما» و «من» بر او غلبه پیدا کرد و خدا فراموش شد، خداوند هم او را به خودش وامیگذارد.
خدایا! به برکت محمّد و آل محمّد، به همه ما توفیق إظهار عجز نسبت به درگاهت، و عمل به تمام مطالبی که حضرت بیان فرمودند، جوع و سهر و بیداری شب و بکاء و خضوع و خشوع عنایت فرما! خودت دست مارا بگیر! ما بیچاره هستیم، ما کسی را جز تو نداریم! اگر عنایت تو نباشد وای به حال ما!
بارپروردگارا! در این مقدار عمری که باقی مانده خودت به لطف و کرمت ما را از خواب غفلت بیدار کن! همان صفاتی را که أمیرالمؤمنین علیهالسّلام نسبت به اصحاب رسول خدا صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم بیان فرمود، همان صفات را در ما محقّق بفرما!
اللهمّ صَلّ علی محمّد و ءَال محمّد و عجِّل فرجَهم و العَن عدوَّهم
۱. منلایحضرهالفقیه، ج۱، ص۲۰۰.
۲. الطّرازالأوّل، ج۳، ص۱۸۸.
۳. منتهیالمطلب، ج۴، ص۲۵؛ و ذکریالشّیعة، ج۲، ص۲۹۳؛ و روضةالمتّقین، ج۲، ص۱۸؛ و الوافی، ج۷، ص۹۸ و ۹۹.
۴. وسآئلالشّیعة، ج۴، ص۹۶، ح۸ .
۵. آیه ۴۱ و ۴۲، از سوره ۳۳: الأحزاب.
۶. نهجالبلاغة، خطبه ۲۰۴، ص۳۲۱.
۷. آیه ۷۰، از سوره ۱۷: الإسرآء (بنیإسرآئیل).
۸. صدر آیه ۱۲، از سوره ۱۶: النّحل.
۹. قسمتی از آیه ۱۳، از سوره ۴۵: الجاثیة.
۱۰. در اختصاص و بصآئرالدّرجات، از جابربن عبدالله روایت شده است که: لَمّا أقبَلَ رَسولُ اللهِ صَلَّیاللهُعلَیهِوءَالِهِوسَلَّمَ مِن غَزْوَةِ ذاتِالرِّقاعِ و هیَ غَزْوَةُ بَنیثَعْلَبَةَ مِن غَطَفانَ حَتّی إذا کانَ قَریبًا مِنَ المَدینَةِ، إذا بَعیرٌ حَلَّ یُرقِلُ حَتّی انْتَهَی إلی رَسولِ اللهِ صَلَّیاللهُعلَیهِوءَالِهِوسَلَّمَ فوَضَعَ جِرانَهُ علَی الأَرضِ ثُمّ خَرْخَرَ.
فقالَ رَسولُ اللهِ صَلَّیاللهُعلَیهِوءَالِهِوسَلَّمَ: هَل تَدرونَ ما یَقولُ هذا البَعیرُ؟ قالوا: اللهُ و رَسولُهُ أعلَمُ! قالَ: إنّهُ أخبَرَنی أنّ صاحِبَهُ عَمِلَ علَیهِ حَتّی إذا أکبَرَهُ و أدبَرَهُ و أهزَلَهُ أرادَ أنیَنحَرَهُ و یَبیعَ لَحْمَهُ.
ثُمّ قالَ رَسولُ اللهِ صَلَّیاللهُعلَیهِوءَالِهِوسَلَّمَ: یا جابِرُ! اذْهَبْ بِهِ إلی صاحِبِهِ فَأْتِنی بِهِ. فقُلْتُ: لاأعرِفُ صاحِبَهُ. قالَ: هوَ یَدُلُّکَ.
قالَ: فخَرَجْتُ مَعَهُ حَتّی انْتَهَیْتُ إلی بَنیواقِفٍ فدَخَلَ فی زُقاقٍ فإذا بِمَجلِسٍ. فقالوا: یا جابِرُ! کَیفَ تَرَکْتَ رَسولَ اللهِ صَلَّیاللهُعلَیهِوءَالِهِوسَلَّمَ و کَیفَ تَرَکْتَ المُسْلِمینَ؟ قُلْتُ: صالِحونَ، و لَکِن أیُّکُم صاحِبُ هذا البَعیرِ؟ فقالَ بَعضُهُم: أنَا. فقُلْتُ: أجِبْ رَسولَ اللهِ صَلَّیاللهُعلَیهِوءَالِهِوسَلَّمَ. قالَ: ما لی؟ قُلْتُ: اسْتَعْدَی علَیکَ بَعیرُکَ!
قالَ: فجِئْتُ أنَا و هوَ و البَعیرُ إلی رَسولِ اللهِ صَلَّیاللهُعلَیهِوءَالِهِوسَلَّمَ. فقالَ: إنّ بَعیرَکَ أخبَرَنی أنّکَ عَمِلْتَ علَیهِ حَتّی إذا أکبَرْتَهُ و أدبَرْتَهُ و أهزَلْتَهُ أرَدْتَ نَحْرَهُ و بَیْعَ لَحْمِهِ. قالَ الرَّجُلُ: قَدکانَ ذلِکَ یا رَسولَ اللهِ! قالَ: بِعْهُ مِنّی. قالَ: بَل هوَ لَکَ یا رَسولَ اللهِ! قالَ: بَل بِعْهُ مِنّی.
فاشْتَراهُ رَسولُ اللهِ صَلَّیاللهُعلَیهِوءَالِهِوسَلَّمَ ثُمّ ضَرَبَ علَی صَفْحَتِهِ فتَرَکَهُ یَرعَی فی ضَواحی المَدینَةِ. فکانَ الرَّجُلُ مِنّا إذا أرادَ الرَّوْحَةَ و الغَدْوَةَ مَنَحَهُ رَسولُ اللهِ صَلَّیاللهُعلَیهِوءَالِهِوسَلَّمَ. فقالَ جابِرٌ: رَأَیْتُهُ و قَدذَهَبَ عَنهُ دُبُرُهُ و صَلَحَ. (بحارالأنوار، ج۱۷، ص۴۰۱ و ۴۰۲)
۱۱. و جآءَ جَمَلٌ ءَاخَرُ یُحَرِّکُ شَفَتَیْهِ ثُمّ أصْغَی إلی الجَمَلِ و ضَحِکَ. ثُمّ قالَ: هذا یَشْکو قِلَّةَ العَلَفِ و ثِقْلَ الحَمْلِ. یا جابِرُ! اذْهَبْ مَعَهُ إلی صاحِبِهِ فأْتِنی بِهِ. قُلْتُ: وَاللهِ ما أعرِفُ صاحِبَهُ. قالَ: هوَ یَدُلُّکَ.
قالَ: فخَرَجْتُ مَعَهُ إلی بَعضِ بَنیحَنظَلَةَ و أتَیْتُ بِهِ إلی رَسولِ اللهِ صَلَّیاللهُعلَیهِ وءَالِهِوسَلَّمَ فقالَ: بَعیرُکَ هذا یُخبِرُنی بِکَذا و کَذا. قالَ: إنّما کانَ ذلِکَ لِعِصْیانِهِ ففَعَلْنا بِهِ ذلِکَ لَیْلَیْنِ.
فواجَهَهُ رَسولُ اللهِ صَلَّیاللهُعلَیهِوءَالِهِوسَلَّمَ و قالَ: انْطَلِقْ مَعَ أهلِکَ فکانَ یَتَقَدَّمُهُم مُتَذَلِّلاً. فقالوا: یا رَسولَ اللهِ! أعتَقْناهُ لِحُرمَتِکَ. فکانَ یَدورُ فی الأسْواقِ و النّاسُ یَقولونَ: هذا عَتیقُ رَسولِ اللهِ صَلَّیاللهُعلَیهِوءَالِهِوسَلَّمَ. (مناقبءَالأبیطالب علیهمالسّلام، ج۱، ص۹۶)
۱۲. الکافی، ج۸، ص۲۳۰.
۱۳. عدّةالدّاعی، ص۲۱۸.
۱۴. آیه ۷۰، از سوره ۱۷: الإسرآء (بنیإسرآئیل).
۱۵. آیه ۱۰۲، از سوره ۲۳: المؤمنون.
۱۶. نهجالبلاغة، خطبه ۱۷۶، ص۲۵۵.
۱۷. مصباحالشّریعة، ص۱۶۹؛ و بحارالأنوار، ج۶۷، ص۶۹.
۱۸. «وحشت» در زبان عرب در مقابل «اُنس»، و «وحشی» به معنای «نامأنوس» و «غریب» است. راغب در المفردات گوید: الوَحشُ: خِلافُ الأُنسِ، و تُسمَّی الحیواناتُ الّتی لا أُنسَ لها بالإنسِ، وَحشًا؛ و جمعُه: وُحوشٌ. قال تعالی: وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ. و المکانُ الّذی لا أُنسَ فیه: وَحْشٌ ( المفردات، ص۸۵۸)
شاید وجه اینکه حجاب نفس در روایت، «أوحَشُ الحُجُب» شمرده شده این باشد که دلکندن از دیگر حجابها نسبت به حجاب نفس آسان است و انسان در آن حالت اینقدر احساس غربت و بیگانگی نمیکند؛ چون اصل نفس و کمالات نفس باقی است و با آن انس میگیرد، ولی پاگذاشتن روی نفس و دلکندن از آن و فانیکردن آن بسیار سنگین است و در آن حال، سالک احساس میکند که همه چیز او را از او سلب میکنند و هیچ چیزی برایش باقی نمیگذارند تا با آن انس گرفته و دلخوش باشد و در حقیقت میفهمد که از آغاز هیچ چیز متعلّق به او نبوده و همه چیزهائی را که به خود نسبت میداده توهّم و مجاز بوده است و لذا احساس غربت و بیکسی و تنگی شدیدی به او دست میدهد.
و لذاست که عبور از دیگر حجب با جمال هم ممکن است که به سالک آرامشی بیشتر بدهند و چیزی دیگر را سلب کنند، ولی عبور از این حجاب فقط با جلال إلهی ممکن است که سالک را در هم میشکند و کوه إنّیت را فرو میریزد و خرد میکند. البتّه اگر به عبور از این مرحله موفّق شود، در حالت بقاء به نهایت انس و آرامش دست مییابد و سرور و بهجتی مییابد که با هیچیک از آنچه پیش از آن بدو عنایت شده بود قابل مقایسه نیست. رَزقنا اللهُ ذلک بمحمّدٍ و ءَالِه الطّاهرین.
پس در حقیقت این حجاب از حیث رفع و زوال موحش و أوحش است، وگرنه خود آن همیشه موجب انس موهومی برای انسان است. و الله العالم.
۱۹. مصباحالشّریعة، ص۱۶۹؛ و بحارالأنوار، ج۶۷، ص۶۹.
۲۰. مصباحالشّریعة، ص۱۶۹؛ و بحارالأنوار، ج۶۷، ص۶۹.